فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت نوزدهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت نوزدهم

ویرایش: 1395/11/1
نویسنده: chaampol
🔻امیرعلی داشت به طرفش می آمد. فقط گفت |خوش اومدید|
امیررضا سرحال، کلاه را از سرِ بدون موش برداشت، تشکر کرد و نشست کنار حوض تا آبی به
دست و صورتش بزند.
امیرعلی از پایین ایوان، جعبه ی شیرینی را بالا گرفت و بدون نگاه گفت: بفرمایید!
یک نگاه به صورت شادش کرد و یک نگاه به ردیف شیرینی های زبان. دستش رفت طرف جعبه و
یکی از شیرینی ها.
- کمرت چطوره؟
هانیه باز نگاه کرد به چشمهای او که به جعبه خیره بود.
به آرامی خودش گفت: بهتره.
بالاخره به هانیه نگاه کرد.
لبخند آرامی زد و گفت: خدا رو شکر.
هانیه شیرینی را برداشت و زیر لبی تشکر کرد.
امیرعلی همانطور آرام گفت |نوش جان| و رفت.
امیررضا آب دستش را تکاند و بلند گفت: آخی! دلم برای خونه تنگ شده بود!
سیما منقل را لب باغچه گذاشت.
- خب ایران خانوم جون، به سلامتی پسرتم که برگشت. دیگه می تونی یه نفس راحت بکشی...
ببرش بالا که هم خسته ی راهه، هم یه عالم حرف برای هم دارید.
اایران خانوم نفس بلندی کشید ولی لبخندش محو شد.
- سلامت باشی سیما جون... والا اگه بذارن یه نفس راحت بکشم.
نگاه تیزی به امیرعلی کرد و دست انداخت دور بازوی امیررضا.
- بریم بالا مادر... هوا سرده... بفرمایید بالا سیما جان... عالیه خانوم.
سیما تشکر کرد و آمد سمت اتاق خودشان. عالیه هم با دو شیرینی که برای آقا صابر برداشته بود،
به اتاقش رفت.
هانیه چادر را آویزان کرد و شیرینی را گوشه ی سینی استکانها گذاشت.
سیما هم آمد نشست طرف دیگر.
- کمرت بهتره؟ تو مدرسه اذیتت نکرد؟
سر تکان داد.
- نه... ایران خانوم دلش از چی پره؟!
نگاهش را به امیرعلی دیده بود. نمی دانست چرا همه چیز را به ماجرای افتادنش روی پله ها و
نگرانی امیرعلی ربط میداد.
- امیرعلی چند وقته هی به ایران خانوم میگه امیررضا که سربازیش تموم بشه و برگرده، من می خوام برم جبهه.
نفسش راه خروج را گم کرد.
سیما دست دراز کرد، سینی را جلو کشید.
- ایران خانوم میگه دو ساله تنم لرزیده بچم سالمه یا نه... خب اون سرباز بوده، اجباری رفته...
ولی امیرعلی میخواد داوطلب بره.
به زحمت گفت: پس دانشگاهش چی؟! ایران خانوم چی میگه؟
- فعال دانشگاه کجا بود؟! معلوم نیست ک ی دوباره باز بشه که؟... ایران خانوم که رضا نیست ولی
انگار امیرعلی جد کرده بره... گفته می خواستم از همون پارسال و اول جنگ برم ولی صبر کردم
امیررضا برگرده که خونه بدون مرد نمونه.
استکان و نعلبکی را روی قالی کشید جلوی هانیه.
- بخور گرم شی، بعدشم دراز بکش... خدای نکرده این درد کمر خوب نشه، تا آخر عمر ولت نمی کنه.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت نوزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت نوزدهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، کلاه ، جعبه ی شیرینی ، هانیه