فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و یک

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و یک

ویرایش: 1395/11/2
نویسنده: chaampol

به معین و چشمهای ارومش نگاه کردم و گفتم:
-این که نمیشه تا اون هر چی به دهنش بیاد بارم کنه و من چیزی نگم...اصلا به اون چه که رفیعی چه خوابی واسم دیده؟
معین لبخندی زد و گفت:
-شاید چون رفیعی رو میشناسه حساسیت به خرج میده...مریم به این رفیعی رو نده...این یارو زن داره...تو که نمیخوای زن دوم یک مرد سن و سال دار بشی....میخوای؟
-تو دلم گفتم||اگه بگم برایم مهم نیست که زن دوم بشم دروغ گفتم...اما شاید بتونم با جوانیم رامش کنم!!!||
با سوال معین سکوت کردم تا هر برداشتی که دوست داره از سکوتم بکنه...
*****
ساعت نزدیک نه بود...سریع به ابدارخونه رفتم تا با سیاوش چشم تو چشم نشم...با صدای باز شدن در شرکت از اومدنش مطمئن شدم...
تو دلم گفتم||من به معین هیچ قولی واسه خوب بودن ندادم...پس دیگه سر به سرم نزار که کاسه صبر من هم اندازه ای داره!!!||
سیاوش به ابدارخونه اومد و بدون هیچ حرفی به سراغ یخچال رفت...سلام ارومی بهش کردم و به سمت سماور برگشتم...هیچ جواب سلامی ازش نشنیدم...تو دلم گفتم||مغرور!!!||
از اینکه زیر نگاه خیره اش چای دم کنم استرس نداشتم...خیلی وقت بود دیگه استرسی از سیاوش و نگاهش نداشتم...
تو ارامش کامل قوری رو آب کردم و رو سماور گذاشتم،تو دلم گفتم||نه ...جناب مدیر دیگه خسارت نمیزنم که بهونه به دستت بدم...برو ...||
سیاوش کنارم ایستاد و گفت:
-راضی شدی رفیقم واسه خاطر جنابعالی تو روم ایستاد؟
نفسم رو تو سینه حبس کردم و چیزی نگفتم...
سیاوش به میز تکیه داد و گفت:
-باورم نمیشه تو بین من و معین فاصله بندازی...اخه تو ...
به سمتش برگشتم و گفتم:
-خیلی من رو حقیر فرض میکنید...اقای شریف دست از سر من بردارید...من کاری به شما ندارم پس شما هم کاری با من نداشته باشید...
سیاوش تکیه اش رو از رو میز برداشت و گفت‌:
-مریم بین من و معین جدایی نینداز... جز معین هیچکس واسم نمونده...
از خواهش تو صداش قلبم فشرده شد...تا خواستم بهش بگم من میون شماها نیستم و اشتباه فکر میکنی ،سیاوش سریع از ابدارخونه بیرون رفت...


سه روزی میشد که از معین خبری نداشتیم...کلافگی رو تو رفتار سیاوش میدیدم...
دل خودمم آشوب بود...با خودم میگفتم||نکنه واقعا من دلیل این رفتاره معینم...نکنه واسه خاطر من قید کار و شرکت و رفیقش رو بزنه؟!!!...||بی اراده شماره اش رو گرفتم و به ابدارخونه رفتم...
با دومین بوق صداش رو شنیدم...معین جانمی گفت و منتظر سلام من شد...
سلام ارومی کردم و گفتم:
-اقای سزاوار کجایید؟
معین خنده ای کرد و گفت:
-زیر اسمون خدا...خوبی؟چه عجب یک بار دخترک شهر آشوب بهمون زنگ زد !!!
از حرفش لبخندی زدم و گفتم:
-اقای سزاور؟؟؟؟
معین جانمی گفت و ساکت شد...
رو صندلی ابدارخونه نشستم و گفتم:
-شما بخاطره من نمیایید شرکت؟
معین نه قاطعی گفت و ساکت شد...
با تردید گفتم:
-‌ولی اقای شریف اینطوری فکر میکنه...
معین با صدای اروم و خسته ای گفت:
-مریم جان،من بخاطره خودش از شرکت فاصله گرفتم تا سیاوش رو به خودش بیارم...تو نگران نباش هر چی هم گفت جواب نده و به خودت نگیر...
از صدای مهربونش جون گرفتم و گفتم:
-پس کی میایید؟
معین به زیر خنده زد و گفت :
-هر موقع که شما امر کنید...
از حرفش خنده کوچولویی کردم و گفتم:
-زود برگردید...شما که نیستید همه سراغتون رو میگیرن...
معین چشمی گفت و دوباره ساکت شد...
از سکوتهای پی در پیش چشمهام رو بستم تا ببینم منتظر چه حرفی از طرف منه...حرفی واسه گفتن نداشتم...واسه همین گفتم:
-پس منتظرتونیم...خداحافظ...
معین با صدای ارومی گفت:
-خداحافظ...

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و یک نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت پنجاه و یک 51