فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و هشتم

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و هشتم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol


بازم شروع شد!!!باکلافگی سری تکان دادم وگفتم:تروخدا بس کن....سیمین خانم!!!...مغزم نمیکشه....
باخشم وترشرویی گفت:بایدم نکشه!!....حافظ بدون این عشق وعاشقیا..همه اش حرفه،بخدا بری تو زندگی آتیشت خاموش میشه ودیگه از این حرفا نیست..بفهم پسر!!
دیگه نمیخواستم،اون بحث اعصاب خوردکنو ،ادامه بدم،واسه همین گفتم:ببخشی من ،دیرم شده مامان،...باید برم!
نگاه ملامت بارشو بهم افکند وفقط سری تکان داد،اونم به معنای تأسف!!!
از خونه که اومدم بیرون،سوار ماشینم شدم وبه سمت آدرسی که رئیس بهم داد حرکت کردم،شمال شهر،بود،سر راه یه بسته شیرینی شیک گرفتم و وقتی به آدرس مورد نظر رسیدم ،ماشینو کنار درب بزرگ آهنی پارک کردم،عجب خونه ایی بود!!این رئیس خیلی مایه دار بود....زنگ خونه رو که زدم،یه آقایی اومد جوابمو داد،خودمو که معرفی کردم ،درو برام باز کرد،رفتم داخل...حیاط که حیاط نبود !!یه باغ بزرگ ،به راحتی میتونم بگم سه هزارمتری میشد!!نزدیک درب ورودی ،ساختمان که شدم ،همون آقا اومد بیرون،مرتب واتو کشیده بود،جلوم تعظیم کرد وخوش آمدگویی کرد،بعدهم گفت سویچو بش بدم تا ماشینو بیاره داخل،همین کارو کردم و وقتی اون آقا رفت،منم داخل خونه باشکوه شدم،خونه که نبود،بیشتر شبیه به یه کاخ،سقف بلند ودوبلکس،با لوسترای بزرگ و وآویزان....کسی نیومد سراغم رفتم وسط سالن ،کنار یه دست میز وصندلیهای گرانقیمت وسلطنتی ایستادم ونگاهمو معطوف اطرافم کردم،تابلوفرشها وعطیقه جات بسیاری در جای جای خونه قرار داشت،همون موقع صدای رئیس منو از حال وهوای خودم بیرون کشید:به به....باد آمد وبوی عنبر آورد.....
به سمتش چرخیدم؛مثل همیشه کت وشلوار مرتب ودستمال گردنی قرمز به تن داشت.سلام کردم،خندید وبه سمتم که اومد،جعبه شیرینو ،ازم گرفت وگفت:مرسی که زحمت کشیدی....
یه کم داشتم دستپاچه میشدم،یا شایدم استرس داشتم،دست نرمی،به موهام کشیدم وگفتم:خواهش میکنم....چه زحمتی،ممنون از دعوت شما!
رئیس دستمو گرفت وهمونطور که حرف میزد منو،به سمت،صندلی پشت سرمون هدایت کرد وگفت:دوست داشتم بیای اینجا و بیشتر باخونواده خودم آشنات کنم...
رو صندلی نشستم،هنوز دستم تو دست پیرش بود!!یه کمی معذب بودم،نگاه تیزی بهم انداخت وگفت:حالت خوبه؟سرحالی؟....عروسی خوش گذشت؟
لبخندی رو لبم ماسید وگفتم:ممنون....خوب بود،حال وهوایی عوض شد وبرگشتیم.
یه خیلی خب کوتاهی گفت وبعد خانمی رو برای پذیرایی کردن صدا کرد،خانم اومد ووسایل پذیرایی رو روی میز جلومون چید ورفت،زیاد از تشریفات خوشم نمی اومد!!رئیس دستمو رها کرد وگفت:چرا اینقدر معذبی؟؟...بابا راحت باش...
گونه هام از خجالت انگار گل انداخت،سرمو گرفتم پایین وگفتم:نه...نه...معذب نیستم!!
ولی معذب بودم،سختم بود جلوی رئیسم ،با اونهمه تشریفات نشسته بودم. خنده ایی کرد وضمن برداشتن خوشه انگوری،از لابه لای میوه های چیده شده،گفت:منم وقتی سن وسال تو بودم،همین حس وحالو برای صاحب کارام داشتم!!واسه همینه درکت میکنم!!
حرفی نزدم وگفت:چرا چیزی نمیخوری؟!
صدای له کردن،انگورایی رو، که میخورد،میشنیدم؛بی حرف ،موزی برداشتم،میدونستم داره نگام میکنه،صدایی صاف کرد وباصدای بلندی گفت:مستانه......غزاله!!کجاین شماها؟..مهمونمون اومده،بیاین پایین!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیست و هشتم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه