فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و پنجم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و پنجم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol


((سیاوش))
اختیار زبونم دست خودم نبود...
با صدای ارومی به مریم گفتم:
-چیزی بین تو و معینه؟
به وضوح جا خوردنش رو دیدم...دلم میخواست به اون قیافه متعجب ساعتها زل بزنم ...
مریم اخم کوچولویی کرد و گفت:
-‌نه...هیچی بین ما نیست...
میدونستم دختر صادقیه...لبخند کمرنگی از جوابش زدم و گفتم:
-حالا دیگه میتونی بری...
تو دلم گفتم:یک رابطه یک طرفه ...پس مریم متوجه رفتارهای معین نشده...عجب دختر خنگی...


از دور رفیعی رو دیدم و خودم رو به ندیدنش زدم...معین نقشه رو به دست جلیلی داد و گفت:
-خیلی خوبه...طرحهای بعد طلاقت خیلی ناب تر شده...اینم از فواید زندگی مجردیست مگه نه؟
جلیلی به من نگاه کرد و گفت:
-اره سیاوش؟‌از فوایده طلاقه...به شونه اش زدم و گفتم:
-‌تو چه دل پری داری...بیخیالِ زندگی گذشته...
رفیعی از پشت سر به شونه ام زد و گفت:
-مهندسین جوان در چه حالن؟
به سمتش برگشتم و سلام دادم...
رفیعی دستش رو جلو اورد و گفت:
-‌خوب شد دیدمت...باهات حرف دارم...
اخم کردم و گفتم:
-سراپا گوشم...بفرمایید...
رفیعی لبخندی زد و گفت:
-اینجا که نمیشه...بریم شرکتت...
باشه ای گفتم و دوتایی به سمت شرکت راه افتادیم...


رفیعی جلوی مریم تعظیمی کرد و گفت:
-خیلی خوشحالم که میبینمت...سیاوش از اینکه منشی به این زیبایی هر روز روبروی اتاقته چه حسی داری؟
تو دلم :مرتیکه نفهمی بارش کردم و گفتم:
-مریم جان نور چشمی من و بچه های شرکتن...خب حسم گفتنی نیست ولی تو یک کلمه میتونم بگم:عالی!!!
تو دلم گفتم:واسه کم نیاوردن جلوی چرب زبونی و چاپلوسی این مرتیکه باید مریم رو ناخواسته دلخوش کنم!!!
مریم با تعجب بهم نگاه میکرد چشمهای پرسشگرش رو دوست داشتم...دلم نمیخواست سو تفاهم پیش اومده برطرف بشه...واسه همین لبخندی بهش زدم تا از حرفم مطمئنش کنم...


رفیعی عکسهای چندین خونه کلنگی رو بهم نشون داد و گفت:
-سیاوش میخوام شریکت کنم...اینبار فقط به شراکت با تو فکر میکنم...به عکسها خیره شدم و گفتم :
-اینجا کجاست؟
رفیعی خودش رو از رو مبل بالا کشید و گفت:
-‌همه این خونه ها تو یک خیابون سمت (..........)هستن،یک منطقه مسکونی پر رفت و امد با خیابونهای عریض...دقیقا پشت این خونه ها یک مجتمع تجاری بزرگه...این منطقه ظرفیت و دسترسیش عالیه...میخوام یک برج بسازم که تو تهران نظیر نداشته باشه...اگه هستی بگو...
عکسها رو کنار گذاشتم و گفتم:
-با چهارتا عکس نمیشه...باید از نزدیک ببینم...

ادامه دارد


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: درسته ساده ام اما مریمم ، فصل دوم قسمت چهل و پنجم ، درسته ، ساده ام ، اما مریمم ، فصل ، دوم ، قسمت ، چهل و پنجم ، سیاوش ، کانال تلگرام ، داستان ، آرزو امانی