فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و نهم

رمان قلب من برای تو - قسمت سی و نهم

ویرایش: 1395/11/2
نویسنده: chaampol

اینقدر که شب قبل هول بودم ،یادم رفت کادوی نهالو از تو ماشین ببرم پایین،وقتی میخواستم برم شرکت،چشمم بهش افتاد،وقتشو نداشتم ،بازش کنم...به همین خاطر سریع رفتم شرکت؛بازم مستقیم رفتم سمت اتاق رئیس؛نفس عمیقی کشیدم،خواستم خونسردیمو حفظ کنم؛همینکه خواستم وارد بشم،صدای مستانه رو شنیدم که سلام کرد،چرخیدم سمتش ودیدم که کنارم ایستاده،سرمو گرفتم پایین وجوابشو دادم:سلام
با صدای یواشی گفت:میری داخل؟؟
بازم نگاش کردم و گفتم:بله....
خودش جلوتر ،تلنگری به در زد ورفت داخل،منم پشت سرش!!همینکه رئیس مارو باهم دید،چهره اش بشاش شد ؛سلام که کردم با ملایمت جوابمو داد،بعد گفت:برم جلو..
با احتیاط ،دو سه قدمی جلو رفتم و ایستادم،مستانه رفت کنار میز،رئیس تک سرفه ایی کرد وگفت:خب.....میخوای چکار کنی؟؟اول اینکه میخوام بدونم چرا دیروز بدون گرفتن مرخصی ،وخبر قبلی؛ از شرکت زدی بیرون؟!
قبل از اینکه حرفی بزنم،مستانه،خطاب به پدرش گفت:باباجون....ول کنین این حرفا رو....
رئیس ساکت شد،سرم هنوز پایین بود ولی از گوشه چشمم داشتم نگاشون میکردم،رئیس گفت:اولین چک مادرتو برگشت دادم....بدون که من تو کارم کاملا جدی هستم،پس به دنبال راه درو نباشه!!من زرنگتر از شماها هستم....
با صدای لرزانم گفتم:من کاری به کار معامله شما ومادرم ندارم....چرا منو وارد بازیتون کردین؟؟...
پوزخند زنان اومد سمتم وگفت:یعنی می شینی وزندون رفتن مادرتو تماشا میکنی؟؟
راست میگفت ،میتونستم بیخیال باشم؟؟
عجزگونه نگاش کردم،بعدم نگامو به سمت مستانه معطوف کردم وگفتم:مستانه خانم من میتونم با شما حرف بزنم؟؟؟
یه جوری شد،خنده ایی کرد وگفت:باکمال میل...
رئیس ،هیچی نگفت ومن ،گفتم:ببخشید میشه خصوصی؟؟
رئیس همینکه ،این حرف منو شنید،اخمی کرد وگفت:هر حرفی هست اینجا در حضور خودم میزنی!!
مستانه اومد کنار پدرش ایستاد وگفت:من....من....از پدرم خواستم بهت یه فرصت بده،نمیدونم میخوای از این موقعیت استفاده کنی یانه؟!!
خدایا!!!!...باید چی میگفتم!؟به مستانه نگریستم وعاجزانه گفتم:ازتون تمنا میکنم ،به مادرم یه فرصت بدین....من....من....خودم تا چند وقت دیگه قول میدم،همه پولشو تسویه کنم،
رئیس بازم پوزخندزنان گفت:چجوری میخوای جورش کنی؟؟من همه این مدت بهت لطف کردم،وگرنه این کارو برای کارمندای دیگه م که نمیکنم،چون ازت خوشم می اومد این همه مزایا رو در اختیارت گذاشتم،از این به بعد مثل یه کارمند عادی هستی،حساب من ومادرتم از تو جداس...
باید عاقلانه تر تصمیم میگرفتم،بعد از لحظاتی سکوت ،گفتم:باید بهم فرصت بدین....یع.....یعنی.....یه مدت !!
میخوام فک کنم...اگه به نتیجه رسیدم ،بهتون جواب میدم!!
چهره هر دوتا،شادمان و راضی شد؛بعد رئیس،با نگاه پیروزمندانه ایی به من،گفت:یادت نره اینکار من اول یه لطفه در حق تو....بعد یه موقعیت مناسبه برای نشون دادن خودت،میتونی آینده درخشانی رو برای خودت رقم بزنی،خیلیا الان آرزو دارن جای تو باشن....حتی خیلی از همین کارمندای خودم تو این شرکت....پس یه وقت به سرت نزنه که من چون خودم بهت پیشنهاد دادم،حتما دخترم یه مشکلی داره!!
مستانه ،نگاه تندی به پدرش انداخت،نمیدونم چی شد که رئیس هم بلافاصله هول کرد و با دستپاچگی گفت:دختر من از هر انگشتش یه هنر میباره،...اون فقط از تو خوشش میاد واسه همین ،بهت این پیشنهادو دادم!!
میخوام صد سال سیاه،ازم خوشش نیاد!!خدایا آخه این چه بلایی بود!!یه نگاه دیگه بش انداختم،قابل مقایسه نبود با نهال!!میدونم همه چی زیبایی ظاهری نیست ولی اینم یه بخشی از موضوعه که واسه منم مهم بود!!من از بچگیم عاشق نهال بودم،کاش هیچوقت این عشقش تو وجودم پا نگرفته بود که اینجوری گرفتارش بشم!!!..به هر حال باید تصمیم نهایی خودمو میگرفتم،یا باید از خودم میگذشتم وبا اینکارم ،برای همیشه از عشق قدیمیم جدا میشدم.یا اینکه ،از مادرم میگذشتم،مادرم مثل بابا از پیشم میرفت،بعد از اونم ؛با وضعیت بدی که برام پیش می اومد معلوم نبود،اصلا دایی پژمان ،نهالو بهم میداد یانه!!که البته چشمم آب نمیخوره نهالو بهم بده!!پس اگه با اینکارم مادرو نجات میدادم ،خودمم میتونستم سروسامان بدم،اونوقت بعد از یه مدت ،وقتی همه کارا درست شد،از این دختره،جدا میشدم....آره شاید اینجوری خیلی بهتر بود،...ولی واقعأ عملی کردنش ،خیلی سخت بود!!!

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت سی و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت سی و نهم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه