فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیستم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیستم

ویرایش: 1395/11/1
نویسنده: chaampol
🔻نگرانیم اینه... خودم به خاطر دادگاهها باید اینجا باشم؛ نمی تونم حداقل چند ماهی برم تهران تا
تکلیف دفتر ایران رو مشخص کنم...
بدون اینکه واقعا اطمینان داشته باشد، گفت: من می تونم برم دفتر تهران رو منیج کنم تا اوضاع
اینجا عادی میشه.
- تو؟!
در نگاه پدرش تعجب و بی اعتمادی بود. لحنِ کالم و رنگ نگاهِ نامدار مطمئنش کرد. باید خودش را به این مرد ثابت می کرد. بدون ذره ای تردید، سر تکان داد.
نامدار، لبخند نیمداری زد. مثل همانها که در عکس می زد.
- چطوری؟!
- اگر بدونم از کجا و چه کسی فرشها رو تهیه کنم، بقیه ش کاری نداره.
لبخندش کامل شد و نگاهش، سر تا پای پسرش را برانداز کرد.
- جایی که داری ازش حرف می زنی، تهرانه... مسافرت یک ماهه هم نیست. از خونه و دوستا و
فامیل و از همه مهمتر، مادرت دور میشی... مطمئنی برات سخت نیست؟!
انگار نامدار هنوز نمی خواست باور کند پسرش هم مثل خودش فقط کافیست بخواهد تا بتواند.
محکم گفت: پدربزرگم هم وقتی چهل سال پیش دلشو به دریا زد و اومد اینجا، می دونست کارش
راحت نیست.
لبخند نامدار پررنگ تر شد. داشت حرفهای خودش را به خودش تحویل می داد. دست دراز کرد
فندک را برداشت.
- به هر حال، چند روزی فکراتو بکن...
به روشن شدنِ دوباره ی توتون نگاه کرد و جدی جواب داد: نیازی به فکر نیست... هر وقت بگید،
میرم.
***
ز سامانم نمی پرسی؛ نمی دانم چه سر داری

کمرش تازه بهتر شده بود و بعد از دو روز، توانسته بود به مدرسه برود. سیما غر میزد سر به هوایی کرده ولی هانیه بابت برخورد امیرعلی، هنوز هم در هپروت و رویا سیر می کرد.
عصر که به خانه رسید، حیاط، آب و جارو شده بود و فقط توی باغچه، برفهای کدر و مانده، تلمبار بود.
منقلِ گردِ ایران خانوم، روی پله ها بود و از در اتاقشان، صدای حرف می آمد.
حتما مشتری داشتند که مجبور شده بود به اتاق برود.
دو روز بود ذوق داشت؛ حتا وقتی با محبت، برای هانیه آش آورده بود و یک قوطی روغن سیاه بدبو
که به کمرش بمالد.
نشست کنار علاءالدین و مثل همه ی آن دو روز، غرق فکر شد. از همان شب، دیگر ندیده بودش.
گاهی صدای حرف زدنش را با سیما از حیاط می شنید که سفارش می کرد در نبود عمو ناصر، هر چه نیاز دارند به او بگوید. یا سلام و علیکش را با آقا صابر که همیشه بلند حرف می زد.
دلش برای نگاه نگران او تنگ شده بود ولی مگر با وجود مادرش می توانست دست به ظرف ببرد
یا بخواهد در غذا پختن کمکش کند که بتواند به بهانه ای سر راه امیرعلی سبز شود؟
صدای موتور که آمد، فکر کرد آقا صابر است ولی |یا ا...|ِ امیرعلی باعث شد با وجود درد، سریع
بلند شود و کنار پرده بایستد.
پرده ی جلوی در تکان خورد، بعد امیرعلی وارد حیاط شد.
ایران خانوم و پشت سرش سیما و مشتریشان هم از اتاق خارج شدند.
ایران خانوم هیجان زده گفت: اومد علی جان؟!
امیرعلی نشست کنار حوض.
- با حسینِ سد احمد اومدم... رفت دم اتوبوس دنبالش.
ایران خانوم به اتاق برگشت. مشتریشان خداحافظی کرد و رفت. سیما هم خم شد، کبریت زد به ذغالهای نفت ریخته
نگاه هانیه ثابت مانده بود روی امیرعلی که دست خیسش را کشید به موهاش و تا نزدیک در رفت
فکر کرد بیرون برود ولی یک نگاه به سیما کرد و بعد، یک نگاه به پنجره ی اتاق سیما و هانیه.
هانیه نفهمید با چه رویی همانطور بی حرکت ماند و خودش را مخفی نکرد. امیرعلی سریع نگاهش
را دزدید؛ پرده ی جلوی در را کنار زد و بیرون رفت.
هانیه تکیه داد به دیوار کنار پنجره و پرده را در مشت فشرد.
دوباره صدای موتور و |یا ا...|
ایران خانوم، همانطور که با عجله چادر روی سر می انداخت و دمپایی می پوشید، از ایوان پایین رفت.
سیما منقل را که ذغالهاش سرخ شده بودند برداشت و هر دو با لبخند به در چشم دوختند.
اول امیررضا با لباس فرمِ سربازی وارد شد، بعد امیرعلی با ساک و یک جعبه شیرینی.
ایران خانوم با شوق جلو رفت و امیررضا را بغل کرد.
سیما یک مشت اسفند ریخت روی ذغالها و وسطِ چرق چرقِ اسفندهای روی آتش، به دود فوت کرد.
امیرعلی با لبخند به برادر و مادرش نگاه می کرد.
از عید، امیر رضا را ندیده بودند. ایران خانوم عقب تر رفت ؛ به سرتاپای امیررضا نگاهی کرد و دوباره صورتش را میان دو دست گرفت و بوسید
هانیه هم چادر سر کرد و از اتاق خارج شد. عالیه هم به حیاط آمده بود.
روی ایوان ایستاد. ایران خانوم داشت قربان صدقه ی امیررضا می رفت و امیررضا می خندید
با سیما هم احوالپرسی کرد و سیمای دل نازک، همانطور که اشکهاش را پاک می کرد، بهش خوش آمد گفت
هانیه سنگینی نگاه امیرعلی را حس کرد ولی تا سر گرداند، دسته ی ساکِ خاکی رنگ امیررضا را گرفت و برد گذاشت روی پله. نخ دور جعبه ی شیرینی را باز کرد و به همه تعارف کرد.
آخرین نفر هانیه بود که به امیررضا سلام کرد


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیستم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت بیستم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، تکلیف ، تعجب ، لبخند