فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و سوم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و سوم

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol
🔻فروشگاههای امروزی و بازسازی شده، با دیوارهای و در و پنجره های قدیمیِ طبقات بالای
فروشگاهها، تفاوت زیادی دارد. کوچه ها باریک و قدیمی هستند و دلش می خواهد به جای راه
رفتن همراه وحید در پیاده روی شلوغ، به کوچه ها سرک بکشد و بافت کهنه و جالب آنجا را تماشا کند.
بعد از پیاده روی تقریبا طولانی، همراه با توضیحات وحید که برایش جالب شده، تازه به ورودیِ
بازار می رسند.
دالانی بزرگ و شلوغ که مردم به هم تنه می زنند تا راهی برای خود باز کنند. کسانی که وحید می
گوید |باربر| هستند و با چهار چرخ های فلزی، اجناسی را جابه جا می کنند.
هر قسمت از بازار، متعلق به یک صنف است و همه ی قسمتها هم پر ازدحام.
به جایی می رسند که وحید می گوید | اینجاس... بعدِ این چارسوق، بازار فرش فروشا شروع
میشه.|
با پرس و جوی وحید، حجره ی آقای سرپولکی را پیدا می کنند که همه حاج رحیم صداش می زنند.
مردی حدود شصت ساله، با شکمی نسبتا بزرگ و تسبیح سبز دانه درشت در دست.
وحید خودش و او را معرفی می کند.
آقای سرپولکی دستی به ریش کوتاه سفیدش می کشد و لبخند می زند.
- شما آقازاده ی مهندس راد هستید؟! ماشاال... ابوی حالشون چطوره؟ متعلقین خوبن ایشالا؟...
تازه از خارج تشریف آوردین؟... بفرمایین... بفرمایین... نَقلِ جمع کردن شرکت ابوی به گوشمون
رسید؛ پس حقیقت نبود؟
با لبخندی ماسیده، به وحید نگاه می کند که از دیدنِ قیافه ی او، خنده اش را به زحمت جمع
کرده. آقای سرپولکی انقدر سریع و پشت هم سوال کرده و کلماتی را گفته که او نفهمیده،
احساس گیجی می کند.
پسر جوانی با فنجانهای بلوری چای، جلو می آید.
وحید، همانطور که چای برمی دارد، می گوید: ایشون برادرزاده ی مهندس راد هستند... پسرِ نامدار خان، برادر بزرگ نریمان خان... زیاد هم به اینجا آشنا نیستن... بزرگ شده ی اونور آبن
دیگه...
بعد قند را تا نیمه در چای فرو می برد و در دهان می گذارد.
متعجب به وحید نگاه می کند. این پوزیشنِ نشستن و چای خوردنش، با وحیدی که قبلا چای و
قهوه خوردنش را دیده ، تفاوت آشکاری دارد. نمی داند این وحید، واقعی ست یا کسی که بیرون از
این حجره و بازار، رفتارش را می دید.
می گوید: مهندس یه جلسه ی مهم دارن اما خدمت رسیدیم زیارتتون کنیم و طبق روال گذشته،
جنس سفارش بدیم.
آقای سرپولکی چایش را می نوشد و با رضایت لبخند می زند.
- آقای مهندس فارسی ملتفت میشن؟! منظور با خودشون میشه اختلاط کرد یا شما دیلماجشون هستین؟
وحید قند دوم را هم به شیوه ی اولی می خورد.
- بله... آقای مهندس ماشالا مثل بلبل فارسی و انگلیسی رو حرف می زنن.
آقای سرپولکی سر تکان می دهد.
- احسنت... چشم؛ من کما فی السابق در خدمتم... فقط بفرمایید که چند تخته و چه نقشی باشه...
خودم چله ابریشمِ نقش ماهی هریس، موجودی دارم. سوای اونم، سفارش بدین، در اسرع وقت براتون دست و پا می کنم.
با انواع فرش آشناست و برای شناختِ مرغوبیتِ جنس و نقشه ها، مشکلی ندارد. قبل از اینکه
وحید چایش را تمام کند و دوباره صحبت های بی مورد و طولانی اش را پیش بکشد، خودش می
گوید: مثل گذشته، هم چله ابریشم،هم تمام ابریشم قم و تبریز، هم تابلو فرش می خوایم. تعدادی
هم متراژ بالا... ولی قبل از قرارداد، می خوام همه ی اوردرها رو از نزدیک چک کنم.
لیست سفارشها را بهش می دهد.
سرپولکی باز لبخند می زند و سر تکان می دهد....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت بیست و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت بیست و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، انواع فرش ، تعجب ، فروشگاه