فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و دوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و دوم

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

امیری کنارم ایستاد و اروم گفت:
-مریم از معین خبری نداری؟چرا شرکت نمیاد؟
سیاوش سیگاری روشن کرد و به صندلیش تکیه داد تا ببینه من چه جوابی به امیری میدم...
کاغذهای جلو دستم رو دسته کردم و گفتم:
-اطلاعی ندارم...
امیری سرش رو جلو اورد و گفت:
-معین با سیاوش دعواش شده؟
از زیر دست امیری نگاهی به سیاوش کردم و اروم گفتم:
-نه...نمیدونم...اقای امیری اقای شریف داره همه حرفهامون رو میشنوه!!!
امیری خنده ای کرد و گفت:
-باشه...من که میدونم تو از همه چی خبر داری ولی اصرار نمیکنم...باشه نگو...‌


((معین))
تمام فکر و ذکرم پیش سیاوش بود...دلیل برنگشتنم غرور نبود...هدفم تنبیه سیاوش بود...میدونستم حس و حالش بی من خرابه...اما باید رو حرفم میموندم تا بدونه هر حرفی عواقبی داره...


دلم واسه مریم تنگ شده بود...دوری من و سیاوش به ضرر من بود...
دلتنگی واسه مریم کار دل بود...از خونه بیرون زدم و سر خیابون شرکت منتظر مریم ایستادم...
حواسم به پیاده رو بود تا ببینمش...
با دیدنش ماشین رو استارت زدم و به دنبالش رفتم...
از اینکه از تو ماشین صداش کنم خوشم نمیومد...
ماشین رو گوشه خیابون نگهداشتم و پیاده شدم...
اصلا متوجه من نبود...
چند قدم به سمت پیاده رو رفتم و گفتم:
-مریم خانم؟؟؟
مریم به سمتم برگشت و با دیدنم ایستاد...از دیدنم لبخندی زد و از روی جوی اب پرید و به سمتم اومد...سر جایم ایستادم و بهش سلام دادم...
لبخند روی لبش نشون میداد از دیدنم خوشحال شده...دقیقا عین خودم!!!
مریم جواب سلامم رو داد و گفت:
-شرکت بودید؟
به زیر خنده زدم و گفتم:
-نه بابا...خونمون همین اطرافه....اومدم بیرون یک دوری بزنم...خوبی؟بی من خوش میگذره؟
مریم سری به علامت نه تکان داد و گفت:
ـ-امروز مهندس جلیلی و کریمی اومدن بالا و سراغتون رو گرفتن...اقا سزاوار من چی بگم؟
به چشمهای معصومش نگاه کردم و گفتم:
-هر چی دوست داری بگو...اصلا ولشون کن...سیاوش خوبه؟
مریم کیفش رو به روی دوشش جا به جا کرد و گفت:
-نه...خوب نیست...تو رو خدا برگردید من عذاب وجدان دارم...
به ماشین اشاره کردم و گفتم:
-سوارشو میرسونمت...
مریم نگاه تردید امیزی به ماشین کرد و گفت:
-نه...دیگه بد عادت میشم...
خندیدم و گفتم:
-ایرادی نداره...حالا سوار شو...


((مریم))
پشت ترافیک معین به سمتم چرخید و گفت:
-خب پس گفتی عذاب وجدان داری...اره؟خب دختر خوب من که گفتم به تو مربوط نیست...ببین مریم سیاوش خیلی عوض شده...هیچکسی رو واسه خودش نگه نمیداره...اون حتی نتونست مادربزرگش رو کنار خودش نگهداره...سیاوش خیلی تنهاست...خیلی...من با اینکار یک جورایی میخوام اون رو به خودش بیارم ...اون باید بفهمه که همه عین من صبوری کردن بلد نیستن...مریم روزهای بعد از فوت مادرش من ازش کتک خوردم بدجوری هم کتک خوردم...چون میخواست تنها باشه و من تنهاش نمیگذاشتم...من موندم و دم نزدم...فکر نکن اسون بود...ولی من صبر کردم تا رفیقم خوب بشه...خوب هم شد اما نه کامل،مریم من همه جوره پای سیاوش موندم...حتی حاضرم با ارزش ترین چیزم رو بهش بدم تا سیاوش بشه همون سیاوش دوران خدمت...رفاقت کردن یعنی این مریم خانم...خوش به حالت پا گیر رفیق و رفیق بازی نیستی...
مریم با دقت به حرفهام گوش میداد و چیزی نمیگفت...
مریم از سکوتی که بینمون افتاد استفاده کرد و گفت:
-چرا سیاوش و فرگل از هم جدا شدن؟
تو دلم گفتم||مریم خانم نپرس...نخواه راز رفیقم رو فاش کنم...غرور رفیقم غرور منه...من راز دار سیاوشم و نمیتونم چیزی از شکستنش بگم!!!||
به سمتش برگشتم و گفتم:
-اختلاف...فرگل و سیاوش مال هم نبودن ...
به چشمهاش نگاه کردم تا ببینم چقدر از حرفهام رو باور کرده...
که با نگاه خیره اش فهمیدم زرنگتر از این حرفهاست...لبخندی زدم و به آینه بغل نگاه کردم تا از پرسش تو چشمهاش در امان باشم...
برای شکستن جو سنگین بینمون ضبط رو پلی کردم...
اهنگ مورد علاقم رو گذاشتم و به مریم نگاه کردم...
حواسش بهم نبود...تو دلم گفتم||کاش بفهمی این اهنگ حرف دلمه ...کاش بدونی تو دلم چه خبره...کاش بدونی وقتی داییم گفت مریم برگشته از خوشحالی رفتم بام تهران و از خدا واسه برگشتنت تشکر کردم!!!||

ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پنجاه و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت پنجاه و دوم 52