فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان قلب من برای تو - قسمت چهل و دوم

رمان قلب من برای تو - قسمت چهل و دوم

ویرایش: 1395/11/2
نویسنده: chaampol

به من پشت کرد،شونه هاش داشت میلرزید!!خدای من!!باورم نمیشد....حافظ داشت گریه میکرد!!سریع رفتم سمتش وروبروش ایستادم،با دستش،چشماشو پوشانده بود،با بیقراری ونفسای بریده،گفتم:حافظ اینا حرفای خودته؟؟!!
دماغشو بالا کشید،بازم بدون اینکه نگام کنه،گفت:نهال ما اینجوری فقط داریم،خودمونو گول میزنیم؛پدر تو از من اصلا خوشش نمیاد ومطمئنأ راضی به این ازدواج نیست؛....من!! من ..نمیخوام تو رو دست به سر کنم،باورکن اینجوری نیست!!
باید چی میگفتم؟؟به دست وپاش می افتادم ومیگفتم،باهام اینکارو نکن؟!.یانه!؟..یه روزی خودش اومد وبهم گفت عاشقمه،الانم میگه به درد هم نمیخوریم!!!به همین سادگی!!!
گلوم داشت آتیش میگرفت!!رفتم ویه گوشه کنار جدولی که بین دو جاده محوطه بیمارستان بود نشستم،توان راه رفتنو نداشتم!!نگام به گوشه ایی افتاد؛حافظ اومد وکنارم ایستاد،بانگرانی گفت:نهال....من همیشه دوست داشتم...بخدا عشقم بهت دروغ نبود!!
دلم اینقدر غمگین بود که دوست نداشتم حرفاشو بشنوم...بغضم ترکید ویک آن ،به هق هق کردن افتادم؛دستشو رو سرم احساس کردم،داشت رو مقنعه ام سرمو نوازش میکرد،باچشمای گریان،تندی سرمو گرفتم بالا وگفتم:به من دست نزن!!...
دستشو فورأ،عقب کشید وگفت:میخوام بدونی...همیشه جات توی قلبمه...چه باهات باشم چه نباشم!!
از جام پریدم وباعصبانیت،گفتم:بس کن این حرفای دروغتو!!....چند ساله گول همین چرب زبونیاتو خوردم...
به سمت دیگه ایی نگاه کرد وگفت:من بت هیچوقت دروغ نگفتم،الانم دارم واقعیتو میگم....چندساله تو رو الاف خودم کردم...دیگه نمیخوام اینجوری باشه...
باتمسخر وکنایه گفتم :آهان؟!...پس میخوای من الافت نباشم؟!...تو این مدتم به این نتیجه رسیدی آره؟؟
داشت با نگاه غمگینش،سمت ورودی بیمارستان و عبور ومرورها رو نگاه میکرد؛با صدای لرزانش گفت:فقط میگم...منو ببخش...من،من نمیخواستم اینجوری تموم بشه!!ولی...نمیشه!!
این جمله رو گفت ودو سه قدم جلوتر از من رفت!!
داشتم ،دیوونه میشدم،مثل یه خواب میموند،ایکاش مامان الان صدام کنه وبگه از خواب بیدار شو!!نمیتونستم حرف بزنم از بس که بغض تو گلوم خفه شده بود!!به هر زوری بود،با صدای بلند گفتم:اگه تمومه ،چرا به دکتر گفتی نامزدمی!؟تو که اومده بودی تمومش کنی!
سرجاش ایستاد وبعد از مکثی طولانی گفت:چون....چون هنوزم خودمو مالکت میدونم،نه کس دیگه ایی...
داشت کاسه صبرم لبریز ،میشد؛با خشم واندوه رفتم جلوش وراهشو سد کردم وگفتم:حافظ راستشو بهم بگو،اگه....اگه پای کس دیگه ایی در میونه چرا اینجوری دست به سرم میکنی؟!
یه لحظه نگام کرد وبعد،روشو به سمت دیگه ایی برگردوند ،این دفه رو بدون هیچ بغض واندوهی،گفت:ازم هیچی نپرس،فقط.....اینو بدون که هیچوقت بت دروغ نگفتم!!
اینو گفت ودو سه قدم رفت،سرجام خشکم زد؛برگشت به سمتم وگفت:همه خاطرات این چن سالو تو ذهنم به یادگار برداشتم،نمیخوام حذفشون کنم،چون هنوزم بهشون دلگرمم!!
چرا اینقدر حرفاش باهم تناقض داشت خدایا!!!
رفتم جلو ،در یک قدمیش ایستادم وگفتم:این دو ماه که نبودم....یادم از یادت رفت درسته؟؟
نگاش مأیوس وناباور ،بود!!دستی رو صورتش کشید وبه آرامی گفت:نه.....مشکلات من اونقدر زیاده...نمیخوام تو رو هم درگیر خودم کنم؛
دستام داشت میلرزید،سردم شده بود!به خودم پیچیدم وگفتم:نمیتونم....به همین راحتی بگم خوش اومدی،،آخه این میّسر نیست!!
دستشو جلو آورد ولحظه ایی دستای سردمو، تو دستای گرمش گرفت وگفت:نهال عزیزم....اینو بفهم که گاهی وقتا،نرسیدن بهتر از رسیدنه.
گریه ام گرفت،بوسه ایی روی دستام به جا گذاشت وخواست بره،با نفسای،بریده بریده گفتم:من این حرفارو نمیفهمم....حافظ من فقط خودتو میخوام،سرجاش مکثی کرد وهمونموقع،یکی از پرستارای بخش با صدای بلند صدام کرد،به سمتش چرخیدم وگفت:نهال مریض جدید آوردن...نمیای داخل؟؟
حالم بد بود،خودمم مریض بودم،منم احتیاج به مراقبت داشتم!!بانگاه بیقرارم،رفتن حافظو با ناباوری نگاه کردم...سپس با دست وپای لرزان وحیران ،رفتم داخل سالن،دو سه مورد مریض خودکشی کرده آورده بودن،همیشه وقتی مریض این شکلی میاوردن،تو دلم سرزنششون میکردم برای کارشون؛شاید هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی منم به پوچی این افراد برسم!!اما اون لحظات برام دردآورترین لحظات بود؛حالت تهوع داشتم،رفتم توی توالت وچند مشت آب تو صورتم پاشیدم،حالم هر دیقه داشت بد وبدتر میشد!!انگار هیچ نیرویی برای احیا دوباره ام به زندگی نبود!

ادامه دارد....



منبع: نویسنده : خانم بهار سلطاني
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان قلب من برای تو - قسمت چهل و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان قلب من برای تو ، قسمت بیست و ششم ، نویسنده ، خانم ، بهار ، سلطاني ، مستانه