فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و پنجم

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و پنجم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

اومد نزدیکتر ،تو یک قدمیم ایستاد ،سرش بلند بود وداشت منو با نگاه بیقراش نگاه میکرد،دوست داشتم بغلش کنم وبهش بگم چقدر بش نیاز دارم....نگاه بود ونگاه!!دستامو بلند کردم ودور کمرش حلقه کردم،همینکه اینکارو کردم گونه هاش سرخ شد ،سرشو گرفت پایین و سریع گفت:نگران نیستم از اینکه بابام بفهمه وبعدش دعوام کنه....از این نگرانم که ....کسی عمق عشق و دوست داشتنمونو نفهمه...کسی درک نکنه که دوست داشتن چه دردیه تو سینه!
با یه دست زیر چونه شو گرفتم وسرشو که بلند کردم نگام صاف رفت تو چشمای شفافش،آب دهنمو قورت دادم وگفتم:یه وقتایی تو زندگی هست که دوست داری بری دورترین نقطه...جایی که هیچکی دور و برت نباشه....فقط خودت باشی واونی که به خاطرش نفس میکشی!!
چشماشو که رو هم گذاشت و آروم که پلک زد،قطره اشکی از گوشه چشماش چکید؛طاقت دیدن گریه شو نداشتم،بهش زل زدم وبا لبخندی گفتم:دختر لوس...گریه نکن!!....
شدت اشکاش بیشتر شد وروشو ازم برگردوند،نمیدونم چی تو دلش میگذشت!!سرشو بین دستام گرفتم و به سمت خودم گرفتم،چشمای زلال و بارونیش،بوی غم میداد،نتونستم خودمو کنترل کنم ،تو یه لحظه محکم بغلش کردم و پیشانیشو بوسیدم...
بعد باانگشتم قطرات اشک روی گونه هاشو پاک کردم ،صورتم نزدیک صورتش بود ونفسهامون بهم گره خورده بود،آب دهنمو قورت دادم وگفتم:نبینم به خاطر من گریه کنی...
سرشو گرفت پایین و بازم با صدای لرزان وگریان گفت:حافظ من....بی تو زندگی کردن برام سخته،منو بدجور به خودت وابسته کردی!
خواستم حال وهواشو عوض کنم،خندیدم وگفتم:میدونی....میخوام حافظ کوچولو،با مامانش تو راحتی باشن،نمیخوام بهتون سخت بگذره...واسه همینه دارم تلاش میکنم ،برای شروع یه زندگی بهتر!!
لبخند رو لبش نشست ،یه لبخند رضایت بخش.محکم به خودم فشردمش.لبامونو که رو هم گذاشتیم،چشمامو بستم وبه خلسه ایی شیرین رفتم.طعم خوش لباش برام لذت بخشترین حس بود.


آرام وقرار نداشتم!!همه اش آغوش نهال می اومد،تو خاطرم؛فک نمیکردم اینقدر حالمو عوض کنه!!تو این دوسال گاهی باهم یواشکی عشقبازی میکردیم و نهال با دیوونه بازیاش منو بیشتر شیفته خودش میکرد. ایکاش میتونستم عقربه های ساعتو تو اون زمان متوقف کنم...تو رختخوابم غلطیدم وغلطیدم تا نیمه شب!!چندتایی به نهال اسمس دادم،با دخترا تو یه اتاق خوابیده بود،از لب دریا که برگشتیم گفت سردرد داره؛حالشو پرسیدم.
روز بعد همه داشتن واسه عروسی خودشونو حاضر میکردن،سیمین در کمال تعجبم ،گفت نمیاد عروسی وپیش ماجده خانم میمونه،میدونستم روحیه اش خوب نیست ،واسه همین اعتراض نکردم،اصلا حرفی نزدم که بیاد یانه!!
دانیالم از شب قبل تا حالا،دیگه خیلی سرسنگین شده بود،قبلنا جواب سلامم میداد ولی اونروز حتی نگام نکرد...منم بیخیالش شدم....هرکی با اتومبیل خودش به سمت تالار عروسی رفت،جشن باشکوه وبیادماندنی بود،نهال مث یه قرص ماه میدرخشید،فقط یه کمی نوع آرایشش زننده بود که من خوشم نیومد ،گوشه ایی که همدیگرو دیدیم بش گفتم چرا رژلب قرمز زده؟؟
احساس کردم ناراحت شد،یا شایدم بش برخورد؛چون دیگه باهام حرفی نزد،هنوز مراسم تموم نشده بود که شماره رییس رو صفحه گوشیم افتاد،از سالن اومدم بیرون وجواب دادم،خنده کنان گفت:چی شد این عروسی تموم نشد؟!
میدونست واسه عروسی اومدم شمال ،وقتی رفتم برام مرخصی رد کنه ،بش گفتم....بالبخندی گفتم،نه قربان،عروسیای الان همه تا نصفه شب طول میکشه!
-ان شاالله عروسی خودت..
-ایشالله...
-کی برمیگردی؟؟
-والله احتمالا فردا...
-بابا همین امشب برگرد،نشستی اونجا چیکار؟
-آخه فردا جمعه اس....امشبم دیرمیشه تاعروسی تموم بشه وبرگردم.

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیست و پنجم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه