فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و دوم

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و دوم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

دفتر زندگیم تو اونروزا،تو روزای بدی نمیگذشت؛کار بود وشرکت وبعضی وقتام دیدن نهال،که همه خستگی رو از تنم بیرون میکرد.همه چی آروم بود،تعطیلات نوروز هم از راه رسید،نهال گفت میخوان خونوادگی برن سفر خارج از کشور؛دوست داشت بره ،ولی دلش نمی اومد منو تنها بزاره،علی رغم میل باطنیم،بش گفتم بره.....شبی که میخواستن برن،تا زمان پرواز سه چار بار بش زنگ زدم وتلفنی باهاش حرف زدم.....خیلی دلم گرفته بود،وقت سال تحویل نه بابا بود،نه نهال!!روز اول عید از خونه نرفتم بیرون،فقط به خواهش و زور ،مامانو راضی کردم ویه سر رفتیم پیش مهتاب ودانیال،اونام مثل ما دمق بودن،ولی بعد یه ساعت خواهر برادرش که اومدن،خونشون گرم وشاد شد ،فقط جای خونواده دایی پژمان خالی بود.اومدیم بالا باسیمین....دیگه رفتم تو اتاق خودم،اونقدر که دلتنگ نهال بودم،داشتم عق میکردم،هیچ سرگرمی ،سرحالم نمیکرد،اونروز همینطور گذشت...تا روز بعد؛روز دوم تعطیلات،مستانه به مامان تلفن کرده و ازش دعوت کرده بود که بریم باغشون؛حوصله نداشتم وهرچه مامان اصرار کرد نرفتم،تو خونه نشستم،اینقدر که خوابیده بودم،زیر چشام پف کرده بود.گوشیم روی میز بود،از روزی که نهال رفته بود،دیگه زیاد دور و بر گوشیم نمیرفتم،کسی نبود باهاش چت بکنم....داشت زنگ میخورد،برش که داشتم دیدم رئیسه!!گفت تو خونه نشستم چکار؟!خیلی باهاش رودر بایستی داشتم و وقتی بهم گفت باید برم باغشون،نتونستم مخالفت کنم ،دیگه حرفی نزدم،رئیسم گفت،مستانه رو میفرسته دنبالم.
ای بابا!!!این دختره دیگه چرا بیاد؟!
سریع گفتم:خودم میام!!گفت:نه تو که آدرسو بلد نیستی،با مستانه بیای راحت تره...
دیگه مخالفتی نکردم وبابی میلی ،خودمو حاضر کردم و وقتی مستانه ،اومد دم در خونه،با تیپ اسپرتم رفتم پایین،دم در به دانیال برخوردم،منو با مستانه که دید،لحظاتی مات ومبهوت نگام کرد،هم من هم مستانه....میدونستم الان باخودش میگه در غیاب نهال با کس دیگه ایی هستم؛ولی افکار دانیال برام مهم نبود!!
مستانه با اتومبیل دیگه ایی اومده بود دنبالم؛فراری قرمز!!چشام با دیدن ماشینش،چارتا شد،کله ام جوش آورد!!حیف این ماشینای خوشگل نیست زیر پای این دختر!!رفتم وسوار شدم.
باخنده همیشگیش سلام کرد،فقط سلام کردم..اونم حرفی نزد،یه مقدار از راهو که رفتیم،بدون مقدمه گفت:شما تاحالا....ازدواج نکردین؟؟
تندی نگاش کردم،چه سؤال ناموقعی بود!!بعد از چند لحظه فقط گفتم:نخیر...
گوشه لبشو با لبخندی کج کرد و دیگه هیچی نگفت،تا رسیدن به دم باغ دیگه باهاش حرفی نزدم،فقط خونواده خودشون بودن وما و یه آقا وخانم دیگه که از دوستای رئیس بودن....برام هیچ لذتی نداشت،چون حوصله گشت وسیرانو اونروز نداشتم.

بعضی وقتا هر کاری میکنی ،هر تلاشی میکنی ولی هیچی درست نمیشه!!درست نمیشه چون شاید تو تقدیرت نوشته شده باشه....نمیتونی بگی نه...چون باید بشه!!حکایت منم خالی از این اوصاف نبود...قاطی شدن من وسیمین با رئیس و خونواده اش....سر منو به باد داد!!لااقل برای من که اینطور بود....سیمین با داریوش صباغیان، بزرگ خاورمیانه،وارد بیزنس شده بود،اونم چه بیزنسی!!!....بازم اوضاع زندگیمون بهم ریخت،بیست روز از تعطیلات نوروز گذشت وسیمین روز به روز داشت بهم میریخت اوضاعش داغون بود...طلبکارای قدیمیم که هنوز سرجاشون بودن و یکیشون دنبال کاراش بود وتوی همون روزای بی ریخت،از اسم سیمین کنار بابا سؤاستفاده کرده وبراش یه پرونده درست کرده بودن تااینجوری به پول هنگفتشون برسن!!از طرف دیگه ام میانه رئیس وسیمین شکرآب شده بود.....نمیدونم جریان چی بود که سیمین به خودش و رئیس فحش میداد،عصبی وتندخو بود!!از جریان چیزی نمیدونستم تا یه روز توی شرکت !!!سیمین اومد دفتر رئیس ...صدای داد وهوارش بلند شد!!یعنی چی شده بود؟؟

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سی و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سی و دوم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه