فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و هفتم

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و هفتم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

رفتم جلوتر،پرسیم :چی شده؟
کسی جوابمو نداد،انگار چهره ها همه نگران بود!!ترسیدم اتفاقی افتاده باشه!!،
بانگرانی از سحر دختر عمه پروین که کنارم بود،پرسیدم:چی شده؟؟
نگام کرد وگفت:نوید....بدنش انگار کهیر زدههمه اش شده جوش وتاول...
رفتم جلوتر،دیدم نوید رو یه مبلی نشسته ومادرش ونهال کنارش ایستادن،ماجده خانم گفت:بیارینش تو اتاق،تا براش معجون درست کنم.
نوید از جاش بلند شد،انگار بیحال بود مادرش زیر بغلشو گرفت،صورتش یه لکه های قهوه ایی وقرمزی زده بود!!حالم بد شد!!کلا دیدن زخمای اینجوری حالمو بدمیکرد وبعضی وقتا تا مرز استفراغ میرفتم!!ولی نوید که سالم وسرحال بود!!یه دفه چی شد!؟از نهال پرسیدم،بانگرانی گفت:بچه گیاش یه بار دیگه اینجوری شده بود....حالام نمیدونم مال غذاهای اینجا وادویه جاتی که توش بوده وخورده اینجوری شده یانه!!
لبخندزنان گفتم:نگران نباش...ماجده خانم کارشو بلده،الان درستش میکنه.
حرفی نزد...هنوز لباس مشکی بلندشو به تن داشت،توی اون لباس ،به نظرم بی نظیر بود،بش زل زدم.....به بازوی سفید وگردن بلند وسفیدش که توی اون لباس مشکی خودنمایی میکرد!!از مدل موی سرش خوشم می اومد،همه رو شنیون کرده بود از پشت سر،خیلی بش می اومد،ولی ایکاش اونهمه زیبایی رو فقط من میدیدم نه کس دیگه!!ایکاش فقط برای من بود!
نوید اونشب ،یه کم هم تب کرد،تاولها ولکه های قهوه ایش بیشتر وبیشتر میشد،نمیتونستم یه لحظه هم نگاش کنم،روز بعد به خاطر نوید زود برگشتیم،تو راهم زیاد توقف نداشتیم،برگشتیم خونه ،یکراست رفتم ،دوش بگیرم...


غروب بود که به نهال پیام دادم ببینم حال نوید چطوره!؟گفت بردنش بیمارستان،براش یه سری آزمایش نوشتن،گفتن یه نوع آلرژیه،خیالم راحت شد...داشتم برای رفتن به خونه رئیس خودمو آماده میکردم،نهال ازم پرسید دارم چکار میکنم،گفتم مهمونی دعوتم...دیگه حرفی نزد،نمیدونم چرا ولی حسی بهم میگفت ،نهال دلخوره !! همون کت وشلوار جدیدی رو که گرفته بودم ،برای خونه رئیس ورفتن به مهمونی پوشیدم،موهامو ژل زدم و ادکلنو رو به خودم گرفتم و کمی به خودم پاشیدم،از اتاقم که اومدم بیرون،مامان باتعجب نگام کرد وگفت:جایی میری؟؟
در حالیکه ،ساعتمو به دستم می بستم؛گفتم:خونه رئیس دعوتم...
مامان از رو مبل بلند شد و درحالیکه به سمتم می اومد با نگاه خاص ومعناداری ،بهم گفت:حالا...خبریه؟ اینقدر تیپ زدی؟
برای تیپ زدنم منظور خاصی نداشتم،اصولا دوست داشتم مرتب و اتوکشیده باشم،ولی نمیدونم چرا سیمین به ذهنش زده بود خبریه!!!
با خونسردی گفتم:نه بابا ....چه خبری میتونه باشه!
سیمین خنده ایی کرد وگفت:این کت و شلوار و بوی عطر تلخ وموهای واکس زده....میتونه خیلی حکایتا داشته باشه...
خنده ایی کردم وگفتم:فکر بد نکن ..مامان جون،
اومد نزدیکترم وموشکافانه نگام کرد وگفت:ببینم این آقای رئیس ....دخملم داره؟؟!
لبخند رو لبم خشکید،بلافاصله گفتم:یعنی میخوای بگی...من به خاطر مستانه...اینجوری تیپ زدم؟؟
خندید،برقی تو نگاهش درخشید وگفت:پس اسمشون مستانه س!!....
تندی به سمت درب خروجی رفتم وگفتم:اینو بدون...مامان..
به سمتش برگشتم وادامه دادم:خدا یکی،نهالم یکی....
جدی شد وپوزخندزنان ،نگام کرد وگفت:خری دیگه....این عشق مسخره چشماتو بسته!...نمیخوای ببینی دور و برت چه خبره.

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (1 نظر)
مرتب سازی بر اساس:


سمیه مرادی (19:47   1397/9/15)

سلام این رمان خیلی جالبه چجوری میتونم کاملشو بخونم یاخریداری کنم لطفا راهنمایی فرمایید کد: 218


 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیست و هفتم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه