فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت اول

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت اول

ویرایش: 1395/10/30
نویسنده: chaampol


رفتم توی مغازه، علی آقا از پشت پیشخون چنتا مشتری رو راه مینداخت، اوایل تابستون بود و بازار لباسای خنک داغ داغ. منو که دید بهش سلام دادم و سریع رفتم کمکش. چند دقیقه ای طول کشید تا مشتریا رفتن و علی آقا هم مغازه رو سپرد به من و رفت. مغازه پایین ولیعصر بود، نزدیکای پارک دانشجو. میگن ولیعصر بلندترین خیابون تهرانه، ولی به نظر من وقتی فکر و خیال داشته باشی، وقتی ذهنت پر باشه از دغدغه های مختلف، طولش میشه به اندازه ی یه کوچه ی معمولی. کارم همین بود اکثر روزا، ساعت 4 میومدم دم مغازه، علی آقا مغازه رو میسپرد به من و میرفت پی زندگیش، منم شب ساعت 10 مغازه رو میبستم و میرفتم. کار دلچسبی نبود، ولی برای پولش مجبور بودم. دیپلم فنی حرفه ای داشتم و 3 سال بود که داشتم تلاش میکردم یه پولی جمع کنم و مغازه قدیمی بابام توی مولوی رو دوباره زنده کنم. خواهرم هی میزد تو سرم که بدبخت، یه رابطه ای چیزی واسه ی خودت دست و پا کن، افسردگی گرفتی دیگه! یکی نبود بگه آخه قربونت برم، با این وضع کی فکر عشق و عاشقیه؟ اصلا مگه عشقی هم وجود داره تو این دوره زمونه؟

-دانیال، تو واقعا منو دوست داری؟
-از اون سوالا بودا! بزار سوالتو با یه سوال دیگه جواب بدم.
-اِااا اذیت نکن دیگه!
-گچ سیاهه یا سفید؟
-وا. اینکه معلومه!
-جواب سوال تو هم معلومه!

ساعت چهار و نیم بود و خبری از مشتری نبود، داشتم با خودم فکر میکردم اگر این مغازه، مغازه ی خودم بود چی میشد! اولین کاری که میکردم، یه ماشین درست و درمون میخریدم و بابا و مامان و خواهرمو سوار میکردم و میبردمشون شیراز! بعدش یه خونه توی یکی از کوچه پس کوچه های ولیعصر رهن میکردم و یه پولی هم میزاشتم بانک و سودش رو میگرفتم، یه کارگر هم میزاشتم دم مغازه! صدای چندتا مشتری از خیالات پرتم کرد بیرون، دانشجو بودن، با اون ذوق و شوق همیشگی و کوله های پیکسل دار و کفش های کانورس و پیرهن های چهارخونه ی رنگارنگشون. باز با خودم فکر کردم اگر من جای یکی از اینا بودم چی میشد؟ اگر دغدغه ی هر روزم فقط این بود که برم یه جای جدید و چنتا عکس خوب بگیرم و بعدش یه کافه ی خوب که واسه ی یه لیوان شربت ازم اندازه ی حقوقِ یه روز یه کارگر ساده پول بگیرن، واقعا چی میشد؟ احتمالا الان زل میزدم به کارگر پشت پیشخون مغازه که جای من نشسته و زیرلب به رفیقم میگفتم: |یارو مدل ریشش مال 10 سال پیشه!| و شب میرفتم پای توییتر و مینوشتم |#خز_نباشیم|... چقدر ساده میشد زندگی، چقدر ساده میشد...


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت اول نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت اول ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه