فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و دوم

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و دوم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

!!مامان ماجده با اون چارقد گلدار،رنگ به رنگ وصورت تپل وسفیدش،به عصای چوبیش تکیه داده واز همه خواست بیان سرسفره،همه به سمت سفره رنگین رفتن،همونموقع مامان ماجده خودش با گامهای آهسته ش رفت سمت سیمین وازش دعوت کرد بره سر سفره...سیمینم از جاش بلند شد ورفت گوشه سفره نشست،تقریبأ همه نشسته بودن،وسفره پر شده بود ومامان ماجده ایستاده وداشت نظارت میکرد،من مونده بودم وامیرحافظ وآرش!!ویه گوشه از سفره خالی!!باتردید همدیگرو نگاه کردیم آرش سریع رفت وکنار مادرش نشست،من موندم وامیرحافظ!!مامان ماجده تو اون هاگیر،واگیرکه همه مشغول کشیدن غذا بودن،به من وحافظ مردد ؛نگریست وگفت:شماها چرا ایستادین؟برین بشینین خب!
آهسته رفتم سر سفره،حافظم اومد وهردو باهم وکنار هم نشستیم،یه کمی خودمو جمع وجور کردم ،جا برای نشستن کم بود،حافظ لبخندی زد وزیر لب گفت:راحت باش...
عجب بچه پررویی بود!!گوشه چشمی بهش انداختم وپیرهن عروسکی و کلوشی رو که به تن داشتم ،رو پاهام که یه ساپورت مشکی بود، انداختم؛بغل دست من عمه مهتاب بود واونطرف حافظم، آرش بود...همه مشغول خوردن بودن،حافظ زیرلب گفت:چی میخوری واست بکشم؟
اولش ساکت بودم،حافظ بازم تکرار کردحرفشو بالبخندی رضایت بخش وصدایی یواش،بازم گفت:اشتباه گرفتی اینجا سر سفره عقد نیست ...خانم!!
شیطونه میگفت یکی بزنم پس کله اش!!با لحن یواشم گفتم:یه کم باقالی بکش...
تیزی نگام کرد وگفت:همین؟!!
سرمو بلند کردم،دیدم روبروم بابا ودانیال نشستن!!یا امام غریب!!چار ستون بدنم لرزید!!تک سرفه ایی کردم که دیگه حافظ بس کنه از این شیرین زبونیا ومزه ریختناش!!ولی حافظ حواسش نبود وبازم گفت:برات گوشتم میکشم....هیچی نمیخوری که اینقدر ضعیفی،
چشم غرهّ ایی ازش رفتم ،حافظ نگام کرد وادامه داد:هیچی نمیخوری که زبونم لال؛ دماغتو بگیرن...جونت در میره....!!
سرمو گرفتم پایین وبالحن آروم ومعنادارم،جوری که بخوام متوجه اش کنم،زیر زبونی،گفتم:بابام داره نگاه میکنه!!
انگار متوجه حرفم شد،خودشو یه کمی عقب کشید ومن بازم گفتم:تابلوش نکن دیگه!!
سرشو گرفت پایین ودرحالیکه یه دو کفگیر،سرپر برنج ویه تیکه ماهیچه برام گذاشته بود،دیگه حرفی نزد ومشغول غذا کشیدن واسه خودش شد؛آخه کی میخواست اونهمه برنجو بخوره؟!فک میکرد مثل خودشم!!ماشالله که معده اش معده نبود!باید با بیل غذا میریختن توش!!من نمیدونم چطوری چاق نمیشد!!تمام وقت سر سفره شام احساس میکردم حواس بابا ودانیال به من وحافظه.
دانیال که دیگه طرز نگاهاش،کلافه کننده بود!!نیمی از غذامو نخوردم،حافظ گوشه چشمشو بهم دوخت وبااشاره گفت:چرا نمیخوری؟!
سرمو گرفتم پایین و یواشی گفتم دلم نمیکشه!!
بالذت ،تو چشمام نگاه کرد وگفت خب من میخورمش...
جلو چشمای حیرتزده ام بشقابمو به سمت خودش کشید ولبخندزنان شروع به خوردن کرد،میترسیدم کسی این صحنه رو دیده باشه!!با شک و تردید،سرمو بلند کردم...به روبروم نگریستم ،خدا رو شکر بابا ودانیال دست از خوردن غذا کشیده وسر سفره رو ترک کرده بودن...نفس راحتی کشیدم واز جام بلند شدم.

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیست و دوم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه