فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت سوم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت سوم

ویرایش: 1395/10/30
نویسنده: chaampol

دیگه تقریبا رسیده بودم نزدیک خونه، خونمون نزدیکای راه آهنه، آخر ولیعصر، شایدم اولش. بستگی داره چجوری به ولیعصر نگاه کنی. این پایین، ولیعصر دیگه تقریبا هیچ فرقی با بقیه خیابونای تهران نداره. رفتم توی کوچمون، رسیدم پشت در حیاط و کلید رو انداختم به در و رفتم تو. یه آپارتمان 3 طبقه، ما هم طبقه ی دوم. زنگ در رو زدم و خواهرم در رو باز کرد:
-سلام، خسته نباشی. -سلام آبجی. مامان اومده؟
-آره، اونکه 2-3 ساعته اومده.
-زنگ زدم گوشیشو جواب نداد، نگران شدم.
-شاید سایلنته گوشیش، نفهمیده. -شاید.

کفشامو در اوردمو رفتم سمت آشپزخونه، مادرم پای گاز بود.
-سلام مادر. -سلام پسرم، خسته نباشی مادر.
-قربونت برم، تو هم خسته نباشی. گوشیتو چرا جواب ندادی؟ نگران شدم کلی.
-خراب شده گوشیم، سر کلاس میزارمش روی سایلنت، ولی زنگ که میزنن گوشی نمیلرزه، واسه همین متوجه نمیشم.
-اِ؟ سیم کارتت رو در بیار فردا تو راه ببرم بدم درستش کنن.
-باشه.چه خبرا؟ شیری یا روباه؟
- یه چیزیم بین روباهو شیر. تو چه خبر؟ تموم نشد این مدرسه؟ تابستون شده ها.
-چرا مادر، چند روزه دیگه تمومه. حالا فعلا برو لباساتو عوض کن، شام دیگه حاضره. -چشم الان.

رفتم سر یخچال، یه ذره آب خوردمو رفتم توی اتاقم و لباسامو عوض کردم. از بچگی خیلی کم مامان و بابامو توی خونه دیدم. مامانم که معلمه و بابام هم مدام ماموریته. همین کم دیدنشون باعث شده خیلی بهشون وابسته باشم، بیشتر از اون حدی که باید. شامو خوردیم و یکم توی حال با مامان و دنیا تلویزیون دیدم و خوابم گرفت. همیشه همینطوری سریع خوابم میگیره، ولی وقتی میرم که بخوابم، یکی دو ساعت طول میکشه تا خوابم ببره. توی تنهایی فکر و خیالا دوباره از اون پشت مُشتای ذهن پیداشون میشه. توی تخت ولو شده بودم که دنیا اومد تو اتاق:
-داداشی بیداری؟‌ -آره آبجی، جونم؟
-میگما، حالت خوبه؟ -آره قربونت برم، چطور؟
-هیچی، آخه دمق بودی امشب، گفتم شاید چیزی شده.
-نه آبجی جونم هیچیم نشده. برو بخواب. منم بخوابم فردا باید برم سرکار.
-باشه پس، خوب بخوابی. شب خوش.
-شب تو هم خوش.

رفت و منم یه ساعت بعد از اینور و اونور شدن خوابم برد. فرداش گوشی مادرمو برداشتم و راه افتادم سمت مغازه. تو راه گوشیو دادم به یه مغازه تعمیرات، یه بیانه هم دادم و مستقیم رفتم مغازه. رسیدم، با علی آقا سلام علیک کردم و مغازه رو سپرد به من و رفت.
تا شب خبری نبود، دو سه نفری اومدن قیمت گرفتن و رفتن، ولی هیچی نفروختم. دیگه داشتم خل میشدم از بیکاری، تلویزیون مغازه هم چند روزی بود خراب شده بود، هی جنسارو می اُوردم پایین، دوباره میزاشتم توی قفسه ها بلکه زمان بگذره. ساعت 7 و خورده ای بود که یه دختر جوون اومد توی مغازه. حواسم به گوشیم بود، داشتم برای دنیا تایپ میکردم که از مامان بپرسه برگشتنی چیزی میخواد بگیرم یا نه، بدون اینکه ببینمش فقط گفتم |سلام، خوش اومدید|.

چند لحظه بعد سرمو اوردم بالا و یه لحظه خشکم زد! یه دختر عینکی فوق العاده ساده. از گوشه ی شال سفید رنگش یه مقدار از موهای خرماییش ریخته بود بیرون، از زیر عینک، چشمای سیاهش با دقت ویترین و پیرهن های مردونه رو برانداز میکردن و مانتوی تابستونی کرمی رنگش با کفش هاش ست بود. بهش که خیره شده بودم، انگار داشت حرف میزد، لباش تکون میخورد ولی من صدایی نمیشنیدم. چند ثانیه گذشت تا صداشو شنیدم:
-ببخشید آقا؟ -بله، بفرمایید.
-پرسیدم قیمت این پیرهن خاکستریه چنده؟
-150 تومن خانوم، قابلتونو نداره.
جوابشو که دادم آروم خندید و بعدش پرسید:
-برای پدرم میخوام، جنسش خوبه؟
-بله، ترکه، خودمون میاریم. تضمینی ببرید شما. اگر مشکلی داشت بیارید.
-میشه ببینم؟ -البته.

سریع یکی از همون پیرهن از توی قفسه ها اوردم پایین و روی پیشخون پهن کردم.
-جنسش واقعا خوبه خانوم.
جنس پیرهن رو بین انگشتاش لمس کرد و به نشونه تایید سرش رو تکون داد و گفت:
-آره خیلی جنسش خوبه. نخه خالصه؟ -بله.
-همینو میبرم. سایز مدیوم بهم بدید اگر امکانش هست.
-چشم

سایز مدیوم همون پیرهنو از توی قفسه ها اوردم پایین، براش گذاشتم توی مشما و حساب کرد و رفت. لعنتی انگار پیرهن خریدن بهونش بود و میخواست دل مارو ببره فقط! یه چند دقیقه ای بعدِ رفتنش به در مغازه خیره بودم و بعد سررسید رو از توی کشوی میز کنار پیشخون در اوردم و فروش امشب رو توش نوشتم. تا برگشتم چشمم افتاد به کنار دستگاه کارت خوان و یه کیف پول دیدم. دختره کیف پولش رو جا گذاشته بود!

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت سوم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه