فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و سوم

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و سوم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

امیرحافظ

حس خوب یعنی وقتیکه ،پیش عزیزت باشی وهرجایی اون هست تو نفس بکشی!!حس خوب یعنی وقتیکه بدونی و بفهمی که اونم خیلی خاطرتو میخواد ومیخواد تا ابد پیشت بمونه؛
خوردن غذا در کنار نهال برام لذت خوشایند وحس خوبی داشت،مخصوصأ اینکه در آخر توی بشقاب اون باقی غذامو سرو کردم....بعد از خوردن شام آقایون به سمتی رفتن ویه گروه باهم شروع کردیم به بازی تخته،حواسم هنوز به مامان بود،کمتر با کسی حرف میزد وتو لاک خودش بود،نمیدونم دلیل حال بدش چی بود؟!!اصلا چرا یه دفه ایی گفت اونم میخواد با من بیاد شمال!!اون که تا شب قبل میگفت من عروسی بیا نیستم ؟؟
ازش پرسیدم چطور پشیمان شده؛جوابمو نداد،فقط گفت حالش خوب نیست،دمقه میخواد بیاد حال وهوایی عوض کنه،از باباهم تنها خبر جدیدی که دریافت کرده بودیم این بود که آلمانه وقراره به زودی بره کانادا . پیش خواهراش،بابا دوخواهر داشت که کانادا بودن،میگفت میخواد تو کانادا،کار جدیدیو شروع کنه وبه این وضعیت نامعلومش خاتمه بده،اما به دلم افتاده بود که حالا حالاها،کاروبار بابا درست نمیشه!!
فقط این میون سیمین بود که روز به روز داشت،شکسته تر میشد....بعد از یکی دوساعتی بازی وشوخی،ماجده خانم همه رو صدا کرد وطبق عادت قدیمیش شروع کرد به حرف زدن برای بچه هاش،آخر حرفاشم،با نگاهی به مامان،از بابا حرف به میون آورد وبراش آرزوی موفقیت کرد،پره تو چشمای مامان شد اشک!!میدونستم چه حالی داره....از جام بلند شدم ورفتم پیشش روی تک مبلی نشستم،سیمین نگام کرد وهیچی نگفت،یواشی بهش گفتم:مامان حالت خوب نیست؟
بازم نگام کرد وبعد آهی کشید و با تأنی گفت:نه چیزی نیست.....
نفسمو فوت کردم بیرون ودیگه حرفی نزدم،دلم میخواست میتونستم آرومش کنم....خیلی دوسش داشتم،شاید چون هیچ کسو به جز من نداشت؛اینقدر که تو فکر مامان بودم ،حواسم به جمع بچه هانبود که رفتن لب دریا!!وقتی به خودم اومدم دیدم سیمین رفته تو یه اتاق دراز کشیده وبقیه هم هرکی یه گوشه اس،مادر نهال با مهتاب داشت حرف میزد،نمیدونم چرا ولی حسی بهم میگفت دارن راجع به دانیال ونهال صحبت میکنن!!از جام بلندشدم ، ماجده خانم که بین پسراش نشسته بود،لبخندی زد وبهم گفت:بچه ها همه رفتن لب دریا تو چرا نمیری پسرم؟
دستی به سر وصورتم کشیدم وگفتم:منم الان میرم..
اومدم بیرون،یه تی شرت تنم بود،دیدم سرده،رفتم واز تو ماشینم،کاپشن چرممو درآوردم وسریع پوشیدم،جمع بچه ها رو از دور میدیم که دور یه آتیش حلقه زدن ونشستن،نزدیک که شدم صدای خنده هاشون بهم رسید،منو که دیدن شروع کردن به خندیدن ومزاح گفتن!! رفتم سمت دریا و روبروش ایستادم،موجای ناآرامش بعضی وقتا به پام میرسید،دریا قشنگ بود،ولی قشنگی وزیباییش بیشتر برای روز بود...شبا بیشتر از اینکه قشنگیش جلوه کنه خوفناک بودنش خودنمایی میکرد؛اصلا حواسم به اطرافم نبود؛درگیریای فکریم زیاد بود....مامان، بابا؛خودم ونهال...حتی دانیال که یه لحظه متوجه شدم داره به سمت من میاد،از سوز سرما خودمو کمی جمع کردم وبه جلوم که دریای بیکران بود،خیره شدم...دانیال با صدای کمی بلند،طوریکه میخواست صداش از بین موجای دریا به گوش من برسه؛ به حرف اومد،وگفت:تو همیشه از من جلوتر بودی. ..یعنی خودت اینکارو میکردی...خودشیرینیات پیش بابا،رفتنت تو کارخونه،خودنمایی هات تو جمع،الانم...که جلب توجهای مسخرت پیش نهال!!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیست و سوم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه