فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه

ویرایش: 1395/11/2
نویسنده: chaampol


((‌معین))
همه حرفهای مریم و سیاوش رو پشت در شرکت شنیدم...از حرف سیاوش که مریم و نجابتش رو به زیر سوال برد گُر گرفتم و از حرف مریم که گفت||رفیعی بهم پیشنهاد ازدواج داده|| نفسم بند اومد...
مشتی محکم به دیوار زدم و وارد شرکت شدم...
مریم جلو پام ایستاد اما محلش ندادم و یک راست به اتاق سیاوش رفتم...
عصبی بودم...سیاوش تا من رو دید لبخند کجکی تحویلم داد و گفت:
-در رو ببند بشین...در رو محکم بهم کوبیدم و گفتم:
-هیچی نگو...همه رو شنیدم...
سیاوش خنده بلندی کرد و گفت:
-اهان...پس رگ متورمت واسه حرفهای مریمه...خب به من چه؟!...جلو عشقت رو بگیر هرز نپره...دیروز تو ماشین قرار دو نفره گذاشته فردا یا پس فردا سر از خونش در میاره...
فکم رو به روی هم فشار دادم و گفتم:
-تو خفه شو...تو که زندگیت تا ته تو گند و کثافت بود خواهشا خفه شو...کی گفته همه حرفای تو درسته؟کی گفته باید همه رو قضاوت کنی؟اصلا تو کی هستی که درباره مریم و نجابتش حکم صادر میکنی؟میدونی چیه سیاوش تو جایی که به نفعت باشه چشمت رو به روی گندکاریا میبندی و جایی که به نفعت نباشه با تهمت زدن خودت رو گول میزنی...نمونه اش هم فرگله...چندبار دستش رو واست رو کردم اما تو فقط گفتی نه داداش زن من از گل پاک تره...اما الان که میبینی یکی از تو پیشی گرفته و اومده سراغ عشق سابقت میخوای خودت رو با این تهمتها سبک کنی...تو داری دیوانه میشی...این تنهاییت داره مخت رو از کار میندازه...دم رفیعی گرم چون مردونه اومد جلو و حرف دلش رو زد...اون عین تو بزدل نیست...تو تکلیفت با خودت معلوم نیست...با دست پس میزنی با پا پیش میکشی...واقعا متاسفم واست...
قیافه درهم سیاوش دیدن داشت...از اینکه این همه سال سکوت کرده بودم تا دلش رو نشکونم پشیمون بودم...سیاوش باید میفهمید چه اخلاق مزخرفی داره...باید یکی شهامت گفتن بدیاش رو پیدا میکرد...چه کسی بهتر از من...منی که بهترین سالهای عمرم عین یک داداش واقعی کنارش بودم و هواش رو داشتم...
در رو باز کردم و گفتم:
-من چند روز نمیام...اگه اخراجمم کنی باکی نیست...خداحافظ...
***
با باز شدن در ،مریم سریع از ابدارخونه بیرون اومد...
به چشمهای معصومش نگاه کردم و گفتم:
-سر به سرش نزار...اصلا برو خونه...
مریم با تردید بهم نگاه کرد و گفت:
-برم خونه؟
از دلشوره تو نگاهش دلم گرفت و گفتم:
-اره...اصلا حاضر شو خودم میرسونمت...
*****
نه من حرفی میزدم نه مریم...سرعتم رو کم کردم و گفتم:
-مریم تو میدونستی سیاوش و فرگل از هم جدا شدن؟
مریم سریع به سمتم برگشت و گفت:
-نه...
به سمتش برگشتم و گفتم:
-سیاوش زخم خورده است...نمیدونم بهش حق بدم یا نه...اون روزهای بدی داشته...از یک طرف جدایی فرگل از یک طرف فوت مادرش...من جای اون نیستم اما شاید اگه منم جای اون بودم همینطور شکاک و بد دل میشدم...ببین مریم سیاوش خیلی بچه خوبیه اما اختیار زبونش دست خودش نیست ،مطمئنم الان از حرفاش پشیمونه اما این پشیمونی هیچ فایده ای نداره...نمیدونم چرا این روزگار تو و سیاوش رو به بدترین شکل ممکن روبروی هم قرار میده...یعنی درست زمانی که اون پر از کمبوده تو میای...
مریم تو خانمی کن و کوتاه بیا،بلاخره یکی باید کوتاه بیاد چه کسی بهتر از تو که من از چشمهام بیشتر بهت اعتماد دارم...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت پنجاه 50