فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم چهل و ششم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم چهل و ششم

ویرایش: 1395/10/30
نویسنده: chaampol

((معین))
با ورود به طبقه دوم بوی گل مریم کل فضا رو گرفته بود...
مریم خیره به سبد گلِ روی میزش بود...
تو دلم گفتم||‌اوهو...سیاوش چه سبد گلی خریده||
به مریم سلام کردم و گفتم:
-‌میبینم که جناب مدیر ترکونده!!!
مریم نگاهی به اتاق سیاوش کرد و چیزی نگفت...
به سمت سیا رفتم و گفتم:
-مناسبتش چیه؟
سیاوش سیگاری روشن کرد و گفت:
-‌من چه میدونم برو از اون مرتیکه رفیعی بپرس که گل فرستاده!!!
حس کردم خون تو تنم یک لحظه از گردش ایستاد...
به سمت سبد گل رفتم و کارت روش رو خوندم...||از طرف جناب اقای رفیعی به مریم بانو||
تو دلم فحشی به ایل و تبار رفیعی فرستادم و گفتم||ترشت نکنه...مرتیکه سست عنصر !!!||
مریم نفس عمیقی کشید و مشغول کارش شد...یک غنچه از گلهای مریم کندم و گفتم:
-مناسبتش؟؟؟
سیاوش صدام زد و گفت:
-به من و تو چه که مناسبت گل فرستادنش چیه؟بیا اینجا ببینم...
نگاه پرسشگرم چشمهای مریم رو نشونه رفت و گفتم:
-حواست به این مردک باشه...این یک مار خوش خط و خاله که فقط ما میشناسیمش!!!


((مریم))
تو دلم گفتم:
-اره خب بایدم شما به یک مرد سن و سال دار و ابراز محبتش مار خوش خط و خال بگید...اون فقط گل فرستاده ...هیچ کار بدی نکرده که رگ غیرتتون بیرون بزنه!!!||
موقع رفتن سبد گلم رو با خودم به خونه بردم ...


عزیز نفس عمیقی کشید و گفت:
-مریم خیلی پول بابتش رفته مگه نه؟
کوتلت ها رو تو بشقاب چیدم و گفتم:
-‌اره...ولی این پولا واسه اون پول خرده...
عزیز نوچی کرد و گفت:
-منظوری داشته مگه نه؟
گوجه ها رو خرد کردم و گفتم:
-نه بابا چه منظوری؟...من همسن دختر و پسرشم...شایدم چشمش تو رو گرفته!!!...اخ عزیز چی میشه گلوش پیش تو گیر باشه...من میشم دختر بزرگترین بساز و بفروش تهران...عزیز تو هم میشی سوگلیش...اخ اگه بشه چی میشه...اقا نشنوه اما اگه بشه چه صفایی کنیم دوتایی!!!
عزیز نمکدون رو به سمتم پرت کرد و گفت:
-خدا نکشتت...این حرفا چیه؟از اقات و داداشت خجالت بکش...
قهقهه ای زدم و گفتم:
-عزیز خجالت کیلو چند؟مگه بده؟
یکی از طبقه های برجش رو بهمون میده ...ماشین...پول...هر چی بخواییم میخریم...اخ بابا رفیعی جون تو رو خدا عاشق عزیزم شو...
عزیز به زیر خنده زد و گفت:
-خفه نشی...بسه کم معصیت کن...
به پاچه شلوار گل گلیش که تا زانو بالا زده بود نگاه کردم و تو دلم گفتم:||اگه معصیت به حرفه بزار گناه کارترین بنده خدا باشم!||


کنار قاب عکس مرتضی دراز کشیدم و تو دلم گفتم||داداشی یادته بهت میگفتم دوست دارم شوهرم جذاب و شیک پوش باشه؟یادته میگفتم دوست دارم در حد خودش پول داشته باشه؟یادته اون موقع ها چه آرزوهایی داشتم؟خب انگار آرزوهام داره براورده میشه...اما نه اون طوری که دلم میخواد...الان طرف پولش از پارو بالا میره...ولی اصلا جذاب نیست...اصلا خوشتیپ نیست....اصلا نگاهش مهربون نیست...اتفاقا نگاهش نچسبه...فقط پولداره...مرتضی منم حقی از این زندگی دارم ،مگه نه؟...گور بابای قیافه و تیپ،مگه نه؟اصلا کی با تیپ و قیافه به جایی رسیده که شوهر من بخواد برسه....مرتضی به ارواح خاک خودت قسم خسته شدم...از اینکه نمیتونم عزیز رو یک زیارت درست و حسابی ببرم از خودم خجالت میکشم...داداش یکی باید کوتاه بیاد...من واسه خودم چیزی نمیخوام...اگه رفیعی بهم پیشنهاد ازدواج بده که مطمئنم میده میخوام قبول کنم...واسه خاطر دل عزیز که حقشه بهترین زندگی رو داشته باشه قبول میکنم...گور بابای دل خودم...مگه این همه سال به مراد دلم نرسیدم چیزی ازم کم شد؟از این به بعدشم نمیشه....داداش معنی نگاه رفیعی رو خوب میفهمم...میدونم نیتی پشت این خم و راست شدنها و گل فرستادن ها داره...تو رو خدا تو پیشم باش و تنهام نزار...||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم چهل و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: درسته ساده ام اما مریمم ، فصل دوم چهل و ششم ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، به قلم: آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، به قلم ، آرزو ، امانی