فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفدهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفدهم

ویرایش: 1395/10/30
نویسنده: chaampol
🔻اون از نریمانِ الدنگ، که بعد از بیست سال، خیالات برش داشته می تونه بر علیهِ من کاری بکنه تا کیسه ش پر بشه... اینم از تو...
ایستاد. قدِ بلندش را از پدرش گرفته بود و به پسرش داده بود. هیکل متناسبش، خبر از ورزشِ منظم می داد و ردی از دهه ی پنجاه عمرش نداشت.
- چرا متوجه شرایط نیستی؟! این کمپانی، بعد از من قراره به تو برسه... اگر می خوای با حماقت
و خوش گذرونی، همه ی دسترنجِ تلاش منو به باد بدی، خب بگو خرج الکی نکنم تا نریمان نتونه
غلطی بکنه... همه چیزو دو دستی بهش بدم و خودم بکشم کنار... ها؟! انگار تو هم مثل نریمان
هنوز نفهمیدی میخِ من، توی این خاک چقدر محکمه...
و همزمان، سرِ انگشت اشاره اش را روی میز کوبید.
مثل همیشه، ظاهرش در کمال خونسردی بود ولی دو کلمه ی |حماقت| و | خوش گذرونی|، برای
ن روش کمی زبر و آزاردهنده عمل می کرد.
- من که هنوز کاره ای نیستم نامدار خان؟
ابروهاش در هم رفت.
- نامدار نه... بابا...
بی توجه به تذکرِ او، بدون حرکت و خیره به چشمهاش گفت: امروز، روز تعطیله؛ همه ی مردمِ
این کشور، امروز مال خودشون هستن... گفتید با جیسن برم پیش زن عمو، ولی زمانش رو
نگفتید... من هنوز نمی تونم مستقل و با اراده ی خودم عمل کنم...
نامدار باز پوزخند زد.
- هنوز انقدر برای کارمون دلت نمی سوزه و نگران نیستی که بفهمی توی این شرایط، تعطیل و
غیر تعطیل وجود نداره... اونوقت مسئولیت بیشتر و استقلال می خوای؟!
- عمو نریمان شانسی نداره... حداقل من و شما اینو خوب می دونیم... پس اینهمه استرس و
نروس شدن رو نمی فهمم... اون وکیلهای گردن کلفت، برای چی پول می گیرن؟!
نامدار سر تکان داد.
اگر تهدید و جدیت من نباشه، برای جیسن و بقیه مهم نیست توی این پرونده کی برنده بشه.
- چرا... برای اعتبار خودشون هم مهمه... اما مسئله اینه که شما نه منو قبول دارید، نه وکیلهای کمپانی رو، نه هیچ کس دیگه رو...
نامدار به میز تکیه داد.
- باید قبولت داشته باشم؟!
بی جواب نگاهش کرد. نامدار از روی میز، پیپِ بربیای سیاهش را برداشت و از کیسه ی توتون پر کرد.
- وقتی هنوز علت نگرانیِ منو نمی فهمی، چطور می تونم مسئولیتت رو سنگین تر کنم و قبولت
داشته باشم؟! سالهاست نریمان، دفتر تهران رو اداره کرده... هوش زیادی نمی خواد درکِ اینکه نبض کمپانی و همه ی نمایندگی هامون، با وارد شدنِ فرشهایی می زنه که از ایران می رسه...
حالا نریمان، نه تنها توی دفتر تهران نیست تا فرشی بفرسته، خودش هم اومده اینجا و ادعا می کنه حقشو خوردم... نتیجه ی این سو کردن از الان مشخصه... می تونم همه ی دارایی و زندگی
سارا و بچه هاشم ازش بگیرم... ولی نگرانیِ من، وقفه افتادن توی وارد کردن فرشهاس...
شعله ی فندک را گرفت روی دهانه ی پیپ و پشت هم، پک زد.
- همه ی این سالها، نریمان و واسطه هاش فرشها رو تهیه کردن و فرستادن... جایگزین کردنِ
یه آدم قابل اعتماد، برای دفتر تهران، کار ساده ای نیست. کسی که جنس درجه یک بفرسته...
نمی تونیم هر فرشی رو توی نمایندگی ها بذاریم... احتیاج به زمان هست تا یکی رو جای نریمان،
توی پروسه ی کارمون بذارم...
- پس بهداد...
- بهداد و پدرش کار مستقلی دارن... فقط برای ما کار نمی کنن. واسطه ی صادر کردنِ همه ی جنسهای صادراتی به اروپا هستن... ما یه نفرو می خوایم که مثل سابق، فقط فرشهامونو تامین کنه
و بفرسته... اگر جنس از ایران نرسه، ما اینجا خود به خود ضعیف میشیم...
اتاق را بوی خوشِ توتونِ بلک کاوندیش پر کرده بود. نامدار، نفس بلندش را با دود غلیظ، بیرون
فرستاد و پشت میز نشست....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هفدهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، خوش گذرونی ، توتون