فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت چهارم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت چهارم

ویرایش: 1395/10/30
نویسنده: chaampol

سریع کیفو برداشتمو از مغازه پریدم بیرون. اینور و اونورو چشم انداختم ولی اثری ازش نبود. یکم دیگه لا به لای جمعیت رو با چشم زیر و رو کردم ولی نه، پیداش نبود. برگشتم توی مغازه. ایول! برای پس گرفتنِ کیفش هم که شده، حتما دوباره پیداش میشه. عینِ خل و چلا کیفو گذاشته بودم روی پیشخون، انگشتامو توی هم گره کرده بودم، خیره شده بودم به کیفو میخندیدم. یعنی اگه توی اون وضعیت یکی میومد توی مغازه، میگفت این طرف یا آدم کشه یا کلی تخته کم داره!
منتظر بودم که پیداش بشه، یه چشمم به ساعت بود، یه چشمم به کیفِ پول. ساعت 9:30 بود و خبری از طرف نبود. شاید هنوز نفهمیده بود که کیفِ پولشو یه جایی جا گذاشته. کیفو برداشتم، آروم بازش کردم و اولین چیزی که به چشمم خورد، یه کارتِ دانشجویی بود. دانشگاهِ هنر. اسمشو که دیدم سریع کیفو بستم و گذاشتم روی پیشخون و دوباره بهش خیره شدم... عجب... خواستم یه شماره تماسی چیزی پیدا کنم ولی نه، حتما راضی نیست که یه مردِ غریبه، تویِ کیفِ پولشو دید بزنه! عجب آدم داغونی هستیا! همین الان بازش کردی شتر! خاک تو سرت دانیال!

بالاخره ساعت 10 شد و مغازه رو بستم و سه سوته رفتم خونه. توی راه اسمش مدام توی فکرم تکرار میشد، عجب اسمی! میخواستم صبحِ زود بیدار شم، همون موقع که علی آقا میاد و مغازه رو باز میکنه، مغازه رو ازش تحویل بگیرم. طرف حتما دیگه تا فردا صبح متوجه میشه که کیفِ پولش نیست، باید اون لحظه ای که میاد تا کیفو تحویل بگیره، من دمِ مغازه باشم!
زنگ درو زدم و دنیا درو باز کرد. رفتم بالا.

-سلام داداشی، زود اومدی امشب. خسته نباشی.
-آره خوابم میومد، سریع اومدم که برم بخوابم فقط. مامان کو؟
-اونم مثل تو خسته بود، اومد رفت خوابید. غذا هم ظهر خورشت درست کرده توی یخچاله. میخوری برات گرم کنم؟
-نه نه، گشنم نیست. فقط یه چایی بهم بده تا من دست و صورتمو میشورم. -باشه داداش.
دنیا متوجهِ کیفِ پول نشد، سریع رفتم توی اتاق، چپوندمش زیرِ تخت، لباسامو عوض کردمو رفتم برایِ شستنِ دست و صورت. بعدش هم چاییمو خوردمو مستقیم رفتم سراغِ خواب. حالا مگه خوابمون می بُرد! انگار مدام صدای طرف توی گوشم بود، خندش جلوی چشمام بود.

-دانیال؟ -جونم؟
-میشه بازم قدم بزنیم؟ الان زوده، نمیخوام الان برم خونه! تنهایی خل میشم!
-تو بگو کل عمرت رو با من قدم بزن، همینکارو میکنم!

ساعت 8 صبح بود که از خواب بیدار شدم، هول هولکی یه لقمه صبحونه خوردم و راه افتادم سمتِ مغازه، کیفِ پول رو هم با خودم اورده بودم. توی راه داشتم تمرین میکردم که اگه طرف اومد چی بگم؟ سلام خانوم، کیفِ پولتونو جا گذاشتید! خب خودش میدونه اینو... پیرهن رو دوست داشتن پدرتون؟ خب برمیگرده میگه به تو چه مرتیکه! هنرمند هستید پس؟ بازم همون قبلی، به تو چه مرتیکه! اصلا اگه اینو بگم میگه تو از کجا میدونی؟! کیفو باز کردی؟ دیگه واویلا! تمامِ مدت راه رو از پایینِ ولیعصر داشتم مکالمه های خیالیِ توی ذهنمو راست و ریس میکردم که رسیدم به مغازه. علی آقا تازه داشت مغازه رو باز میکرد، منو که دید گفت:

-به به، سلام آقا دانیال. خیر باشه، صبحِ به این زودی اومدی مغازه چیکار؟
-سلام علی آقا، والا از شما چه پنهون قراره امروز چندنفری مهمون بیان خونمون، منم کلا حال و حوصله مهمون ندارم، اینه که تا از موضوع خبردار شدم، سریع زدم بیرون که اگرم اومدن، بگن دانیال رفته سرِه کار.
-عجب، اتفاقا خوب شد اومدی، منم یه سر باید برم بانک، میخواستم یه نیم ساعت بعد ببندم برم بعد بهت زنگ بزنم که خودت بیای مغازه رو باز کنی، که اومدی دیگه. پس من میرم بانک به کارام برسم، مغازه هم که میسپرم به خودت. خواستی شب زودتر ببند برو.
-نه مشکلی نیست، وامیستم تا 10. شما برید به کارتون برسید. -باشه پس، دستت درد نکنه. یا علی.

دست دادیم و علی آقا رفت و منم رفتم توی مغازه، کولر رو زدم و نشستم پشت پیشخون، کیفو گذاشتم روی پیشخون، همون جایی که طرف جا گذاشته بود، خیره شدم بهش و منتظر موندم. ترانه باید امروز پیداش میشد!

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت چهارم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه