فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیستم - 2

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیستم - 2

ویرایش: 1395/11/2
نویسنده: chaampol
🔻هم نگران شده بود، هم ترسیده بود؛ هم از دست امیرعلی حرصش گرفت. دلش می خواست
همان وقت برود در اتاقشان را بزند، صداش کند و بگوید بیخود فداکاری و ایثار نکن!... وای اگر
می رفت... اگر بالای سرش می آمد... اگر مثل پسر کبلایی صادق کور میشد... اگر مثل برادر معلم
ادبیاتش، پاهاش قطع میشد...
زبانش را گاز گرفت.
| خدا نکنه... من بمیرم ولی نبینم امیرعلی خار به دستش رفته... اصلا شاید ایران خانوم رضایت
نداد، امیرعلی نرفت.|
بی حواس، چای داغ را سر کشید. هم سوخت، هم به سرفه افتاد.
سیما خم شد، چند بار به پشتش زد.
- هولی دختر؟! صبر کن خنک بشه خب...
از زور سرفه، اشکش سرازیر شده بود.
|خدایا! امیرعلی جبهه نره... خدایا! سه تا شمع نذر می کنم امیرعلی نره.|
آرامتر که شد، سیما چایش را خورد، چادر سر کرد و گفت: شام املت درست می کنم. احتمالا فردا
تا عصر عموتینا هم برمی گردن.
***
آقا ناصر و همدم، نزدیک غروب رسیدند.
بعد از ناهار، سیما هانیه را فرستاد اتاقهای آنها را گردگیری و جارو کند.
هانیه غر زد به ما چه؟ که سیما دوباره شروع کرد به نصیحت.
- درسته اتاق خودمونو داریم و مستقلیم ولی زیر سایه ی عمو ناصرتیم... نگاه نکن وردستِ ایران
خانوم، چند سالیه خرج خودمونو در میارم؛ این همه سال، از وقتی بابای خدابیامرزت جوون مرگ
شد، زیر پر و بالمونو گرفت وگرنه منِ زنِ تنها، تو این شهر بی در و پیکر چطور می تونستم یه
بچه رم بزرگ کنم؟... حالاشم که دستم تو سفره ی خودم رفته، باز رضا نیست سختی بکشیم...
آدم باید انصاف داشته باشه... خوشم نمیاد بی چشم و رو باشیم... تو کمرت درد می کنه، فقط گردگیری کن، من لباس زن داداشِ عصمت خانومو تموم می کنم میرم جارو می زنم.
جمعه بود ولی امیرعلی و امیررضا خانه نبودند که سیما راحت رفت کمک ایران خانوم.
کارِ جارو و گردگیری اتاقها که تمام شد، او هم رفت کمک سیما و ایران خانوم.
ایران خانوم، همانطور که با چرخ دستی، لباس گلداری را می دوخت، ریزریز برای سیما درددل می کرد.
- بیا ببین امیررضا چیا تعریف می کنه... میگه حمله که می کنن، قیامت میشه... فوج فوج شهید و
زخمی برمی گردونن... گور به گور بشه صدام که باعث و بانی پرپر شدنِ دسته گلای این
مملکته... امیر علی داره خون به جیگرم می کنه... تو که شاهد بودی، خون خونمو خورد هر وقت
اسم حمله اومد، مبادا بچم طوریش بشه.
نخِ چرخ را یک دور، دورِ انگشت پیچید و کشید تا پاره شود.
- من این دو تا بچه رو به دندون گرفتم بزرگ کردم... تو هم یتیم داری کردی، می فهمی چی
کشیدم... صبح تا شب، شب تا صبح سوزن زدم تا اینا از آب و گل دربیان... ماشالا به جونشون، از
وقتی پشت لبشون سبز شد، افتادن به کار کردن که من راحت تر بشم... دلم خوش بود رفته
دانشگاه، دکتر بشه، واسه خودش سری تو سرا دربیاره... حالا میگه همین دو سالی که خوندم،
اونقدری بلد شدم که آمپول بزنم یا زخماشونو بدوزم...
قبل از ایران خانوم، سیما بغضش شکست.
- به خدا طاقت ندارم دیگه... دل خوش کرده بودم امیررضا میاد منصرفش می کنه... اونم دیشب
تا ک ی نشسته بود اون اتاق، همچین براش تعریف می کرد، این پسره تا نماز صبح خواب نداشت.
دست از کار کشید و کلافه تکیه داد.
- میگه تو رضا نباشی نمیرم... ولی یادت باشه به خاطر رضای دل تو، از واجب و حکم خدا چشم
پوشیدم... پدر بیامرز، نعوذ به ا... منو رودرروی خدا گذاشته...
سیما مف مفی کرد و دوباره مشغول شد.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیستم - 2 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت بیستم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، تکلیف ، تعجب ، لبخند