فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت چهل و چهارم

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت چهل و چهارم

ویرایش: 1395/10/29
نویسنده: chaampol

((مریم))
عزیز رو پله مطب نشست و گفت:
-دیگه یک قدمم نمیتونم راه برم...مریم پاهام مال خودم نیست...
جلوی یک تاکسی رو گرفتم و عزیز رو با زحمت سوارش کردم...
از درد پای عزیز اعصابم بهم ریخته بود...بیچاره نمیتونست یک دقیقه رو پاهاش بند بشه...


پماد رو به کف دستهام زدم و به روی زانوهای عزیز مالیدم...
با هر حرکت دستم اسم مرتضی رو صدا میزد...از درد عزیز و اسم مرتضی دستهام رو ارومتر رو پاهاش فشار میدادم ...
تو دلم گفتم||خدا این چه زندگیه که من دارم؟ببین چقدر کارگری خونه مردم رو کرده که از درد پا یک لحظه تو جاش بند نمیشه...پس کی رنگ آسایش رو قراره ببینه؟‌این پیرزن بدبخت نه از جوانیش خیری دیده نه از پیریش...وقتشه که یکم تو آسایش باشه!||


با هر صدای فندکی که میومد گوشه تقویم روی میزم یک ستاره میزدم تا ببینم تا پایان کار چند نخ سیگار رو دود میکنه...
عصبی بود...جرات نداشتم پرونده ها رو واسه امضا پیشش ببرم...
میدونستم اگه پرم به پرش گیر کنه بیچاره ام...لم اخلاق سیاوش دستم بود...صدای تلفن رو یک درجه کم کردم تا رو مخش نباشه...
معین وارد شرکت شد و با صدای بلند گفت:
-ســــــــــــلام...ســـــــــــــلام...بفرمایید بستنی...
دستم رو به روی بینیم گذاشتم و اروم گفتم:
-هــــــــــــــــــــــــــــــیس!
معین چشمهاش رو درشت کرد و گفت:
-نگو سیاوش خوابه که باور نمیکنم!!!
سیاوش سرش رو از نقشه زیر دستش برداشت و بهم نگاه کرد تا ببینه تو جواب معین چی میگم...
نگاهم رو ازش گرفتم و به معین گفتم:
-نه...خواب نیستن...بفرمایید...
معین ظرف بستنی میوه ای رو جلوم گذاشت و گفت:
-بفرما...بستنی...
تشکری کردم و گفتم:
-ممنون...مناسبتش چیه؟
معین به عقب یعنی درست به سیاوش نگاه کرد و گفت:
-ما بی مناسبت چیزی میخریم...اهان نه ...مناسبت داره ...چند وقته گرد و خاک نکردی گفتم به مناسبت خانم شدن مریم خانم بستنی بدیم...مریم دیگه دکور صورت کسی رو پایین نیاوردی؟خجالت نکش بگو تا سیاوش هست غصه نخور اون هم قسم شده که تو اراذل رو ادب کنی و اون چکش رو بکشه!!!!!!!!
شدیدا دلم میخواست بزنم به زیر خنده...اما اخم روی صورت سیاوش مانعم میشد...سریع از رو صندلی بلند شدم و به ابدارخونه رفتم...
معین پشت سرم اومد و گفت:
-امروز چشه؟کوک نیست!
نمیدونمی گفتم و رو صندلی نشستم...
معین روبروم نشست و گفت:
-مریم میشه هر چی گفت جوابش رو ندی؟تو خانمی کن و جواب نده این سیاوش اون سیاوش چندسال پیش نیست...خیلی فرق کرده...
باشه ای گفتم و سرم رو به زیر انداختم...
معین لبخندی زد و گفت:
-وقتی خجالت میکشی یاد دماغ باد کرده پسره میفتم...
از اینکه میخواست همه چی رو با شوخی و خنده تموم کنه لبخند زدم و به سراغ باقی کارم رفتم...


سیاوش لگدی به صندلیش زد و با عصبانیت به سمت من چرخید و گفت:
-قرص مسکن نداری؟
سریع از ابدارخونه قرصی برداشتم و به دستش دادم...دستهام میلرزید ،سیاوش شتاب زده بسته قرص رو از تو دستم بیرون کشید و گفت:
-سرم داره منفجر میشه...
تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم:
-خب برید خونه...
سیاوش قرص رو بدون اب خورد و گفت‌:
-‌خونه موندن بدترم میکنه...ممنون میتونی بری...
به سمت در برگشتم اما با صداش ایستادم...
سیاوش با صدای ارومی گفت:
-مریم؟

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت چهل و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: درسته ساده ام اما مریمم ، فصل دوم قسمت چهل و چهارم ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، به قلم: آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، آرزو امانی