فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت پنجم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت پنجم

ویرایش: 1395/10/30
نویسنده: chaampol

نشسته بودم توی مغازه؛ کولر روشن بود ولی خیسِ عرق بودم، بدجوری استرس داشتم. قلبم تند تند میزد و چشمم به آدمایی بود که از جلوی مغازه رد میشدن، دنبالش میگشتم که شاید پیداش بشه و بیاد تو. مغازه ساکتِ ساکت بود و جز صدای بالا و پایین رفتنِ دریچه ی کولر گازی، هیچ صدایی نمی اومد، ولی من خیلی خوب صدای بوم بوم کردنِ قلبم رو میشنیدم! چی میخواستم بگم؟ میومد تو و میگفت کیفمو جا گذاشتم، کیفشو میدادم و تشکر میکرد و میرفت، اینکه فایده ای نداشت... چی میتونستم بگم که یکم بیشتر بمونه؟ هر چی فکر میکردم جوابی به ذهنم نمی اومد، مگه چقدرِ شانس این وجود داره که یه دختری مثلِ اون، از یه مغازه داری مثلِ من خوشش بیاد؟ نهایتش چند ثانیه میاد تو، کیفش رو میگیره و میره و دیگه هم پیداش نمیشه... توی همین فکرو خیالا بودم که رفیقم مهران زنگ زد. مهران با من از اولِ ابتدایی هم کلاسی بود، از اون رفیقایی که میدونی نصفِ شب هم که بهش زنگ بزنی و بگی دلم گرفته، میگه کجا بیام؟ سختی و مشکلی توی زندگیم یادم نمیاد که مهران توش کنارم نبوده باشه، گمونم اگه یه خوش شانسی توی زندگیم اورده باشم، داشتنِ رفیقی مثلِ مهرانه. جواب دادم:

-جونم داداش؟
-سلام پسر، کجایی تو؟ خبری نیست ازت دو-سه روزه.
-والا داداش درگیر کارای مغازه بودم، میدونی که.
-حالا کاره مغازه اینقدر درگیرت کرده که یه حالی نگیری از ما؟ نگی مهران زندهـس یا مرده؟
-شرمندتم دادا، اینقدر درگیری ذهنی و اینا داشتم فقط میرفتم مغازه و میومدم میخوابیدم.
-حالا ول کن این حرفارو. چه میکنی؟ هستی شب بریم یه دوری بزنیم؟
-فعلا که مغازه ام، تا 10 شب اینجام. فردا صبح میتونم بیام، ولی امشب نه. -حله، حالا باز شب زنگ میزنم هماهنگ کنیم. -ردیفه، کاری باری؟ -قربونت داداش، فعلا. -فعلا.

همین که داشتم قطع میکردم یه دفعه درِ شیشه ای مغازه باز شد و ترانه اومد تو! سلام داد، هول کردم، بلند شدم واستادم و گفتم:
-سلام! بفرمایید! شما فکر کنم دیشب پیرهنتونوـــ چیزه، مغازتونو توی کیفِ پول جا گذاشتید!
جملم که تموم شد تازه فهمیدم چه گندی زدم! ولی چشمم که افتاد به صورتش، داشت میخندید، یعنی از خنده داشت ریسه میرفت! منم خندم گرفت. وسط همون خنده گفت: -آره میبخشید، کیفِ پولمو اینجا جا گذاشتم. -بله، همینجاست، خدمتِ شما.
کیفو از رو پیشخون برداشتم و گرفتم به سمتش، اونم که دیگه خندش تموم شده بود ولی هنوز یه لبخندِ قشنگی روی صورتش بود، چند قدمی اومد جلو، کیف رو گرفت، تشکر کرد و رفت.

-از این چنارا و این خیابون خاطره زیاد دارم، شبای تنهاییِ زیادی توی این خیابون قدم زدم و فکر کردم.
-منم. تا دلت بخواد. -الان چی؟ -الان؟
-آره، الانم حس تنهایی داری تویِ این خیابون؟
-مگه میشه با تو باشم و احساسِ تنهایی کنم؟

بیرون که داشت میرفت میخواستم یه چیزی بگم، یه حرفی که باز برگرده توی مغازه، ولی لال شده بودم. هیچی به ذهنم نمی رسید، ولی میخندیدم، به سوتی که داده بودم، به خندش... ولو شدم روی صندلی، یه نفسِ عمیق کشیدم و باز شروع کردم به خندیدن. آدم گاهی وقتا به کارایِ خودش میخنده، به وا دادناش، کارای عجیب و غریبی که از آدم سر میزنه، کارایی که هیچوقت فکر نمیکردی انجام بدی! همین دو-سه روز پیش بود با خودم فکر میکردم که دوره زمونه ی این چیزا تموم شده، حالا خودتو ببین دانیال... نشستی داری به خنده ی یه دختر که نمیشناسیش فکر میکنی و میخندی. چت شده پسر؟

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت پنجم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه