فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و هفتم

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و هفتم

ویرایش: 1395/11/2
نویسنده: chaampol

گلو گرفت،چهره اش نگران وکمی غمگین به نظر میرسید،لبخند زد وگفت:خودت از همه گلای دنیا برام زیباتری...
بدنم داشت یخ میکرد،اضطراب شدیدی داشتم.....نمیدونستم باید چی بگم؟دستپاچه وکلافه ،روی صندلی مقابلش ؛نشستم و سرمو گرفتم پایین؛اونم نشست وگلو روی میز گذاشت،نگاش نمیکردم ولی صدای ملایمشو شنیدم که گفت:حافظ ....ترو قرآن ،بگو چی شده؟؟اتفاقی افتاده؟؟!
بغضی ،راه گلومو بسته بود،به هر زوری بود،صدامو صاف کردم وبدون اینکه تو چشماش،نگاه کنم گفتم:مهم نیست.....
صداشو شنیدم که در جوابم گفت:چرا.....اتفاقأ خیلیم مهمه که اینجوری بی ریختت ،کرده!!!
نمیتونستم سرمو بلند کنم وتو چشماش نگاه کنم،ولی چاره ایی نبود؛این جرأتو به خودم دادم و به چشماش نگاه کردم،وقتی نگاش کردم،عرق سردی رو بدنم سر خورد،چشماش نگرانم بود وبا ترس ،داشت نگام میکرد؛نفس عمیقی کشیدم و گفتم:یه کمی کار و بار مامانم به هم ریخته...واسه اونه که نگرانم!!
آب دهنشو قورت داد وگفت:چی شده؟...کاری از دست من برمیاد؟
خیلی سریع گفتم:نه....نه....چندتایی چک داره...
خیلی ریزبینانه،نگام کرد و بعد از مکثی گفت:حافظ....میدونی از کی تا حالا همدیگرو ندیدیم؟!.....
صداشو یواشتر کرد ،سرشو بهم نزدیک کرد وگفت:دلم برات خیلی تنگ شده بود!!
بوی عطرش ،که به مشامم رسید،انگار مستم کرد؛حالم عوض شد و تو چشمای نافذش نگاه کردم...آب دهنمو به سختی قورت دادم ،یه لحظه دستای ظریف وسفیدشو که رو،میز بود،تو دست گرفتم؛نرم ولطیف بود،درست مثل پنبه؛فشار آرامی بهش وارد کردم وگفتم:منم همینطور....ایکاش....ایکاش ،میتونستم همه احساسای قلبیمو برات بیان کنم،ایکاش میدونستی که چقدر دوست دارم!!
لبخند زیبایی پهنای صورتشو ،در بر گرفت و گفت:میدونم .....نمیخواد نگران باشی!
اینقدر که لحنش قشنگ بود،دستشو به سمت لبم بردم و فی الفور،بوسیدم....خنده ایی کرد وگفت:....نکن اینکارو....عجقم !
محکمتر،دستاشو تو دستم فشردم وگفتم:خب...تعریف کن!!خوش گذشت؟تا کجاها رفتین؟
انگشتای ظریفشو ،رو پوستم به حرکت درآورد ودر حالیکه ،نوازشش میکرد؛گفت:خوش گذشت،ولی من....هر جا که برم اگه تو نباشی ،اونجا برام بی معنیه؛رفتیم ونیز،جات خیلی کنارم خالی بود.
قلبم داشت براش ،به تندی میزد،دستام خشک شدن،دیگه تحمل اون حرفا ولمس پوست،ظریفشو نداشتم.دستی لای موی سرم کشیدم و با من منی گفتم:ب....برا....منم زندگی بی تو اگه تو بهشتم باشه،جهنمه؛....بدون که بیشتر از جونم خاطرتو میخوام؛
عمق نگاش سوزان بود،خیلی موشکافانه نگام کرد و گفت:هیچ آرامشی،به پای آرامش کنار تو بودن نمیرسه!!
خندیدم وگفتم:خیلی خب از این حرفا که بگذریم ....حال خودت چطوره؟!...ونیز چطور بود؟!
به صندلیش تکیه داد وگفت:ونیز خیلی قشنگه...یه شهر رویاییه،.....اوم.......واسه ماه عسل بریم اونجا؟!
نمیدونم چرا از شنیدن حرفش،یه جوری شدم؛با نوک انگشتم دماغمو بالا کشیدم وگفتم:حالا....کو...تا ماه عسل!!
بازم چهره ش مضطرب شد ودیگه دنبال حرفمو نگرفت،باهم ،دو تکه ؛کیک شکلاتی خوردیم و از کافه اومدیم بیرون،بازم دستشو تو دستم گرفتم تا به کنار ماشین رسیدیم،دوست داشتم راهمون طولانی تر میشد،حس خوبی بود ودوست داشتم ادامه پیدا کنه،ولی گوشیم که زنگ خورد وشماره سیمینو که دیدم،همه حس وحالم نابود شد!!!سیمین حرف خاصی نزد،فقط گفت کجام؟نگفتم پیش نهالم،گفتم الان میام خونه؛نهال بانگرانی ازم پرسید اتفاقی افتاده؟گفتم: چیزی نیست ،باید برم خونه!!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سی و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سی و هفتم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه