فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و ششم

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و ششم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

خیلی خب..فردا واسه شام دعوتی...
-کجا؟؟.....
-خونه خودم،یه جشن کوچولوئه،دوست دارم توهم باشی..
-ممنون از لطفتون...ولی احتمالا تابرگردم دیر بشه..
-اولا دیر برنگرد،دومأ هر وقتم اومدی قدمت رو چشمام،بیای حتمأ....منتظرم.
روم نشد بگم حوصله مهمونیندارم...مخصوصأ تو جمع اونا،نمیدونم چرا رئیس اینقدر به من لطف میکرد و منو تو جمع خونوادگیشون راه میداد!؟نتونستم مخالفت کنم ،وقتی مراسم عروسی تموم شد،من زودتر ازهمه برگشتم خونه ماجده خانم،فکرم پیش مامان بود،وقتی رسیدم یکراست رفتم خونه،ماجده خانم خواب بود،دنبال سیمین که گشتم دیدم تو یه اتاق تاریک،بس نشسته!!!نگرانش شدم ،رفتم جلو وصداش کردم....مامان.....مامان!!!
برگشت سمتم وگفت:چیه عزیزم.
باترس وتشویش رفتم جلو گفتم:خوبی؟؟
چهره اشو تو تاریکی خوب نمیدیدم،ساکت بود،آهی کشید وگفت:باید بگم خوبم....ولی واقعأ نیستم،احساس میکنم یه خبر بد تو راهه،
-مامان جون بدفک نکن!!میدونم نگران بابایی...
-نه.....مهران رفت...تنهام گذاشت،...بااینهمه مشکلات!!
داشت گریه میکرد!!!نفسم بند اومد،حالم بد میشد وقتی میدیدم گریه میکنه.
ادامه حرفشو گرفت وگفت:نه که بگم برام مهم نیست!...ولی دیگه غصه شو نمیخورم،هرچند که خیلی دوسش داشتم!
-نگران نباش مامان گلم،بابام برمیگرده،ولی به وقتش.
از جاش ،مث برق گرفته ها جهید ،وگفت:وقتش کیه؟؟اون رفت ومنو با طلبکارای نفهم وبیشعور وبی خانواده اش تنها گذاشت....به نظرت این نامردی نیست؟!مهران پشتمو خالی کرد حافظ!!
حرفای مامان داشت تو دلم آشوب به راه می انداخت؛خواستم چراغو روشن کنم،باصدای گریانش گفت:روشنش نکن....دیگه روشناییو دوس ندارم،میخوام تا ابد تو تاریکی باشم!!
رفتم وکنارش رو،تخت نشستم،نفسمو بیرون دادم وگفتم:حالا جدیدأ کسی حرفی زده ،اومدن سراغتون؟؟
آب دماغشو با دستمالی گرفت وگفت:اونا همیشه تهدید میکنن....این اولین بارشون که نیست!
-خب کیه ،اسمشو به من بگو..کدومشونن؟؟
-اونا بعد از بابات،طرفشون منم....از حق وپول خودشون نمیگذرن،باید پولشونو جور کنیم!
-آخه چجوری؟آسون که نیست!!بحث چندمیلیارد پوله...،ماهم که دیگه هیچی برامون نمونده!!
-منم میدونم....
بالحن امیدوارکننده ایی گفتم:نگران نباش خودم همه شو جور میکنم واز این وضعیت میایم بیرون....
سیمین آهی کشید ومن ادامه دادم:رئیس این شرکتی که توش هستم خیلی آدم درست حسابی وخوبیه....باهاش صحبت میکنم،امیدوارم کمکم کنه؛
سرشو بلند کرد وگفت:اسمش چیه؟؟گفتی شرکت چیه؟؟
لبخندزنان گفتم:داریوش صباغیان اسمشه،نمایندگی سامسونگه....کلی وضعش توپه!!
مامان هیچی نگفت،یعنی تو تاریکی قیافه شو نمیدیدم ببینم عکس العملش چیه!!وقتی بازم از رئیس تعریف کردم،فقط گفت،حواست به همه چی باشه،زود اعتمادنکن.
همون لحظه،باشنیدن سرو صداهایی از بیرون،فهمیدم که بقیه هم از عروسی برگشتن،از جام بلندشدم ومامان گفت:حافظ میخوام بعد بابات تو دیگه تنهام نزاری...میدونی که دیگه تحملم کم شده!!
بامکثی طولانی گفتم:هیچوقت تنهات نمیزارم تو هیچ شرایطی،بت قول میدم!!
اینو گفتم واز اتاق خارج شدم،دیدم همه تو نشیمن هستن، ماجده خانمم بود وانگار دورش حلقه زده بودن؛چه خبره؟؟؟

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیست و ششم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه