فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت  بیست و چهارم

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و چهارم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

دانیال خیلی صریح وراحت ،داشت به شخصیتم حمله میکرد،،تندی نگاش کردم وگفتم:داری خیلی تند میری!!...
باغیظ ،گوشه لبشو ،کج کرد وگفت:تند نمیرم ،این تویی که پاتو بیش از حد از گلیمت دراز کردی...فک میکنی دایی بفهمه اینجوری رو دخترش نظر داری،بیخیال از کنارت میگذره؟؟...نه آقا!!!...اینجوریام نیست...ایندفه رو نمیزارم مثل قبلنا با خودشیرینیات،بازی رو ببری!!
به چشماش نگاه کردم،پر بود از کینه وشایدم نفرت؛گاهی اوقات اصلا فک نمیکردم،دانیال برادرمه...نگاه سرزنش بارمو بش افکندم وگفتم:منم برات ناراحتم ...یعنی افسوس میخورم که راجع به من،برادرت!!اینجوری حرف میزنی!!!
صداش یه کمی اوج گرفت وبا تندخویی،گفت:اینقدر..برادر برادر...نکن!
واقعا دیگه از دست دانیال وحرفاش،داشتم متشنج میشدم،ولی بازم سکوت کردم،بزار هرچی دلش میخواست بگه،قرار نیست اونی باشم که دانیال میگه!!این نظر شخصی دانیال بود راجع به من که بیشتر جنبه حسادت داشت....
یه لحظه که گردنمو کج کردم ،دیدم همه دارن مارو نگاه میکنن،نگاه کنجکاو ونگران نهالم ،به سمت ماست،خونسردانه به دانیال نگریستم ودانیال با خشم ،ادامه حرفشو گرفت وگفت:دیگه دور وبر نهال نمی پلکی....والاّ به دایی پژمان ،گزارش کاراتو میدم..
پوزخندزنان،آب دهنمو رو زمین ریختم وگفتم:حالا کار من خودشیرینیه یا تو!!؟
بدی دانیال این بود که زود از کوره در میرفت...خشمناک شد وبه سمتم حمله کرد،یقه مو گرفت و از لابه لای دنوناش ،زبوبونشو بیرون کشیو وداد زد:به همون مادرت رفتی...از بس سیاستمداری....مادرتم همون کارو کرد پیش بابا!!
سعی کردم خودمو کنترل کنم،حتی دستامم بلند نکردم،تااینکه بچه ها به سمتمون اومدن،با صدای یواشم گفتم:برام مهم نیست دایی پژمانم از موضوع باخبر بشه...چون من نهالو میخوام....وازش خواستگاری میکنم...اونم منو میخواد!!
چشمای حیران دانیال،پر از اندوه شد ودستاش از رو یقه ام شل شد،آرش با نگاه ملامت بارش ،داد زد:ای بابا...این چه وضعشه؟!شمام انگار خروس جنگی هستین!!هر دیقه به هم میپرین!...
خودمو عقب کشیدم ویقه مو درست کردم؛نهال بیشتر از بقیه نزدیک شد وگفت:همه خداخداشونه یه برادر داشته باشن!حالا شما؟!
دانیال زهرخندی زد وبدون اینکه هیچ حرفی بزنه،دستاشو توی جیب شلوارش فرو برد واز ما دور شد ورفت به سمت خونه.... بعد از رفتنش بچه ها همه شروع کردن به حرف زدن راجع به ما؛هرکی یه چیزی میگفت!!حالم گرفته شد،به نهال نگاه کردم که مأیوسانه داره نگام میکنه وچهره اش پر از اندوهه؛رومو برگردوندم وبی هیچ حرفی رامو گرفتم ومستقیم رفتم،دوست داشتم تا خود صبح پیاده راه برم؛آیدا صدام کرد:دیوونه داری کجا میری؟؟
بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم ،دستمو بلند کردم وگفتم:برمیگردم...
آرش داد زد:دیروقته، سرده...برگرد...
بلند داد زدم:قدم زدن تو هوای سرد میچسبه....
از خط کنار ساحل ،داشتم میرفتم؛که صدای پای کسیو شنیدم،برگشتم عقب!نفسای نهال به شمارش افتاده بود،سرجام ایستادم ونگاش کردم،اونم ایستاد ونفسی تازه کرد...بعد اومد نزدیکتر وگفت:تاریکه...دیروقته...بیابرگردیم حافظ!!
چشماش تو تاریکی برق میزد، به بچه ها نگاهی انداختم که از دور نمایان بودند وگفتم:جایی نمیرم...همین دورو برام...

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیست و چهارم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه