فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت بیستم

رمان قلب من برای تو - قسمت بیستم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

روی تختایی که گذاشته بودن یه عده نشستن ویه عده هم رفتن واسه گرفتن عکس!!حافظ همونجور سرجاش ایستاده بود،منم همینطور،ای خدا چی میشد الان هیچ مانعی نبود وماهم کنارهم وشانه به شانه هم راه میرفتیم و تو گوش هم نجوای عاشقانه میکردیم!!مامان که صدام کرد،به خودم اومدم:نهال ...چرا نمیای بشینی؟
به سمت مامان چرخیدم ،روی تخت نشسته بود،هوای اسفندماه سرد،اما مطبوع ودلپذیر بود،نور آفتاب آرامبخشی هم داشت بهمون می تابید،مامانو نگاه کردم وگفتم میرم یه دوری میزنم. وبرمیگردم...باقدم های آهسته در کناری به راه افتادم،همه گرم صحبت بودن وچای سفارش داده بودن،گوشه چشمی به حافظ انداختم با نگام بهش فهموندم که میخوام باهاش حرف بزنم،متوجه شد و وقتی من کاملا دور شدم فکر میکنم اومد سمتم،رفتم وروی تخته سنگی رو به کوههای اطراف ودره های وسیعی که بود نشستم...تو فکر عمیقی که بودم با صدای حافظ به خودم اومدم وپشت سرمو نگریستم؛باخنده نگام کرد وبا احساس خاصی گفت:مرا باعشق خود درگیر کردی،به پایم باغمت زنجیر کردی/بدان دنیای بی تو هیچ باشد،دلم را از زمانه سیر کردی/
باخنده وشادی نگاش کردم ودستامو محکم بهم کوبیدم و وقتی نزدیکم شد گفتم:مرسی به شعر گفتنت...
خندید ونگام کرد...نگاه هردومون تا عمق وجود بود،لحظاتی فقط همدیگرو خیره خیره،نگریستیم!!نمیدونم چرا لذت نگریستن به حافظ برام تمومی نداشت!!چرا دلم میخواست مات ومبهوتش بشم!!چرا دوست داشتم به تصویر زیباش زل بزنم وکسی کاریم نداشته باشه؟! حافظ سرشو کج کرد روصورتم ولبای داغ ونرمشو رو لبم گذاشت، مث عادت همیشگیش لبمو مکید و بعدچندبار پشت سرهم صورت وگردن ولاله گوشمو بوسید،حالم داشت عوض میشد،چشمای پر از نیازمو به چشمای پر از عشقش دوختم،نفسای داغمون بهم گره خورده بود، محکم بغلم کرد و دستشو روی کمرم کشید بعد هم رو به بالا سینه امو از روی مانتوم یه کمی چلوند...یه کمی دردم گرفت ولی هیچی نگفتم،لذتش خیلی بیشتر بود!صدایی از دور اومد و باعث شد از ترس اینکه کسی باشه از هم فاصله بگیریم.حس خوبم گرفته شد .حافظ گوشه ایی ایستاد. برای اینکه حال وهوامونو عوض کنم خندیدم وگفتم:خوبی عجقم!!؟
لبخندی زد و گفت:مگه میشه تو این هوای دل انگیز ،پیش عجقت باشی وحالت خوب نباشه!؟
خنده ایی کردم ورفتم کنارش ایستادم،روبه کوههای بلند!!لحظه ایی نگام کرد وگفت:مارو نمیبینی خوشحالی؟
نگاش کردم،نمیدونم چرا دوست نداشتم یه لحظه هم ازش چشم بردارم،خیره اش شدم وگفتم:آری آغاز دوست داشتن است،گرچه پایان راه ناپیداست/من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست/
چشماشو به طرز خوشگلی لحظه ایی روی هم گذاشت وباتمام وجودش خنده ایی کرد وگفت:اولالا....مرسی به ترانه سرایی ات .....
لبخندزنان گفتم:فقط تو که بلد نیستی منم که میتونم واست شعر بگم؛
فقط نگاه های گرم وسوزان بود که شاید کمی از عطش درونمونو میتونست خاموش کنه....البته شاید!!!و شاید هم، هیچ حسی مثل وقتی که تنگ آغوشش باشی وتوپهنای سینه اش خودتو گم کنی نمیتونست ما رو آروم کنه!!
دیگه بیشتر از اون نتونستم خودمو گول بزنم و دورادور نگاش کنم دست لرزانمو رو صورتم کشیدم وگفتم:نمیای بریم پیش بقیه؟!
به طرز دقیقی نگام کرد،بعد یواشی گفت:بریم...

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت بیستم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیستم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه