فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و هشتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و هشتم

ویرایش: 1395/11/1
نویسنده: chaampol


((سیاوش))
معین دوان دوان به اتاقم اومد و گفت:
-سیا چرا نرفتی؟میخوای ماشینت رو بزار تو پارکینگ من میرسونمت...
با عصبانیت به سمتش چرخیدم و گفتم:
-لعنتی تو که میگفتی مریم همون مریمه...مریم سوار ماشین غریبه ها میشد؟؟؟
معین مات زده نگاهم کرد و گفت:
-مریم؟ماشین غریبه؟
به سینه اش زدم و گفتم:
-رفیعی...سوار ماشین رفیعی شد...مرتیکه (..............)تو روز روشن جلو در شرکت من مریم رو سوار کرد که بره دور دور...
معین خودش رو به روی مبل پرت کرد و گفت:
-از چیزی که میترسیدم سرم اومد...
نمیتونستم حرف معین رو هضم کنم...تو دلم گفتم||سیاوش از یک طرف اون مرتیکه از یک طرفم رفیقت ....هر دم از این باغ بری میرسد!!!||
معین با عصبانیت گفت :
-پس بگو اقا چرا گل میفرسته...مرتیکه دلش دختر جوان میخواد...خب کی بهتر از مریم؟نه بابایی نه داداشی نه بزرگتری ‌...منم بودم مریم رو انتخاب میکردم...گور بابای سن و سال !!!||
تو دلم گفتم||معین دل دادی مگه نه؟چرا رگ گردنت بیرون زده؟چرا انقدر عصبی هستی ؟||
از حال بد معین حالم بدتر شد...
تکلیفم با خودم مشخص نبود...تو دلم فحشی حواله مریم کردم که با اومدنش به حال خودم و رفیقم گند زده!!!||


موقع خواب عکس مریم رو نگاه کردم و تو دلم گفتم||‌دختره نفهم !!!||
به روی چشمهای خوشگلش زوم کردم و گفتم||تو که یک زمانی ارامش من بودی...چی شد که الان حالم باهات خوب نیست؟چرا میترسم؟چرا حس امشبم درست عین حس شب عروسیمه؟کاش ازت متنفر بشم ‌،اینطوری واسه خودمم خوبه!||


کنار در ابدارخونه ایستادم و به مریم که مشغول ناهار خوردن بود نگاه کردم...حواسش به من نبود ،سلام کردم و به سمت یخچال رفتم...مریم سریع بلند شد و دوباره نشست...از یخچال بطری اب معدنی رو برداشتم و گفتم:
-دیروز خوش گذشت؟کجاها رفتید؟میخواستی زیاد با دلش بازی نکنی ...هیجان واسه قلبش زیاد خوب نیست...
مریم در ظرف غذاش رو بست و بلند شد...منتظر بودم جوابم رو بده اما مریم به سمت در رفت ...به کابینت تکیه دادم و گفتم:
-چرا صندلی عقب نشستی؟جای زن دوم رو صندلی اول کنار مردشه...از الان خودت رو از میدون به در نکن...سفت و سخت رو حقت بمون!!!
مریم به سمتم برگشت و گفت:
-جناب شریف من دیگه اون مریم سابق نیستم که زود از کوره در برم...من کمی صبورتر شدم...پس به خودتون زحمت ندید...
بدون هیچ فکر کردنی گفتم:
-میدونم...تو کلا عوض شدی...تو قبلا اهل دلبری کردن نبودی اما الان خوب راه و رسمش رو بلد شدی!!!

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهل و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت چهل و هشتم 48