فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت نوزدهم

رمان قلب من برای تو - قسمت نوزدهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

بابا از شغلش خیلی تأثیر گرفته بود و تو خونه هم خشک ورسمی برخورد میکرد،درست نقطه مخالف عمو ناصر که بااینکه از بابا چند سالی بزرگتر بود،ولی سرحال وپرانرژی وشوخ طبع بود.
روز،چهارشنبه رسید وهمه حاضر وآماده بودیم برای رفتن به عروسی،البته اونشب قرار شد همه بریم خونه مامان بزرگ،از اینکه حافظم باهامون بود خیلی خوشحال بودم،دوست داشتم بهترین باشم براش!!وقت رفتن،همه قرار شد اول جاده چالوس وایسیم.ماطبق معمول اول ماشین بودیم،بعد از ما عمو ناصر و عمه پروین،بعدهم دانیال وعمه مهتاب ،سوار بر پژو پارس دانیال اومدن،مونده بود امیرحافظ...دل تو دلم نبود!!نکنه نخواد بیاد!!همه خواستن حرکت کنن،کسی نگفت؛پس حافظ کجاس؟؟!حالم گرفته شد،بابا یه لحظه از ماشین پیاده شد و رفت سمت اتومبیل دانیال،بعد از کمی صحبت،به داخل ماشین برگشت ،مامان درحالیکه داشت پسته پوست میکند برای بابا،گفت:پس چرا حرکت نمیکنین؟؟
بابا با اخمی توی هم،جواب داد:اون پسره هم قراره بیاد...
مامان گفت:کی امیرحافظ ؟
بابا با سر جواب مثبت داد،خیالم راحت شد از اینکه حافظم همراهمون بود،چشمم به پنجره اتومبیل خشک شده بود،از بس که نگاه ماشینای مختلف میکردم،ببینم حافظه یانه!!همه کلافه شده بودن،از اینکه حافظ اینقدر دیر کرد!
بهش پیام فرستادم،کجایی!؟اما جوابمو نداد،تا بالاخره،با اتومبیل خوشگل وآخرین سیستمش سر رسید،خدای من سیمینم همراهش بود و روی صندلی جلو نشسته بود،حافظ همینکه به ما رسید،پاشو روی پدال گاز فشرد ومثل برق وباد از کنار همه گذشت،ماهم حرکت کردیم،تو ماشین ساکت بودیم ،هرازگاهی مامان با بابا در حد چندکلمه ایی حرف میزد،من و نویدم هرکدام،یه هندزفری به گوشمون گرفته بودیم ،من داشتم آهنگای مورد علاقمو گوش میکردم،حافظ تو جاده پیداش نبود ازبس که اینقدر با سرعت میرفت!!نمیدونم چرا از این شرکتی که تازگی توش کار میکرد،زیاد خوشم نمی اومد؛یعنی نمیتونستم بهش دلگرم باشم، احساسای عجیب غریبی از اونروز تا حالا به سراغم اومده بود،فکر میکردم امیرحافظ از اونموقع تا حالا مثل قدیما حواسش بهم نیست...شایدم از بس که دوسش داشتم همیشه اینجوری نگرانش بودم،نمیدوم واژه ایی بالاتر از عشق و دوست داشتن باشه؟؟!!برای من که نیست!!عشق امیرحافظ برام بی حدوحصره...دوسش دارم وبه هیچ عنوان نمیخوام از دستش بدم،تموم مسیر راهو داشتم به این مسئله می اندیشیدم،نیمی از راهو که رفته بودیم ،ماشین عمو ناصر وحافظو ،که از همه جلوتر بودن ،دیدیم که کنار یه قهوه خونه ایستاده ...ماهم به تبعیت از اونا همه کناری ماشیناشونو متوقف کردن ،دیدم سیمین داخل ماشینه ولی حافظ به همراه عمو ناصر ایستاده ودر حال صحبت هستن،یه پلیور سورمه ایی وشلوار کتان سورمه ایی لوله ایی به تن داشت،مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی بود،قد بلند صد ونودسانتی اش همیشه یکی از زیباییهای خاصش بود برام؛به غیر از قد بلند واندام ورزیده وبی عیبش،چهره اش بود که اونم بی عیب بود انگار خدا یه روزو فقط به نقاشی تصویر امیرحافظ پرداخته بود،چشماش میشی رنگ بود،که رنگ مردمکشو من خیلی دوست داشتم مخصوصا وقتایی که بهم زل میزد وبرقی توش میدرخشید...لب ودهان کوچک وقلوه ایش هم خوشرنگ وگیرا بودبه غیر از همه اونا دماغ باریک وخوش تراشش بود که اتفاقأ همه به اشتباه فکر میکردن جراحی زیبایی کرده...در کل قیافه زیبا وجذابی داشت که همون لحظه اول نظر هرکسیو به خودش مشغول میکرد،حتی دو سه سال پیش یکی از دوستاش پیشنهاد مانکن شدنشو بهش داده بود که امیرحافظ خودش قبول نکرده بود.ازهمه زیباییهاش که بگذریم قلب پاک و رئوفش بود ،جایی که برای من امنترین مکان دنیا بود،بابا که ماشینو متوقف کرد،همراه مامان پیاده شدن،منم زودی رفتم پایین،حافظو میدیدم که نگاش به سمت ماست،بابا جواب سلامشو مثل همیشه سرسری داد و رفت پیش عمو ناصر،بقیه هم همگی اومدن وشد همهمه وشلوغی!!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت نوزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت نوزدهم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه