فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت دوم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت دوم

ویرایش: 1395/10/30
نویسنده: chaampol
بعد از اینکه حدود نیم ساعت تی شرت های مختلف رو دست مالی کردن، بالاخره دو-سه تا دونه انتخاب کردن، 240 تومن کارت کشیدن و رفتن. 240 تومن یعنی تقریبا یک سوم حقوقی که من میگیرم، همیشه این حساب کتابای لعنتی آخرش توی ذهنم اینجوری تموم میشه. واسه ی علی آقا شاید خریدن 10 جین لباس و کشیدن یه چک 12 میلیونی هیچ کاری نداشته باشه، ولی واسه ی من همین یه قرون دو هزار تومنا یه دنیاس. البته تک من نیستم، همه ی هم سن و سالای من توی این دورو زمونه همینن، مگر اینکه جیبت به بابات وصل باشه و جیب اونم به خدا. کارت کشیدن و رفتن و من موندم و فکر و خیالای عجیب و غریبم که هر روز باهاشون دست و پنجه نرم میکنم.

تا شب چهار پنج تا مشتری دیگه اومدن و رفتن. دشتِ روز رو گذاشتم توی گاو صندوق،حساب کتابو توی دفتر نوشتم و تا ساعت 10 منتظر موندم و مغازه رو بستم و راه افتادم سمت خونه. گفتم گاو صندوق، داستانش اینه که یه روز علی آقا 1 میلیون پول جلوی چشام شمرد، گذاشت توی گاو صندوق و رمز گاو صندوق رو بلند بلند گفت. بعدش مغازه رو سپرد به من و رفت، اوایل کارم توی مغازه بود. شب برگشت، گاو صندوق رو باز کرد، پولو شمرد و برگشت به سمتم و یه لبخند باحالی بهم زد. نفهمیدم معنی کارش چی بود اون موقع، ولی بعدش که فهمیدم، خندش برام شد یه |دمت گرم| حسابی.

آش و لاش بودم از خستگی، خستگی نه از کار مغازه... اکثر اوقات فکرت که مشغول باشه، تنت هم خسته میشه، خسته تر از اونی که باید باشه. نسیم خنکی میاد توی این شب تابستونی، شلوغی و بوق ماشینا و رفت و آمد آدما، همون ولیعصر همیشگی. شب که میشه ولیعصر یه بوی دیگه ای داره، البته واسه ی هر کی یه جور خاصه، ولی واسه ی من ترکیبی از تنهایی و استرسه. انگار من توی این لحظه، جای قدم زدن توی این خیابون باید یه جای دیگه ای باشم، یه خیابون دیگه. تنهاییش هم یه جوریه که صد نفر آدم هم که دورت باشن، باز حس میکنی تنهایی. از اون خلاء هایی که نمیشه پر کرد.

-مسخره! حالا مثلا اگه به زبون بیاری چی میشه؟
-آقا من دوستِ دارم، خوبه الان؟
-نخواستیم اصلا!
-خیلی خب حالا لوس نمیخواد بکنی خودتو! خودت که میدونی تمام فکر و ذکر من تویی.

زندگی به نظر من یه چیز اساسی کم داره. یه چیزی که اگه بود، مطمئنم دنیا جای خیلی خیلی بهتری بود. یه آهنگ پس زمینه! یه ترانه ی ملایم که در همه حال، واسه ی خودش در حال پخش شدن باشه. فکرش هم آدمو سرحال میکنه، مثلا یه روز حالت گرفتس و داغونی و یه ترانه ی گوش نواز پیانو شروع کنه به پخش شدن و تو فقط خودتو توش گم کنی! هر کی آهنگ مخصوص خودشو میشنوه و اون آهنگ دقیقا میدونه که باید توی اون لحظه، چجور آهنگی باشه! ولی حیف... فعلا که تنها ملودی که شنیده میشه، بوق گوش خراش ماشینا و سر و صدای ترافیکه.

چنارای کناره ی ولیعصر رو دوست دارم، میتونم بگم شاید تنها دلیلی که قدم زدن توی این خیابون رو قابل تحمل میکنه همین چناران. همشونو شمردم، چنارا رو میگم. یازده هزارو پونصد و چهل و دوتا. 400 سال عمر میکنن ولی تنها، دمشون گرم. چنار بودنم بد نیست از خیلی جنبه ها... مثلا دیگه قسط و قرض و قول نداری و تو فکر این نیستی که یه چنار دیگه وضعیتش چجوریه! فکرش رو میکنم زندگی هم یه خیابونه، عین همین ولیعصر! به نظر طولانیه، خیلی هم طولانیه... ولی شروع که کنی به قدم زدن، گم که بشی توی طول و عرض خیابون، چشم به هم بزنی رسیدی آخرش. حالا میشه از چنارا لذت برد، یا گوش سپرد به بوق ماشینا...

[ادامه دارد ...]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت دوم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه