فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و پنجم

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و پنجم

ویرایش: 1395/10/30
نویسنده: chaampol

درگیری فکریم خیلی زیاد بود؛نمیدونستم چطوری به افکارم سروسامان بدم...هیچی سرجای خودش نبود!!تنها این وسط قلب من بود که پر از درد شده بود.اینقدر که حالم بد بود ،برای اولین بار گوشیمو یادم رفته بود با خودم به اتاقم ببرم!!تا صبح بیش از چند بار ،از جام بلند شده وتو اتاقم،قدم زدم ....هیچی آرومم نمیکرد؛فکر صبح بودم وچک برگشتی سیمین!!میدونستم الان دلش بیقراره اونم نمیتونه بخوابه!!از فرط اضطراب سرجام بند نمیشدم!!اونقدر اومدم ورفتم تا صبح شد؛سیمین با چشمای پف آلودش از اتاقش اومد بیرون،حالش بد بود ومیفهمیدمش...بدون هیچ حرفی،رفت تو آشپزخونه ومشغول چیدن میز صبحانه شد....هیچ اشتهایی نداشتم...گوشیم هنوز روی میز بود،رفتم سراغش،ده تا میسکال از طرف نهال داشتم!!از دیشب بهم زنگ زده بود،تازه یادم افتاد،شب قبل از سفر برگشتن.بدون اینکه لب به چیزی بزنم ،خودمو حاضر کردم وخواستم از در برم بیرون که سیمین،صدام کرد برم صبحانه بخورم،گفتم نمیخورم !!اومد سمتم ،تو چشمام که نگریست ،گفت:نمیخواد بری تو فکر اون دختر....هرچه باداباد!!...هر اتفاقی که پیش بیاد،با جون ودل قبولش میکنم،حتی اگه مرگ باشه...
نمیدونم چرا اینقدر از حرفاش دلم گرفت!!بغض کردم وهیچی نگفتم،میخواستم بگم دوسش دارم خیلی زیاد!!اونقدر که میتونم جونمو براش فدا کنم ولی اینکار برام انجام نشدنیه!!من عاشق نهال بودم،چطوری میتونستم بیخیالش بشم!!؟
زیرلب،بالحن محزون وبغض آلودم،گفتم:مامان خیلی دوست دارم...نمیزارم زندگیتو نابود کنن!!
برقی توی نگاه سیمین درخشید،میدونستم از شنیدن حرفم خوشحال شده..


رفتم شرکت وسیمینو تو خونه تنها گذاشتم،خیلی بیقرار بودم،دلم میخواست برم اتاق رئیس و باهاش حرف بزنم،هیچ کاری انجام ندادم ورفتم اتاق رئیس. تامنو دید لبخند رضایت بخشی روی لباش نشست وگفت:خوش اومدی....
خشک وجدی رفتم روبروش ایستادم و فقط نگاش کردم،از جاش بلند شد واومد سمتم،خنده ایی کرد وگفت:من دیروز خیلی فک کردم.....من تو رو پسر لایقی میدونم ،واسه همین خواستم اینجوری لطفمو در حقت، بیشتر کنم...نمیدونم مادرت حرفای دیشبمونو بهت گفت یانه؟!!
باچشمای سؤالیش ،تو چشمام نگاه کرد،نفس عمیقی کشیدم ومقتدرانه گفتم:ممنون از همه لطفی که در حقم کردین ......ولی من این لطفای دهن پرکنو دیگه نمیخوام!!
چشماش تعجب کرد،فک نمیکرد این جوابم باشه!!پوزخندی زد و گفت:تو .....هنوز خیلی نادونی!!...میدونی چرا؟؟چون جواب خوبی ولطفو بلد نیستی بدی...
وقتی رئیس حرف میزد،یه ترس محسوس می اومد سراغم،سرمو گرفتم پایین،نگاش نکردم.رئیس بازم گفت:فقط به خاطر مستانه خواستم این لطفو در حقت بکنم،....خواستم اینجوری هم از مادرت بگذرم ،هم تو رو به جایی برسونم وهم دل مستانه رو شاد کنم......این عیب نیست که من بگم دخترم از یه پسری خوشش اومده؛این یعنی انتخاب ؛...همه ما حق انتخاب داریم،فرقی نمیکنه پسر باشه یا دختر!!
نمیدونستم چی بگم،حرفای زیادی برای گفتن داشتم ولی گفتنش سخت بود!!سکوت کردم و رئیس ادامه داد:مستانه تو رو میخواد و من نمیخوام انکارش کنم،حالا تصمیم باخودته،....من میخوام چک مادرتو برگشت بدم....با اینکار نه تنها برگشتش نمیدم بلکه از حقم میگذرم،نمیدونماسمشو چی میزاری؟!معامله یا هرچی؟ولی هر چی که هست میتونم امروزو بهت فرصت بدم....
نگرانیم هر لحظه داشت بیشتر وبیشتر میشد،دستای لرزانمو رو صورتم کشیدم وبا تأخیر گفتم:م.....من.....نمیتونم اینو قبول کنم،من....من ...نمیخوام بگم دختر شما خدای نکرده مشکلی داره،ولی....من!!!...مشکل اینجاس،پیش خودم؛من نمیتونم بگم باشه،چون دلم پیش کس دیگه ایه...
همینکه این حرفو زدم،چشمای رئیس از حیرت گشاد شد وگفت:من هیچوقت فکر نمیکردم تو راحت از کنار این قضیه بگذری و جوابت منفی باشه!...

ادامه دارد....



منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سی و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سی و پنجم ، نویسنده ، خانم بهار سلطاني ، چطوری به افکارم سروسامان بدم ، وسط قلب ، میسکال