فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دختری به نام یلدا-قسمت اول

دختری به نام یلدا-قسمت اول

ویرایش: 1395/10/30
نویسنده: chaampol


هر وقت که ميخوام داستان زندگيم رو بنويسم ، پيش خودم ميگم کاشکي از همون جايي که ميخوام شروع کنم ، اهل خاطره نوشتن بودم و با همون سن و همون حالات روحی اون لحظه مينوشتم.
اما الان بايد با اين روحيه و ايني که هستم و از زماني شروع کنم که يک دختر 10 ساله بودم و آخرين دم و بازدم مادرم رو با چشم خودم ديدم... با اينکه 3 سال تموم مريضي کشيد و زجر کشيدنشو ديده بوديم ، وقتي که مرد همه وجودم رو ترس برداشت... مثل بهرام داداش بزرگه و نگین که بعد بهرام بود و شیرین که بعدي بود و شهرام که آخري بود و از من کوچيکتر، گريه نميکردم... تنها حسي که از اون روزا يادمه ترس هستش. حسي که فکر کنم تا آخر عمرم باهاش هستم و جدا نشدني هستيم...
هر چي بزرگ تر ميشدم بيشتر ميفهميدم که چقدر مثل اسمم که بر حسب اجبار مادربزرگم روم گذاشته بودن تو بقيه موارد هم با بقيه خانوادم فرق دارم... تنها کسي بودم که قيافم و اندامم به مادرم رفته بود و بقيه به پدرم. يک خانواده مذهبي يا بهتر بگم يک جمع فاميلي به شدت مذهبي...
پدرم که فرزند يک اخوند بود تو نوجواني از شيراز کوچ ميکنه به اصفهان جهت کار و اونجا از طريق عموش با مادرم که اونم يک اخوند زاده بود اشنا ميشن و ازدواج ميکنن.
البته خانواده مادرم هم اهل گيلان بودن و کوچ کرده بودن به اصفهان. هميشه براي هر کاري که بايد انجام ميدادم مثل نماز و روزه و حجاب و خيلي سخت گيري هاي ديگه مذهبي ، ملت و سوال پيچ ميکردم. بابام با خونسردي جواب ميداد اما بهرام از اين روحيه پرسشگر من عصبي بود هميشه و ميگفت يکم از نگین و شیرین ياد بگير و اينقدر وقيح و شيطون نباش. ته دلم از اين جور حرف زدنش با خودم دلم ميشکست اما به روي خودم نمياوردم. من تنها نفر انرژيک و شاد خونه بودم، يه جورايي حتي وظيفه خودم ميدونستم که اين خونه افسرده و ساکت رو به شور بيارم، گرچه طعنه و کنايه هم کم نميشنيدم. يه مدت بود واقعا از سخت گيري هاي بهرام و اين جو کسل آور خونه داشتم خودم هم افسرده ميشدم. مهموني هاي عذاب آور و کسل کننده. زنا جدا از مردا و حتي حق نداشتيم بلند بخنديم که مبادا صدا تو جمع مردا بره و کلي سخت گيري ديگه. به پيشنهاد چند تا از همکلاسی و دوستام که از نظر فرهنگي عين خودمون بودن و مذهبي و چادري و اين مدلي بودن، قرار شد عصرا بريم کلاس زبان . فرصت خوبي بود کمتر تو خونه باشم و افسردگي نگيرم. حداقل نکته مشترک با دوستام اين بود در حد خودمون اهل خنده و نشاط بوديم. با هزار بدبختي خونه رو راضي کردم که يه آموزشگاه زبان که دو تا ايستگاه اتوبوس با خونمون فاصله داشت ثبت نام کنم. حدود 17 سال سن داشتم و سوم دبيرستان بودم و البته ياد گيري بيشتر زبان به نفع خودم از لحاظ درسي هم بود ، مخصوصا بعد پيش دانشگاهي که کنکور داشتيم. اون روزا تو روياهام هم نبود که وقتي قراره پام و تو اون آموزشگاه بذارم ، تمام سرنوشت و زندگيم عوض ميشه و تبديل به چه آدمي بشم...
چند وقتي از رفتنمون به آموزشگاه زبان ميگذشت، چندين کلاس در سطح هاي مختلف و با چندين استاد داشت و واقعا هم تو تدريس خوب بودن ، من و دوستام هم کمي آزاد تر از مدرسه بوديم و بيشتر ميشد مسخره بازي و شوخي و خنده داشت و اينجوري خودمو از اون خونه کسالت آور و تحکم آور دور کنم، اما نکته اي که ذهن هممون رو جلب کرده بود منشي آموزشگاه بود که ميشد گفت يه جورايي کمک دست رييس آموزشگاه جهت کاراي اداري و چرخوندن اونجاس. از ديد اون روزاي من و دوستام ، يه دختر تهروني سوسول و تيتيش بود. از بس پشت سرش اداشو در آورده بوديم ، هر بار ميديديمش و حرف ميزد خندمون ميگرفت.



ادامه دارد....


منبع: نویسنده : یلدا
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (2 نظر)
مرتب سازی بر اساس:


مریم (01:59   1397/5/24)

یلدا الان ایرانه یا خارج کد: 199



مریم (01:56   1397/5/24)

سلام من تمام داستان رو خوندم خیلی داستان غم انگیز وناراحت کننده ای بود درسته که سرنوشت براش بد رقم خورده بوده ولی خودیلدا هم دختر ساده لوحی بوده خیلی دوست داشتم ازنزدیک یلدا روببینم واز حال وروز الانش باخبربشم ن از روی فضولی بخاطر اینکه خیلی ادم عاطفی هستم و ازوقتی داستانش رو خوندم همش به فکرشم وغصه میخورم براش کد: 197


 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره دختری به نام یلدا-قسمت اول نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: دختری به نام یلدا ، قسمت اول ، نویسنده ، یلدا ، داستان ، داستان زندگيم ، خانواده مذهبي