فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت هجدهم

رمان قلب من برای تو - قسمت هجدهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

سیمین،پوزخندی زد وگفت:فک میکنی نمیدونم چرا تو بهشون پیله کردی وخاطرشونو میخوای؟...تو حواست پیش اون دختره س،عقل وهوش وحواستو برده؛فک میکنی نمیدونم همه اش به خاطر اونه که چپ وراست از مهتاب واسم میگی،از مهربونیاش!!!
نه!!!مثل اینکه سیمین هیچوقت از عقایدش عدول نمیکرد!!به آرامی گفتم:خب آره من نهالو میخوام،ولی این دلیل نمیشه که به خاطر نهال از بقیه هم تعریف کنم!!
مامان عصبی وتندخو شد وگفت:تو کله شقی ،مغزت معیوبه که این دختره رو انتخاب کردی،میخوای چه جوری باهاش زندگی کنی وقتی پدرش نه سایه تو رو میبینه نه من نه بابات!!
ساکت شدم وسیمین نزدیکم که شد،لحنشو آرومتر کرد وگفت:من به خاطر خودت میگم...دوست ندارم بگی به هر قیمتی این دختره رو میگیرم وبعدش همین دختر وخونواده ش بشن بلای جونت...
سرمو بلند کردم وتو چشمای عسلی سیمین نگاه کردم،گفتم:من نمیتونم هیچ جوری از نهال دست بکشم،نهال خیلی وقته تو ذهنمه!!
سری به معنای تأسف تکان داد وگفت:خیلی خب ...به حرفم گوش نکن،ولی هر وقت سرت به سنگ خورد،خودت پای مشکلاتت وایسا!!
به حرفای مادر فکر کردم ولی هیچکدوم توی کله م نرفت؛مراسم عروسی پنجشنبه همون هفته بود،از شرکت که برگشتم رفتم ویه دست کت وشلوار جدید واسه خودم گرفتم.

(نهال)
مدتی بود که امیرحافظ،مثل گذشته ها نبود؛نه اینکه بگم براش مهم نبودم!!،ولی نمیدونم،شایدم، کارای شرکتش سنگین بود که دیر به دیر یادش می افتادم!!به هر حال داشتم خودمو برای عروسی شمال آماده میکردم،یه لباس مشکی بلند مدل شب رو سفارش دادم،به نظرم معرکه بود،آیدام مثل من عاشق رنگ مشکی بود،همیشه همون ترانه معروف صادقی رو باهم میخوندیم که میگه ،مشکی رنگ عشقه مثل رنگ چشای مهربونت!!
آره مثل رنگ چشای مهربون امیرحافظ!!آیدا دختر عمو ناصر تنها کسی بود که از ارتباط بین من وحافظ خبر داشت،دوست صمیمی ام بود،همه حرفا و درد دلامون پیش هم بود، یه سال از من بزرگتر بود و اونم رشته هوشبری رو خونده بود؛امیرحافظو از بچگی دوست داشتم،یعنی از اینکه همیشه بهم محبت میکرد،بهش علاقمند شده بودم،ولی هیچوقت دوست نداشتم از این موضوع خودش بویی ببره،حتی بعضی مواقع توی جمع هم به شوخی براش دختر انتخاب میکردم...که البته تودلم ،خودم خودمو میخوردم!!اما از روزی که امیرحافظ،به من ابراز علاقه کرد،از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم!!خیلی خوشحال بودم که این حس وعلاقه یکطرفه نبوده ونیست.احساس میکردم دارم رو ابرا ،راه میرم...قلبم از گرمای عشق حافظ لبریز شده بود،این میون تنها نگرانیم پدر،بود که هیچوقت از حافظ ومادرش خوشش نمی اومد،بابا سیمینو باعث وبانی مشکلات وزندگی پردردسر،خواهرش مهتاب میدونست...اما خداییش اینجوری نبود!!حافظ پسر خلف وسالمی بود وخود عمه مهتابم خیلی دوسش داشت...ولی انگار کینه بابا کینه شتری بود،خونواده ما یه خونواده معمولی بود،از بچگی که یادم می اومد،بابا ومامانسرکار میرفتن و من ونوید اکثر اوقات تنها خونه بودیم که وقت خودمونو با رفتن به کلاسای مختلف سپری میکردیم.جو خونه مون شاید به خاطر شغل بابا،یه کم سنگین بود،بابا تو کارش کاملا جدی بود وهیچوقت به ناحق قضاوت نمیکرد،به همین خاطر همیشه میگفت،وجدانش آرومه،رابطه بین فرزند وپدریمونم بد نبود،حالا نه گرم گرم؛نه دیگه خیلی خشک و دور!!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت هجدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت هجدهم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه