فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت چهلم

رمان قلب من برای تو - قسمت چهلم

ویرایش: 1395/11/2
نویسنده: chaampol

(نهال)
نمیدونم چرا عمر آرزوهای شیرینم اینقدر کم بود!!روزی که رفتیم مسافرت،خواب خیلی بدی دیدم؛تو یه جای تاریک وبی نور واکسیژن بودم،همه اش فک کردم....استرس رفتن به مسافرته....ولی اینطوری نبود!!زندگی برام نقشه ها کشیده بود و خودم بی خبر بودم؛وقتی بعد از سفر به ایران اومدیم،همه اش با خودم فک میکردم،حافظ همون شب میاد دیدنم،ولی نه زنگ زد نه اومد!!خودمم که بهش تلفن میکردم جواب نمیداد،موجی از نگرانی تو وجودم اومد!!سابقه نداشت حافظ به تلفنم جواب نده....نمیدونم چی بود که از من براش مهمتر بود؟!!حتی روزایی که باباش ورشکست شده بود،هم؛منو یادش بود وهر دیقه باهام حرف میزد وآروم میشد!!فکرای بدی به مغزم هجوم آوردن....ولی نزاشتم ادامه پیدا کنه،روز بعدش،بعد از همه خستگی که داشتم بازم اول صبح بهش زنگ زدم،اینقدر که جواب نداد قطع شد،ولی بعد از اون یه بار ،خودش بهم زنگ زد!صدای غمگینشو که شنیدم حدس زدم براش اتفاقی افتاده باشه،با قرار ملاقات ودیدنش تو کافه هم تقریبأ مطمئن شدم که حدسم درسته؛امیرحافظ،اون آدم همیشه نبود،رنگ و روش،همه چیو آشکار میکرد!دلم میخواست،از دلتنگیاش وقتی که من نبودم بگه...ولی هیچ حرف تازه ایی نزد،احساس میکردم حواسش پرته...از ایتالیا یه دست لباس خوشگل براش ،خریدم،به مامان گفتم همکارم سفارش لباس داده واسه اون میبرم؛یه پیرهن آبی آسمانی وشلوار طوسی نسبتأ پررنگ که ،ست هم بودن...مطمئن بودم به تنش محشره.
دوره کارآموزیم دیگه تموم شده بود و تو بیمارستان رسمأ ،کار میکردم.همون قسمت اورژانس بودم،از میون هم دوره ها و دانشجوهای همکلاسیم دوسه نفری تو اون بیمارستان با من بودن،به کارم علاقه داشتم واصلا شیفتای شب اذیتم نمیکرد...شایدم همه اش به خاطر فکر کردن به حافظ بود.گرچه اونروزا اصلا پیداش نبود،نه زنگی میزد،نه اسمسی میفرستاد!؟هیچی!!دل تو دلم نبود که بهم زنگ بزنه وبگه لباسا به تنش چطور بودن!!با همه فکرای زیاد ودلتنگیایی که داشتم دیگه بهش نه زنگ زدم نه پیغامی فرستادم،باید خودش دلتنگم میشد،اینجوری خیلی بهتر بود؛از بیمارستان که برگشتم خونه،عمه مهتاب خونمون بود،با دیدنش خوشحال میشدم،منو یاد حافظ مینداخت؛عمه بازم حرف دانیالو پیش کشید،اومد تو اتاقم وخصوصیم باهام حرف زد،میگفت؛بیشتر راجع بهش فکر کنم،حرفی نزدم...اینجوری عمه فک کرد راضی شدم خندید وگفت:این مسافرتتونو به فال نیک گرفتم،ایشالله که همه اش خیر باشه!!
حوصله بحث کردنو نداشتم،فکر حافظ ونگرانیاش،نمیزاشت آروم باشم!از نگاه های دانیالم دیگه داشت حالم بهم میخورد،پسر خوش قیافه وسالمی بود،ولی من خودم، کلافه بودم......آدم کلافه وپریشان ،به هر چیز کوچیکی گیر میده؛مخصوصأ تو اون موقعیت که حافظو مدتها بود ندیده بودم؛شب که عمه اینا رفتن پس،رفتم تو اتاقم،رو تخت دراز کشیدم ؛خیال امیر حافظ خواب وخوراکمو ازم گرفته بود...چرا پیداش نبود!!؟خدایا نکنه،دیگه منو نخواد!!ولی اون که همیشه به جون من قسم میخورد...یعنی باید به حرفاش شک کنم؟؟آخه این غیرممکنه!دوست دارم هرچه که هست واقعیتو بهم بگه،شایدم فقط به مادرش مرتبط باشه
هر چه که بود،زندگی منم مختل کرد!!بعد از چند روز نگرانی و دل آشوبی،خودمو کنترل کردم که اینبار ،من ازش خبر نگیرم ،ببینم خودش یادم میفته یانه!که یه شب،آخر شب بهم اسمس داد،ازش دلخور بودم؛ولی نتونستم بیخیالش بشم؛شیفت شب بودم،نوشته بود اگه بیمارستانم میخواد بیاد دیدنم.
نوشتم :آره شیفتم..
خواستم بیاد وحضوری ،همه حرفا وشکایتامو،بهش بگم.هوای خوش اردیبهشت ماه آدمو ترغیب میکرد به بیرون رفتن وزیر نور ماه ایستادن.باهمون لباسای پرستاریم رفتم بیرون وروی پله های ورودی ،ایستادم،ساعت از یک نیمه شبم گذشته بود،هنوز حافظ نیومده بود که ،صدای دکتر صالحی،دکتر بخشو شنیدم :نهال خانم...

ادامه دارد....


منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت چهلم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیست و ششم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه