فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و یکم

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و یکم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

سیمین میگفت اون شرکتا رو رئیس بش معرفی کرده،پولیم که از رئیس گرفته بابت خرید این جنسا برای سود بیشتر رئیس بوده...میگفت داریوش گفته میخوام دستتو بگیرم و وارد بازارت کنم که این پولو برای خرید جنس و بیزنس بهت میدم....ولی سیمین میگه،اینا همه اش یه دسیسه میتونه باشه و الّا،چرا باید این اتفاق فقط برای من بیفته!بهش گفتم نگران نباشه،خودم برات وکیل میگرم،اما سیمین داغون بود ومیگفت:داریوش به هیچ وجه از پولش نمیگذره.....گفتم میرم دنبال کاراش،اما سیمین با ناباوری واندوه گفت:تمام کالاهاش قاچاق بوده!!!اینجوری آب پاکیو رو دستم ریخت!!دیگه حرفی نزدم....ولی آخه چرا اینهمه ریسک!!نمیدونستم چکار کنم!؟...هیچکاری از دستم برنمی اومد!!تا دو روز نتونستم با سیمین حرف بزنم،یه شب قبل از موعد اولین چک سیمین؛خبر داشتم خونواده دایی پژمان پرواز دارن و اونشب از ایتالیا وسفر چهل روزه شون برمیگردن...چقدر دلم میخواست برم دیدنشون...ولی فکر سیمینم راحتم نمیزاشت!!خودم به رئیس تلفن کردم ویه ساعتی باهاش حرف زدم که چکو برگشت نده...اما بی فایده بود،رئیس از سیمین عصبانی بود ومیگفت تهمت کلاهبرداری بهش زده وبه هیچ وجه دست بردار نیست!!نمیدونستم باید چکار کنم؟!به کی پناه ببرم؟سیمینم از من داغونتر بود ویکسره تو خونه می اومد و میرفت...لحظات خیلی تلخی گذشت،تااینکه شماره رئیس رو صفحه گوشی افتاد،ته دل خوشحال شد،باخودم گفتم،حتمأ رئیس پشیمان شده ونمیخواد چکو برگشت بزنه،اما همینکه گوشیو جواب دادم،بهم گفت،به سیمین بگم بره خونش،دیدنش!!
سیمینم ترسید،گفتم خودمم باهات میام..اما تا خواست حرفی بزنه گوشی خودشم زنگ خورد،فک میکنم رئیس بود؛رفت تو اتاق وحرف زد،وقتی اومد بیرون،مانتوشو پوشیده بود ومیخواست بره...گفتم من باهات میام،ولی بانگاه خیره ش گفت:خودش تنها میره...
نمیتونستم تنها بفرستمش!!باماشینم دنبالش رفتم و روبروی خونه رئیس منتظر توماشینم نشستم.خیلی دیگه داشت طول میکشید!!!بیشتر از دوساعت...
ازاتومبیلم پیاده شدم....بارش باران ریزی شروع شده بود؛همینکه در خونه رئیس باز شد ،سریع رفتم و پشت فرمان نشستم،سیمین بود!!دم در مکثی کرد وسپس سوار ماشینش شد وحرکت کرد،ایکاش میدونستم باهم چی گفتن؟؟زودتر از سیمین خودمو رسوندم خونه،لباسامو عوض کردم و روی کاناپه دراز کشیدم.سیمین که کلیدو انداخت تو در،به سمتش نگریستم،اومد داخل ولباسای بارونیشو دم در آویزون کرد،میخواست بره اتاقش... سریع گفتم:چی شد؟؟چیکارت داشت؟؟
سرجاش مکثی کرد وبعد به سمتم برگشت،چهره اش محزون وآرامتر از ساعتای پیش بود؛از جام بلند شدم ورفتم سمتش،گوشیم رو میز بود وصدای ویبره اش می اومد،بش توجه نکردم وبه سیمین گفتم:چرا چیزی نمیگی مامان!؟مردم از نگرانی!!..
چشمای یخ وخیره شو بهم دوخت وبا تأخیر گفت:باهام یه معامله دیگه ایی کرد...
رفتم نزدیکترش وبا کنجکاوی گفتم:بازم چی؟؟
سیمین نگاه ازم برنمیداشت وتو یه لحظه باصدای لرزان ،گفت:تو رو ازم میخواد!!!
داشتم هنگ میکردم،با دهانی نیه باز گفتم:من؟؟!!!
سیمین به گریه افتاد،نتونست حرف بزنه وفقط با سرش ،اشاره کرد :آره!!
با ناباوری گفتم:من چرا؟؟منو واسه چی میخواد؟!
هق هق سیمین بلند شد وگفت،:ازدواج با دخترش..

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سی و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سی و یکم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه