فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شانزدهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شانزدهم

ویرایش: 1395/10/30
نویسنده: chaampol
🔻چطوری خوردی زمین؟ چیزیت شده؟
امیرعلی، فانوس را جلوی هر سه نفر نگه داشت. چشمهاش در نور فانوس برق می زد و تا آن وقت اینهمه نگرانی را در نگاهش ندیده بود.
- یهو برق رفت، تاریک بود، لیز خورد.
ایران خانوم دستی به سر و شانه ی هانیه کشید.
- خدا لعنت کنه صدامو... سیما جان، یه لیوان آب قند براش بیار...
خجالت کشید جلوی چشم امیرعلی، آنطور پخش زمین شده.
زمزمه کرد: بریم بالا... چیزیم نیست.
از دو طرف کمکش کردند بلند شود.
نور فانوس تا در اتاقشان همراهشان بود. سیما گردسوز روی تاقچه را روشن کرد و ایران خانوم
در را بست. داشتند کمر هانیه را وارسی می کردند.
حالا که نزدیکش نبود، دلش می خواست باشد.
سیما رختخواب را روی قالی پهن کرد.
- بیا بخواب تا برقا بیاد ببینم چه خاکی تو سرم شده.
- ایشالا که چیزی نیست. فقط ضرب دیده.
صدای آژیر خطر در سرش می پیچید. کمرش تیر می کشید. نم آستینش را هنوز حس می کرد واز
یادآوری صدای آرامی که کنار گوشش حرف زده بود، دلش به هم فشرده میشد.

تهران/ پاییز 1391
تمام جمعه را فکر کرده.
می داند تحریک کردنِ مادرش، با تعریف از تهران و تغییراتش، چیزی را عوض نمی کند.
مادرش حتا دلیل نیامدنش را هم نگفته؛ نه در گذشته و نه حالا که او فهمیده نامدار با آمدنش
مخالفت کرده و دلیل آن را هم نمی داند. ولی چیزی جز امتحان کردنِ او نمی تواند باشد.
مخصوصا وقتی به مکالمه ی دو نفره شان، قبل از آمدن، در همان کتابخانه ی کذایی اش فکر می
کند.
نامدار، عصبی در اتاق راه می رفت و با یکی از وکلاش حرف می زد.
ده دقیقه بود او را خواسته بود و او، منتظر، به کتابهای نفیس با عنوانهای طلاکوب نگاه می کرد و
قدمهای بلندِ نامدار در اتاق.
تا عصر، با جسی و باب، در باشگاه سوار کاری بود.
باب می خواست اسب آخال تکه جدیدش را به رخ او بکشد که تازه از ترکمنستان برایش آورده
بودند. خود باب هم می دانست موفق نمی شود؛ نه در سواری، نه مقایسه ی اسب کهر ترکمنش با
اسب عربِ سیاهِ او؛ ولی جسی به رقابت تشویقش کرده بود.
بر خلافِ او و نامدار، رابطه ی باب با جسی خوب بود.
جسی بدون توجه به موقعیت پدرش به عنوان یک کارگزار بزرگ بورس نیویورک، و حرص خوردنهای عمه کتی و اصرار خانوادگی اش برای رفتار و برخوردهای محترمانه و اشراف مابانه،
چشم مادرش را دور دیده بود و |کتی ز اولد کابوی| را تشویق می کرد و از سر و کولش بالا می رفت.
باب هم مثل همیشه، فقط می خندید و جواب شیطنت های دخترش را می داد.
بوی اسب می داد و می خواست زودتر، این احضار پدرانه تمام شود تا دوش بگیرد و استراحت کند.
- می خوام همه ی تلاشت رو بکنی جیسن... نریمان از همین الان، این دادگاهو باخته...
گوشی را در جیبش گذاشت و با دست، به صندلی اشاره کرد.
- چرا وایسادی؟!
او هم با چشم به لباسش اشاره کرد تا یادآوری کند از سوارکاری برگشته.
لازم به تکرار تذکر نبود که باید در خانه، فارسی صحبت کنند.
اوایل، از سر لجبازی با نامدار، گاهی انگلیسی حرف می زد ولی مادرش هم این قانون را قبول داشت؛ مهرانه هم زیاد انگلیسی نمی دانست... پس تسلیم شد.
نامدار نشست پشت میز بزرگش.
- دیشب گفتم همراه جیسن بری خونه ی سارا و بچه هاش.
- امروز شنبه س... روز تعطیلمه.
نامدار پوزخند زد.
- روز تعطیل؟!
جدی شد؛ دو دستش را گذاشت روی میز و خودش را جلو کشید.
- پسر! این دم و دستگاه و اسمِ راد، توی این بیزنس چطور به اینجا رسیده؟!
می دانست؛ صد بار گفته بود. با تلاش؛ با زحمت، با دوندگی... بی خوابی... سختی... اما دوباره
تکرار کرد.
- با سختی کشیدن... با زحمت کشیدن...
در ذهنش ادامه ی حرف نامدار را خواند.
| پدربزرگت از صفر شروع کرد.|
- پدربزرگت چهل سال پیش، وقتی دلشو زد به دریا و اومد اینجا، هیچی نداشت.
در ذهنش جواب داد | داشت... توی ایران، یکی از بازرگانهای بزرگِ فرش بود.|
- از تعطیلات و لذت و تفریحایی که اینجا براش ریخته بود، زد تا اسمِ راد، اینجا بالا بره... هر
چی بلد بود، به ما یاد داد تا بتونیم راهشو ادامه بدیم و این بیزنس رو گسترده کنیم... حالا چی؟!
نگاهش، مثل نامدار، دوخته شده بود به خاکستریِ ِ چشمهای پدر، که مادرش می گفت با چشم و
ابروی او، مو نمی زند....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت شانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت شانزدهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، خجالت ، گردسوز ، تاقچه