فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 37

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 37

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

AraD_آراد

ماشینو روشن کردمو راه افتادم طرفه خونه ی مامان بزرگم راه افتادم.
ماتیسا از پنجره به بيرون خيره شده بود.
غرق در افكارش بود.
شايد هنوز تو اين فكر بود كه كار درستى مى كنه يا نه.
خواستم از اين دو دلى بيارمش بيرون.
-تصميم درستى گرفتى،
مطمئن باش.
-مى ترسم.
-نترس،فروزان فر كه ترس نداره.
ببين ماتيسا اون فقط يه انسانه،
يه انسانى كه راهشو گم كرده.
يه وسيله،
نبايد ازش بترسى.
اون فانيه.
تو بايد از خدا بترسى.
يه لحظه فكر كن.
با خودت فكر كن اگر تن به اون كار كثيف مى دادى مى خواستى اون دنيا به خدا چه جوابى بدى؟
اين دنيا فقط بايد به فكر اون دنيا باشى،به خاطر اين دنيا اون دنياتو خراب نكن.
اين كار واقعاً گناه بزرگيه.
ديگه نمى دونم چطور قانعت كنم.
اگر مى خواى برى ديگه جلوتو نمى گيرم...


لبخندى زد و شيطون نگاهم كرد:
-بهت نمياد از اين حرف ها بلد باشى،مى بينم معارفت خيلى خوبه.
-ولى تا جايى كه يادم مياد بجاش تو ادبياتت خيلى ضعيفه.
-برو بابا.
-زن بابا.
-هاهاها خنديدم،چه قد تو بانمكى.
-مرسى زشت،به جاش تو خيلى كم نمكى.
-همينه كه هست.غذا كم نمكش خوبه.
-من غذا بى مزه دوست ندارم.
-مشكل خودته ولى فكر سلامتيت باش.

موبايلم زنگ خورد.
-جانم پارميس؟
-آراد كجايى؟
-بيرونم.
-بدون من كجا رفتى؟
-مگه من هر جا مى رم بايد بهت بگم؟
-بله.
-ميام صحبت مى كنيم،خدافظ.

تلفنو قطع كردم و گفتم:
-خانومم حواسش هست شما نگران نباش.
بهم چشم غره رفت و جوابى نداد.
ابروهامو بالا انداختم و به خيابون خيره شدم.Dorsa_درسا

رفتيم سمت پذيرش.
ساميار:سلام ببخشيد من دست خانوممو شيشه بريده و بخيه نياز داره.
مسئول پذيرش كه يه دختر جوون بود لبخندى به ساميار زد و نگاهى بى تفاوت به من انداخت.
منم لبخندى به تمسخر بهش تحويل دادم.
-انتهاى سالن دست راست.
-مرسى،بيا عزيزم.
كمى از اونجا دور شديم در گوشم گفت:
-دور برِت نداره ها.!
یه لبخنده مصنوعى زدم و جوابى ندادم.
در حدّ جواب دادن نمى دونستمش،
جواب ابلهان خاموشيست،والا..

وارد اتاق دكتر شديم.
دكتر كه مرد مسنى بود به ما نگاهى كرد وگفت:
-مشكلتون چيه جناب؟
-دست خانوممو شيشه بريده.
دكتر به صندلى اشاره كرد و گفت:
-بشين دخترم دستتو ببينم.
-چشم.
-آخه رو دستى كه خونريزى كرده دستمال كاغذى میذارن؟
ساميار خنديد.

-آخه آقاى دكتر هل شدم فقط خواستم جلو خونريزى رو بگيرم.
با پنس تيكه هاى خونى دستمال رو كه به دستم چسبيده بود رو برداشت.
بعد ‎دستکش استریل، ست بخیه، سُرنگ انسولین و دو سی سی لیدوکایین، بتادین و نخ بخیه رو از توى قفسه برداشت وگذاشت رو ميز كنار تخت.

اشاره كرد رو تخت بخوابم.
منم رو تخت خوابيدم.
دستمو با سرم شستشو ضدعفونى كرد و
داخل زخمو هم با سرنگ ضدعفونى كرد و اطراف زخممو با بتادين.

سوزش بدى رو احساس كردم و پلكامو روهم فشار دادم.
به اطراف زخمم و دستم ليدوكايين تزريق كرد كه دردم كم شه و بعد شروع كرد به بخيه زدن.
ساميار به دقت حركت دكتر رو تحت نظر داشت.
بعد از يك ساعت از اتاق خارج شديم.
بيرون اتاق شلوغ بود و چند نفر گريه مى كردن.

يكيشون گفت:
-اخه مرد تقصير توئه.
-به من چه؟

دعواشد و منم از شلوغى استفاده كردم و سريع از بيمارستان خارج شدم.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 37 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 37 ، قسمت سی و هفتم ، قسمت سی و هفت ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا