فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و هشتم

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و هشتم

ویرایش: 1395/11/2
نویسنده: chaampol

هول شدم ودرب ماشینو باز کردم وخواستم سوار بشم که نهال ؛گفت:حافظ....برات یه کادو آوردم....
به سمتش برگشتم ،تو اونهمه مدت،جعبه کادوی تو دستشو انگار ندیده بودم!!نگاش کردم وگفتم:مرسی...عزیزم...چرا زحمت کشیدی؟
لبشو کج کرد ولبخندی زد،بعدم گفت:زحمت نیست...واسه عشقت هر کاری که بکنی رحمته؛من تو ایتالیا،همه اش به فکرت بودم،یه لحظه هم از جلو چشام دور نمیشدی....
لبخند رضایت بخشی ،رو لبم نشست ودرحالیکه جعبه رو از دستش میگرفتم،گفتم:مرسی...جونم؛
کادو رو که گرفتم،سریع گفتم:نهال ....من باید برم پیش مامان،ماشین آوردی یا برسونمت؟!
سری تکان داد وگفت:نه.....ماشین نیاوردم ،ولی مزاحم تو نمیشم،خودم میرم...
چشامو ریز کردم ولبخندزنان گفتم:مگه میشه؟نفرمایید....
درب ماشینو براش که باز کردم ،سوار شد ،خودمم سوار شدم،همینکه حرکت کردم،بازم گوشیم زنگ خورد،رو داشبورت بود،اسم رئیس که افتاد،یخ کردم!!نهال با تعجب نگام کرد وگفت:چرا جواب نمیدی؟؟
دست بردم سمت گوشی وحین رانندگی،سریع جواب دادم،صدای رئیس تو گوشی پیچید و بی مقدمه،گفت:قبلنا برای جواب دادن به خواستگار ،یه تشریفاتی بود!!...
با ترس،نگاهی به نهال ،انداختم وخطاب به رئیس سلام کردم،جواب داد:چرا امروز شرکتو ترک کردی؟...یادت باشه به خاطر اینکارات توبیخت میکنم!!
سرم داشت تیر میکشید!بالحن یواشی گفتم:ببخشید...یهویی پیش اومد.
تقریبأ داد زد:تو نمیتونی مقابل من بایستی پسر...حواست به خودت وکارات باشه!!
نمیدونستم چی بگم،مجبورأ؛و به خاطر وجود نهال ،گفتم:من......اگه اجازه بدین،خودم باهاتون تماس میگیرم.
هیچی نشنیدم به جز صدای بوق اشغال!!
استرس شدیدی اومد سراغم،نهال پرسید،کی بود،سعی کردم خونسرد باشم ؛گفتم رئیس شرکتم بود!!دیگه چیزی نپرسید،سریع بردمش در خونه ،اولین بار بود،دوست داشتم زودی ازش جدا بشم ،چون شب شده بود تا دم خونه بردمش،همینکه پیاده شد،ماشینو به حرکت درآوردم ورفتم سمت خونه.


رسیدم خونه،دیدم سیمین بازم تو تاریکی نشسته،رفتم کنارش،روبروش نشستم وگفتم:مامان خوبی؟!
سرشو بلند کرد وگفت:نه...خوب نیستم...
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:امروز کجا رفته بودی؟؟
با صدای یواشی گفت:چکو برگشت داده....
-پس آخرش کار خودشو کرد؟؟
-آره....
-الان بش زنگ میزنم وهر چه که از دهنم در بیاد بش میگم....مردک عوضی مال مردم خور!!
-نمیخواد ....تو دیگه خودتو قاطی نکن...خودم تاآخرش که زندونه هستم.
از جام مثل فنر پریدم،رفتم یه گوشه ایستادم؛نمیدونستم چطوری دلشو آروم کنم؟!سیمین بازم گفت:اگه الان حرفی بزنم...میگی داره واسه خودش تقلا میده..ولی واقعأ اینطور نیست،چون من همیشه اینو بهت گفتم،نهال لقمه تو نیست،حالا چه پای مستانه این وسط باشه چه نباشه!!
باید در جواب این حرفای تکراری چی میگفتم!!
گوشیمو از تو جیبم درآوردم وشماره رئیسو گرفتم،جواب که داد،خواستم تند بشم وهرچه که از دهنم دربیاد ،بهش بگم،ولی نمیدونم چه سرّی بود،که ازش یه خوف محسوسی داشتم،همینکه صداشو شنیدم،ساکت شدم!!با ترشرویی بهم گفت:فردا اول وقت برم دفترش،چیز خاصی نگفتم،فقط گفتم :چشم!!
سیمین بدون اینکه ،نگام کنه؛گفت:اگه دومادش بشی،به هرچه که میخوای میرسی....برمیگردیم به دوران اوجمون....
دستمو رو شقیقه هام گرفتم و دیگه هیچی نگفتم،داشتم همه مسائلو تو مغزم حلاجی میکردم...تصمیم گرفتم روز بعد همه چیو مشخص کنم،دیگه تکلیفمو با خودمم روشن کنم.

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سی و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سی و هشتم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه