فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سی ام

رمان قلب من برای تو - قسمت سی ام

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

خندید واز جاش بلند شد وگفت:این رئیست خیلی گردن کلفته....در موردش تحقیق کردم!!این دم ودستگاه وشرکت...همه اش ظاهر کارشه...اون خیلی ثروتش از این شرکت بیشتره..
سریع گفتم:مامان یواشتر....
بهم نزدیک شد ودستشو روی میزم قرار داد وگفت:امیرحافظ تو موقعیت خوبی قرار گرفتیم....هم من...هم تو!!
بازم میخواست شروع کنه،با کلافگی ،گفتم:مامان جون ،باز چی شده!
سیمین بهم نزدیکتر شد وگفت:پیش این رئیس پولی دستمون نگیره....دیگه نمیگیره!!باید از این موقعیت استفاده کنیم.
-ای بابا.....شما چی فک کردین؟!..اینجور آدما،الکی پولاشونو حیف ومیل نمیکنن،مث من وشمان؟؟
-من میخوام ببینمش..
-ببینیش که چی بشه؟
-میخوام باهاش همکار بشم..
-ول کن ،مامان!
-امیرحافظ دیگه داری اعصابمو خورد میکنی!!بسه دیگه...
ساکت شدم!!کل کل کردن فایده ایی نداشت.سیمین تو اتاق شروع کرد،به قدم زدن وگفت:میدونم خیلی مایه داره...میدونم جرأت میخواد باهاش معامله کرد،ولی من این جرأتو دارم...
نفسی تازه کردم وگفتم:خب حالا میخواین چیکار کنم؟؟
به سمتم اومد وگفت:بش بگو مادرم میخواد ببینتت...
-آخه....
-آخه واما واگر نداره....
بازم حرفی نزدم وشماره منشی،رئیسو گرفتم،سیمین موفق شد وبه خواسته اش رسید،رئیس خیلی ازش خوشش می اومد وگفت،برای هوش وذکاوتم، منم به مادرم رفتم...مدتی گذشت...وسیمین بیشتر با رئیس در رفت وآمد بود،نمیدونم کارشون به کجا کشیده بود!ولی هرچه که بود سیمین از کاراش رضایت داشت واونروزا ،شاد وسرحال بود،امیدشو بازم بدست آورده بود...یکی دوبارم به همراه سیمین با رئیس ومستانه رفتیم بیرون،دیگه باهاشون یه کمی اخت شده بودم،مث اوایل که نبود،سختم باشه،مخصوصأ اینکه سیمینم کنارم بود،باباهم بالاخره بعد از چندماه به کانادا رسید،حداقل خیالمون از بابت سلامتیش راحت شد. یه بار به جرم کلاهبرداری میرفتم بازداشتگاه!
سیمین سری تکان داد وگفت:تو....دستت میره،تو با بالایی ها سر وسرّی داری!...
رئیس با خونسردی گفت:به هرحال من پولمو ازت میخوام،اگه نبود،چکاتو میزارم اجرا....یعنی برگشتش میدم...فهمیدی؟!
سیمین بازم رو مبل افتاد ونگاه خیره شو به جلوش دوخت،رفتم جلوی میز رئیس وگفتم:چرا نمیگین چی شده؟....
رئیس روی صندلیش نشست،خونسردانه وبی اعتنا گفت:پسر جون مادرت شکست خورده ونمیخواد قبول کنه.....چک دارم ازش،پول من وجنسامو باید تموم وکمال پرداخت کنه...من از پولم نمیگذرم!!
باترس ودلهره،گفتم:پولش چقدره؟؟
رئیس که به کارش مشغول بود گفت:بیست میلیارد..
با چشمای حیرانم مامانو نگریستم،خونم داشت بند می اومد!!قلبم دیگه شمارشی نداشت،تندی گفتم:مامان تو چکار کردی؟
مامان سرشو بین دستاش گرفته بود،باناباوری روی مبلی افتادم وآب دهانمو به سختی قورت دادم!!صدای رئیسو شنیدم که گفت:میدونی که مبلغ بالاس ومن خیلی ازت مدرک وچک دارم....پس برو دنبال راه چاره ش باش!!

حالم بدجور،گرفته وداغون بود،مامان تو خونه مدام با خودش حرف میزد،اولین چکی که داشت برای هفته بعد بود ومبلغش دو میلیارد بود!!آخه باچی میخواست جورش کنه؟!
خیلی تو فکرش بودم ،اونقدر که دیگه نهالو و دلتنگیشو فراموش کرده بودم،مامان شکسته تر از پیش شده بود میگفت لوازم وقطعات موبایل از چین ودبی سفارش داده و توی گمرگ ،همه جنسا،گرفته شده واجازه خروج بهشون ندادن،چون نه بارکد داشته نه اجازه ورود!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سی ام نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سی ام ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه