فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت  بیست و یکم

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و یکم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

جلوتر راه افتادم،اونم پشت سرم بود،بالحن ملایمش صدام کرد وگفت:نهال...
برگشتم سمتش...تو چشمام گم شد وگفت:نهال بهم قول بده یه مدت دیگه صبر کنی وبه پام بشینی!
تو دلم گفتم:تو جونمی...مگه میشه به پات صبرنکنم!!مگه میشه عشقم!!
لبامو ازهم باز کردم وگفتم:وعده هات دیگه داره طولانی میشه....تاکی؟
سرشو گرفت،پایین وگفت:قول میدم تا یکی دوماه دیگه بیام خواستگاریت...ولی توهم .....باید باباتو راضی کنی،میدونی که سایه مو باتیر میزنه!
آه!!!!امیرحافظ .....آخ که نمیتونستم بشینم وبگم در وصفت زبانم قاصره!!تو بند بند وجودمو برای خودت تصاحب کردی،دلم میخواد فقط در هوای تو باشم و نفس بکشم باصدای آرومی گفتم:مطمئنم همه چی درست میشه...حالا بیا بریم،دیر شد!!
جلوتر که به راه افتادم بازم صدام کرد وگفت:نهال...
برگشتم سمتش،خندید وگفت:دوجج دالم....
داشت مثل خودم حرف میزد،لبخندی زدم وسری تکان دادم،یه قدم دیگه برداشتم بازم از پشت سر صدام کرد:نهال...
برگشتم،بالبخندی دلپذیر گفت:دیوونه تم دیوونه....
از سرشوق خندیدم وقدمامو محکمتر برداشتم،اگه میزاشتی این تاشب همینجور میگفت ومیگفت!!!زودتر از حافظ خودمو به بقیه رسونم،آیدا همینکه منو دید،اومد سمتم وبه طرز موشکافانه ایی نگام کرد ولبخندزنان گفت:ورپریده کجا بود؟!....رفته بودی ددر؟؟باعشقت!؟
بازم داشت کرم میریخت،خنده ایی کردم وگفت:دو کلمه حرف زدن میشه ددر رفتن؟؟
سری تکان داد وخنده کنان گفت:الله واعلم!!..شما فقط واسه دو کلمه حرف زدن سر گذاشتین به این کوه وبیابون؟؟
-صداتو بیارپایین...خره!!..پس میخوای بگی رفتم چیکار؟؟
-نمیدونم...
آیدا خندید ،دیدم حافظم برگشت،با نگاه تحسین برانگیزم نگاش کردم،همین که نگاهم به سمت دیگه ایی چرخید،دیدم دانیال به طرز خیلی ناجوری داره نگام میکنه...یه لحظه از نوع نگاش ترسیدم!!!احساس میکردم نوع نگاش به یه زن بد و خراب میتونه باشه!!تندی نگامو ازش گرفتم،هول کردم،حالم بد شد ولی به روی خودم نیاوردم!!تارسیدن به خونه مامان بزرگ فکرم درگیر نگاه ملامت بار دانیال بود!!خونه مامان ماجده ،مثل همیشه تمیز وآب وجارو شدهبود،ایوان باصفاش پربود از گلدان؛خودش که دیگه حسابی پیر شده بود ونمیتونست مثل قدیما کاراشو انجام بده،به همین خاطر چندسالی میشد که یه خانم می اومد کارای خونشو انجام میداد.وقتی رسیدیم تو خونه وهمه از ماشیناشون پیاده شدن،سیمینم با اکراه پیاده شد،نمیدونم چرا وچطوری اومده بود؟!اونکه هیچوقت تو جمع خونوادگی ما نمی اومد!!بابا هم از دیدنش تعجب کرد وزیر لبم کلی به عمه مهتاب حرف زد که چرا اینقدر ساده ودل رحمه.
آخه سیمین وحافظو چرا دعوت کرده!!
غذاهای متنوع مامان ماجده حاضر بود،یه سفره بزرگ از اینور نشیمن ،تا اونور انداختیم ،بوی ریحون وتره وترپچه های تازه باغچه حیاط، که چیده شده بود به مشام میرسید؛هرکی یه چیزی میبرد سرسفره،صدا به صدا نمیرسید،حافظ هم مشغول صحبت با آرش پسرعمو ناصر بود،ولی سیمین رو تک مبلی نشسته وبدجور،اخماش تو هم بود!!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیست و یکم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه