فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و سوم

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و سوم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

هرچه که منشی گفت نرم داخل،گوش نکردم ورفتم،غیرتم بهم اجازه نمیداد،بیرون بشینم وصدای داد و هوارای مادرمو تو اون اتاق بشنوم!درو که باز کردم ورفتم داخل دیدم مامان روبروی رئیس که پشت میزشه،ایستاده وداره باصدای بلند حرف میزنه...منو که دیدن هیچی نگفتن،بهم زل زدن.رفتم جلو وگفتم:معلوم هست اینجا چه خبره؟؟
سیمین دستاش لرزید وتن پرتنششو،روی مبلی انداخت وگفت:حافظ این مرد...تا خرخره منو برده تو بدبختی....این!!
از جاش بلند شد وداد زد:این کلاه برداره....منو از اینی که هستم بدبخت تر کرد!!
رئیس خشمگین شد وتقریبأ داد زد:صداتو بیار پایین خانم!!فک کردی یه زن شکست خورده ...با اون پرونده سیاه مالی میتونه کنار من مؤفق بشه؟
سیمین داشت جوش میاورد،نزدیک رئیس شد وگفت:من جنسامو میخوام...مگه میشه به راحتی از کنارش بگذرم؟!
رئیس پوزخندی زد وگفت:خب برو بگیرش!!!..خانم تو خودت بلد نیستی بیزنس انجام بدی دیگه بیخودی شلوغش نکن و اسم مردمم به کلاهبردار نبر...من اگه کلاهبردار بودم بعد از چهل سال ، یه بار به جرم کلاهبرداری میرفتم بازداشتگاه!
سیمین سری تکان داد وگفت:تو....دستت میره،تو با بالایی ها سر وسرّی داری!...
رئیس با خونسردی گفت:به هرحال من پولمو ازت میخوام،اگه نبود،چکاتو میزارم اجرا....یعنی برگشتش میدم...فهمیدی؟!
سیمین بازم رو مبل افتاد ونگاه خیره شو به جلوش دوخت،رفتم جلوی میز رئیس وگفتم:چرا نمیگین چی شده؟....
رئیس روی صندلیش نشست،خونسردانه وبی اعتنا گفت:پسر جون مادرت شکست خورده ونمیخواد قبول کنه.....چک دارم ازش،پول من وجنسامو باید تموم وکمال پرداخت کنه...من از پولم نمیگذرم!!
باترس ودلهره،گفتم:پولش چقدره؟؟
رئیس که به کارش مشغول بود گفت:بیست میلیارد..
با چشمای حیرانم مامانو نگریستم،خونم داشت بند می اومد!!قلبم دیگه شمارشی نداشت،تندی گفتم:مامان تو چکار کردی؟
مامان سرشو بین دستاش گرفته بود،باناباوری روی مبلی افتادم وآب دهانمو به سختی قورت دادم!!صدای رئیسو شنیدم که گفت:میدونی که مبلغ بالاس ومن خیلی ازت مدرک وچک دارم....پس برو دنبال راه چاره ش باش!!


حالم بدجور،گرفته وداغون بود،مامان تو خونه مدام با خودش حرف میزد،اولین چکی که داشت برای هفته بعد بود ومبلغش دو میلیارد بود!!آخه باچی میخواست جورش کنه؟!
خیلی تو فکرش بودم ،اونقدر که دیگه نهالو و دلتنگیشو فراموش کرده بودم،مامان شکسته تر از پیش شده بود میگفت لوازم وقطعات موبایل از چین ودبی سفارش داده و توی گمرگ ،همه جنسا،گرفته شده واجازه خروج بهشون ندادن،چون نه بارکد داشته نه اجازه ورود!!سیمین میگفت اون شرکتا رو رئیس بش معرفی کرده،پولیم که از رئیس گرفته بابت خرید این جنسا برای سود بیشتر رئیس بوده...میگفت داریوش گفته میخوام دستتو بگیرم و وارد بازارت کنم که این پولو برای خرید جنس و بیزنس بهت میدم....ولی سیمین میگه،اینا همه اش یه دسیسه میتونه باشه و الّا،چرا باید این اتفاق فقط برای من بیفته!بهش گفتم نگران نباشه،خودم برات وکیل میگرم،اما سیمین داغون بود ومیگفت:داریوش به هیچ وجه از پولش نمیگذره.....گفتم میرم دنبال کاراش،اما سیمین با ناباوری واندوه گفت:تمام کالاهاش قاچاق بوده!!!اینجوری آب پاکیو رو دستم ریخت!!دیگه حرفی نزدم....ولی آخه چرا اینهمه ریسک!!نمیدونستم چکار کنم!؟...هیچکاری از دستم برنمی اومد!!تا دو روز نتونستم با سیمین حرف بزنم،یه شب قبل از موعد اولین چک سیمین؛خبر داشتم خونواده دایی پژمان پرواز دارن و اونشب از ایتالیا وسفر چهل روزه شون برمیگردن...چقدر دلم میخواست برم دیدنشون...ولی فکر سیمینم راحتم نمیزاشت!!خودم به رئیس تلفن کردم ویه ساعتی باهاش حرف زدم که چکو برگشت نده...اما بی فایده بود،رئیس از سیمین عصبانی بود ومیگفت تهمت کلاهبرداری بهش زده وبه هیچ وجه دست بردار نیست!!نمیدونستم باید چکار کنم؟!به کی پناه ببرم؟سیمینم از من داغونتر بود ویکسره تو خونه می اومد و میرفت...لحظات خیلی تلخی گذشت،تااینکه شماره رئیس رو صفحه گوشی افتاد،ته دل خوشحال شد،باخودم گفتم،حتمأ رئیس پشیمان شده ونمیخواد چکو برگشت بزنه،اما همینکه گوشیو جواب دادم،بهم گفت،به سیمین بگم بره خونش،دیدنش!!
سیمینم ترسید،گفتم خودمم باهات میام..اما تا خواست حرفی بزنه گوشی خودشم زنگ خورد،فک میکنم رئیس بود؛رفت تو اتاق وحرف زد،وقتی اومد بیرون،مانتوشو پوشیده بود ومیخواست بره...گفتم من باهات میام،ولی بانگاه خیره ش گفت:خودش تنها میره...

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سی و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سی و سوم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه