فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شاید فردا دیر باشد!

شاید فردا دیر باشد!

ویرایش: 1395/10/30
نویسنده: chaampol


💎در کالجی که تدریس میکردم٬ روزی از من خواسته شد که یکی دو روزی جای معلمی که زبان انگلیسی برای تازه واردان به آمریکا (دانش آموزان بزرگسال از سراسر دنیا در آن کلاس حضور داشتند) را پر کنم. کلاس نیمه پیشرفته و برای بزرگسالان بود٬ تقریبا همه یکدیگر را میشناختند.....دانش آموزان قادر بنوشتن بودند و من هم همان برنامه از پیش تعیین شده را دنبال کردم٬ یعنی «انشا نویسی»!
از دانش آموزانش خواستم که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند.
سپس از آنها خواستم که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به من تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، من نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشتم ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را هم در زیر اسم آنها نوشتم .
روز دوشنبه ، برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل دادم .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
این زمزمه ها را از کلاس شنیدم | واقعا ؟ |
|من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! |
|من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . |
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد.

من نیز ندانستم که آیا آنها بعد از کلاس با خانواده هایشان و یا همکلاسان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه؟!
آن تکلیف هدف من معلم موقت را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند. یک سالی گذشت و من از آنها دورافتادم. یکی از دانش آموزان درجنگ افغانستان کشته شد . و من هم در مراسم خاکسپاری او شرکت کردم .
پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . من و سایر معلمان آخرین نفرات در این مراسم تودیع بودیم .
به محض اینکه من در کنار تابوت قرار گرفتم، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سویم آمد و پرسید : | آیا شما معلم انشای مارک نبودید؟ |
با تکان دادن سر پاسخ دادم : چرا ولی فقط برای 2 روز!

سرباز ادامه داد : | مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . |پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی های سابقش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدربزرگ و مادر بزرگ مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با من هستند.
پدر بزرگ مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به من ( با انگلیسی شکسته - بسته) گفت :|ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . |او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
با یک نگاه آنها را شناختم . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر بزرگ مارک گفت : | از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . |
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .یکی با کمرویی لبخند زد و گفت : | من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم .
همسر دیگری گفت : | چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . |
دیگری گفت : | من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . |
دیگری ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه هایش نشان داد و گفت :| این همیشه با منه . . . . | . | من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد.

با شنیدن حرف های شاگردان سابقم (با اینکه 2 روزی بیشتر با هم نبودیم) گفتم:
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد.
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
گرامیان٬
اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.
دوستان خوبم٬
اميدوارم هميشه خوبيهاي همدیگر رو به ياد داشته باشید و بديهایمان رو ببخشيد و از ياد ببريد ...
صميمانه برایتان آرزومند موفقيت و شادكامي ام.
شاد و تندرست باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره شاید فردا دیر باشد! نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: شاید فردا دیر باشد ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، کانال ، تلگرام ، داستان ، کوتاه ، کالج ، زبان انگلیسی