فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و ششم

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و ششم

ویرایش: 1395/11/2
نویسنده: chaampol

دستام هنوز میلرزید،لب ودهانمم لرزش خفیفی پیدا کرد،رئیس باخشم ادامه داد:این چه حرف مسخره ایه؟؟..عشق وعاشقیو فراموش کن پسر جون....این حرفا مال تو قصه هاس!!دوره این حرفا گذشته،الان پول ومقام حرف اولو میزنه،،پول داشته باشی عشق وعلاقه هم پشت سرش میاد!!
دستمو رو دهنم گرفتم ومحکم نگهش داشتم تا از لرزش بایسته،تا به اونروز تو زندگیم این حس وحال مسخره وعجیبو نداشتم ....ولی اونروز وبعد از اون روز ؛همه حس وحالای مزخرف دنیا رو تجربه کردم،باحالی ناخوش از اتاق رئیس اومدم بیرون،دم در با رسیدن به مستانه،بیشتر از پیش حالم بد شد!!هیچوقت تو اون مدت،به اون چشم نگاش نکرده بودم!!دستپاچه تر از همیشه از کنارش گذشتم....از شرکت زدم بیرون،حالم خوش نبود،رفتم تو ماشینم،بس نشستم ....گوشیم بازم داشت زنگ میخورد؛نهال بود!!اسمشو که دیدم،تمام بدنم یخ کرد...نمیدونم بعد از این مدت واین حال وهوای جدید،باید چطور باهاش حرف میزدم؟!اینقدر که زنگ خورد،قطع شد ....سرمو رو فرمان گذاشتم وچند بار نفس عمیق کشیدم،هنوزم دست ودهنم میلرزید!!خودم شماره رو گرفتم،نهال با صدایی نگران ومظطرب،بلافاصله جواب داد:الو.....امیرحافظ!!
با مکث،صدامو صاف کردم وگفتم:سلام....
بانگرانی گفت:حافظ؟!....خوبی؟!!
خواستم خودمو کمی جمع وجور کنم،جوری باشم که پی به نگرانیم نبره،ولی نتونستم،همین که صداشو شنیدم،بغض شیشه ایم شکست وبیصدا،قطره ایی اشک از چشمام فرو چکید....صدامو صاف کردم وگفتم:خوبم....تو خوبی خوشگلم؟!
صدای نفساشو ،به خوبی میشنیدم،نگران بود،صداش آروم بود وملایم وانگار لبخندی چاشنی حرفاش کرد وگفت:مارو نمی بینی خوشحالی؟!!
ناخودآگاه لبخند رو لبم نشست،تکیه کلام خودم بود...؛با دستم چشامو مالش دادم وگفتم:نه....اصلا خوب نیستم....طوطو...
خندید وگفت:خدا نکنه خوب نباشی،من فدای همه نگرونیا و دلهره هات بشم...
آخ که چقدر قشنگ حرف میزد و داشت با این حرفاش قلبمو آتیش میزد !!...خدای من...آخه من چطوری میتونم بی نهال زندگی کنم!!
با صدای یواشم گفتم:خدا نکنه...
نفسی عمیق کشید وگفت:حافظ ....چرا تلفناتو جواب نمیدی؟از دیشب تاحالا دارم بهت زنگ میزنم!!
نمیدونستم چی بگم ،با دستپاچگی گفتم:گوشیم پیش خودم نبود ،تو دفتر جامونده بود!!
دیگه پیگیر نشد وبالبخندی حالمو پرسید....
نهال داشت حرف میزد ومن همینطور بیصدا اشک میریختم،دلم براش خیلی تنگ بود و وقتی نهال گفت میخواد بیاد دیدنم ،نتونستم بگم نه!!
برای بعدظهر ساعت پنج،توی کافی شاپ همیشگی ،قرار گذاشتیم...برگشتم خونه،نگران مامان بودم...وقتی اومدم خونه دیدم نیست!!تلفنشم جواب نمیداد،بیشتر از پیش نگران شدم.....رفتم زیر دوش حموم تا کمی از استرسم کم بشه!اما نشد!!اومدم بیرون و خودمو حاضر کردم برم کافه؛هیچوقت اینقدر بی رمق خودمو برای دیدن نهال آماده نکرده بودم،مخصوصأ الان که پنجاه روز میشد ندیده بودمش.رنگ مشکی خیلی دوست داشت،به همین خاطر ؛تیشرت مشکی وشلوار جین مشکی پوشیدم وسر راه براش گل گرفتم،وقتی رسیدم کافه دیدم برخلاف همیشه ،زودتر از من پشت میز نشسته....قلبم از دیدنش به طپش افتاد!!منو که دید از جا پرید،روسری شال کرم رنگی روی سرش انداخته بود که زیبایی چشمای شیشه ایی وخوشگلشو ،بیشتر نمایان کرده بود،بهش خیره شدم و با مکث رفتم جلو،نمیدونم چرا چهره مو دید ،لبخند از لبش دور شد!!یعنی اینقدر تابلو وبهم ریخته بودم؟؟؟رفتم جلو وسرمیز ایستادم،از جاش بلند شده بود وداشت نگام میکرد،لبخندی رو لبم نشوندم و در حالیکه گلو روبروش گرفته بودم،گفتم:خوبی زندگی؟.....رسیدن بخیر...

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سی و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سی و ششم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه