فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و نهم

رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و نهم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

یه کمی دیگه هول کردم!!سرجام تکونی خوردم ،صدای مستانه تو سالن که پیچید؛سرمو بلند کردم،داشت با کفشای خیلی بلند قرمزش که تو چشمام خورد،تق وتق راه میرفت وبه سمتمون می اومد. یه مینی ژوپ کوتاه به تن داشت،البته جوراب شلواری مشکی زیرش پوشیده بود،یقه لباسشم تا گردنشو گرفته بود وفقط بازوها وموی سرش بیرون بود؛جلو که اومد ،از جام بلند شدم وسلامش کردم،با خنده ایی سلام کرد،بعد.......دستشو دراز کرد باهام دست بده !!!در کمال تعجب دیدم؛ تو موقعیت بدی قرار گرفتم،تک سرفه ایی کردم وبه ناچار دستمو دراز کردم سمتش.
برقی توی نگاش درخشید ودستمو محکم فشار داد وگفت:حالتون خوبه؟خیلی خوش اومدین...
نفسم داشت بند می اومد!!هیچ حس خاصی برای لمس پوستش نداشتم ولی حالم یه جوری بهم ریخت!!دستمو از لابه لای دستش بیرون کشیدم وگفتم:ممنون...لطف دارین!
روبروم که نشست پاهاشو روهم سوار کرد وگفت:بشینید لطفا...
دیدم هنوز ،سرجام ایستادم!!اینقدر که دستپاچه وهول شده بودم!!...نشستم...رئیس خنده کنان گفت:مستانه....یه مدت تو امریکا پیش برادرش بود،از وقتی که برگشته...تو شرکت پیش خودمه...
حالا کی میخواد،دم به دیقه،شناسنامه دخترتو واسم رو کنی!!!اه......حالم داره بد میشه!!دستم گرم بود وداشتم عرق جمع شده روی پیشانیمو ،با دستمالی پاک میکردم،مستانه بازم گفت:حافظ خان.....شمالی هستین؟؟
نگاش کردم،موهای مجعد ومشکیش،دور گردنشو گرفته بود،آرایش صورتش از نزدیک افتضاح بود،انگاری میخواست بره عروسی!!مژه مصنوعی ام گذاشته بود!!اینقدر که حواسم نبود وخیره شده بودم بهش،خنده ایی کرد وسرشو گرفت پایین!!خاک به سرم!!!حالا باخودش فک میکرد،خبریه دارم نگاش میکنم!!تندی خودمو جمع وجور کردم وگفتم:نخیر...شمالی نیستم،فامیلامون اونجان...
بازم خندید،وقتی غزاله ،زن رئیسم به جمعمون اضافه شد،بیشتر احساس معذب بودن میکردم،جمع خونوادگیشون برام غریب بود،غزاله زن نسبتأجوانی بود،شاید هم سن وسال مهتاب!!خوشگل وخوش لباسم بود،ولی زیاد پیش ما ننشست،رئیس خودش برامون توی تراس یاهمون بهارخوابی که قسمتی از خونه داشت و روش منقل کباب بزرگی بود،کباب درست کرد،هواد سرد بود ومستانه یه شنل دور خودش پیچیده بود،کبابه خوشمزه بود،روم نشد زیاد بخورم وهرچه رئیس اصرار کرد به دروغ گفتم سیر شدم،ولی هنوز جا داشتم برای خوردن...بعد از شام،باهم یه دست تخته بازی کردیم،مجلسمون خودمونی تر شده بود ومنم کمی از یخم آب شده بود.


روز بعد وقتی رفتم شرکت،هنوز تو حال وهوای مهمونی شب قبل بودم،تا دیر وقت نزاشتن برگردم ورئیس یه دهن آوازم برامون خوند،رئیس خشک وجدی تو شرکت،تو فضای خونه اش کاملا برعکس بود!!به هرحال اونجوری که فک میکردم نبود ومهمونی خوش گذشت.تو شرکت سرگرم کار وبارام بودم که سیمین بهم زنگ زد وگفت:میخواد بیاد شرکت!!نمیدونم کارش چی بود!!ولی ترسیدم مخالفت کنم،ناراحت بشه...آدرسو که بش دادم بعد از یکی دوساعت اومد،مثل همیشه مرتب بود،یه دسته گلم واسم آورده بود،اومد تو اتاقم وکنارم رو یه صندلی نشست،بعد لبخندزنان گفت:خوب جایی اومدی پسر!!
نگاش کردم وگفتم:منظورتون چیه؟؟

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت بیست و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیست و نهم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه