فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و چهارم

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و چهارم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol


نمیتونستم تنها بفرستمش!!باماشینم دنبالش رفتم و روبروی خونه رئیس منتظر توماشینم نشستم.خیلی دیگه داشت طول میکشید!!!بیشتر از دوساعت...
ازاتومبیلم پیاده شدم....بارش باران ریزی شروع شده بود؛همینکه در خونه رئیس باز شد ،سریع رفتم و پشت فرمان نشستم،سیمین بود!!دم در مکثی کرد وسپس سوار ماشینش شد وحرکت کرد،ایکاش میدونستم باهم چی گفتن؟؟زودتر از سیمین خودمو رسوندم خونه،لباسامو عوض کردم و روی کاناپه دراز کشیدم.سیمین که کلیدو انداخت تو در،به سمتش نگریستم،اومد داخل ولباسای بارونیشو دم در آویزون کرد،میخواست بره اتاقش... سریع گفتم:چی شد؟؟چیکارت داشت؟؟
سرجاش مکثی کرد وبعد به سمتم برگشت،چهره اش محزون وآرامتر از ساعتای پیش بود؛از جام بلند شدم ورفتم سمتش،گوشیم رو میز بود وصدای ویبره اش می اومد،بش توجه نکردم وبه سیمین گفتم:چرا چیزی نمیگی مامان!؟مردم از نگرانی!!..
چشمای یخ وخیره شو بهم دوخت وبا تأخیر گفت:باهام یه معامله دیگه ایی کرد...
رفتم نزدیکترش وبا کنجکاوی گفتم:بازم چی؟؟
سیمین نگاه ازم برنمیداشت وتو یه لحظه باصدای لرزان ،گفت:تو رو ازم میخواد!!!
داشتم هنگ میکردم،با دهانی نیه باز گفتم:من؟؟!!!
سیمین به گریه افتاد،نتونست حرف بزنه وفقط با سرش ،اشاره کرد :آره!!
با ناباوری گفتم:من چرا؟؟منو واسه چی میخواد؟!
هق هق سیمین بلند شد وگفت،:ازدواج با دخترش..
داشتم دیوونه میشدم،آخه من اینقدر مهم بودم!!!!
داشتم دیوونه میشدم،آخه چرا من؟!....این غیر قابل باوره!!سرجام خشکم زد،خیره خیره به جلوم زل زدم.سیمین دستامو محکم گرفت تو دست وگفت:حافظ اومدم همه چیو درست کنم....نمیدونستم اینجوری میشه!!...من...من دلم میخواست از وضعیت بدمون دربیایم،چه میدونستم این بلام سرم میاد!!
رومو برگردوندم،طاقت دیدن اشکهای مادرو نداشتم...فشار آرامی به دستم وارد کرد وگفت:حافظ...میدونی که هیچی برامون نمونده....من باید برم زندون و اونجا باشم تا هر وقت پولی دستت بیفته و نجاتم بدی!!
تندی گفتم:مگه شهر هرته؟!!...شما نه زندون میری نه اتفاقی میفته،....پیرمرد زر مفت زده واسه خودش!!
دستامو ول کرد ورفت رو مبلی نشست،همینجور داشت گریه میکرد و گفت:زر مفت نمیزنه....هرکاری ازش برمیاد!!
تنم داشت میلرزید،فشار عصبی زیادی بهم وارد شده بود،باخشم وناراحتی گفتم:خاک به سرش که داره اینجوری شوهر واسه دخترش پیدا میکنه....
سیمین اومد سمتم ،بادستمالی آب بینیشو گرفت وگفت:حافظ ....دخترش دختر بدی نیست؛خوشگلم هست...
نتونستم خودمو کنترل کنم،تقریبأ داد زدم:مامان بسه....شما این حرفو جدی گرفتین؟؟
هیچی نگفت،سرشو گرفت پایین،از جام بلند شدم وگفتم:دخترش هرچه که باشه....خوشگل یا خوب به من ربطی نداره .....
بلافاصله رفتم تو اتاقم بعد از حرفی که زدم!!رو تختم دراز کشیدم ...حالم ناخوش بود،آخه چرا باید برای من این اتفاق می افتاد؟؟ایکاش هیچوقت به این شرکت نرفته بودم...کاش اونروز بابا بهم نمیگفت برم پیش سعید وبعدش اینهمه اتفاق نمی افتاد!!ولی افسوس که افسوس خوردن ،هیچ فایده ایی نداشت!!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سی و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سی و چهارم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه