فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 36

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 36

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

dorsa_درسا

بابا این بشر با خودش درگیره.
اخه یعنی چی؟ چه معنی میده؟
خودش زده ترکونده دستمو حالا واسه ى من دل مى سوزونه.
بابا من نخواستم اصلاً.
صداش مثه ناخنی ک رو دیوار میکشی کشیده شد رو افکارم.

-احتمالا باید دستت بخیه بخوره.
آخ و اوخ نداریم که من دستم درد می كنه و نمى تونم کار کنم و از اين حرف هاى بیخود.
از زير كار درفتن تعطيل...
امروزم تازه کلی انفاق بهت شد.
از فردا از این خبرا نیست.
مثل بچه ی ادم میای کارهاتو انجام مى دى...
شیر فهم شد؟

هه،
سلام گرگ بی طمع نیست.
یه پوزخند رو لبم شکل گرفت.
پوزخندى به تلخی این زندگی.
-نشنیدم بگى چشم.
تمام انرژيم ته كشيد و غم تو دلم نشست.
نگاه سرد و ناراحتى بهش كردم و گفتم:
-چشم.
-آفرين مى بينم داری کم کم آدم مى شى.
چیزی نگفتم.
چیزی هم نمیتونستم بگم.
رسماً منو خريده بود
ولى هنوز منو نشناخته،
من آدمى نيستم به اين سادگى ها افسارم رو دست كسى بدم.
بغض کردم ولی نباید مى شکستم.
نباید بیشتر از این جلوش خرد بشم.
ماشین رو پارك كرد.
نگاه کردم دیدم روبروی بیمارستانیم .
بدون حرفی پیاده شدم و به سمت ورودی بیمارستان حرکت کردم.
داشتم سمت پذیرش مى رفتم که بازوم کشیده شد.
صداشو با حرص تو گوشم شنیدم که گفت:
-عین سگ که از کنترلش خارج شده سرتو ننداز پايين و برو.
-ببخشيد نمى دونستم در اين باره هم اجازه شما واجبه.

با تمسخر و یه لحنی ک غروره هر انسانی رو خورد میکرد گفت:
-حتى براى آب خوردنتم بايد ازم اجازه بگيرى.

نگاه تحقير آميزى بهم انداخت كه كاملاً تخريب شدم.Matisa_ماتيسا

فرارى بودم از فروزان فر،
از خودم،
از آراد،
از محبتش،
ازحمایتش،
از صداقتش،
از آغوشش،
سمتم اومد و دستش و سمتم دراز شد كه منو در آغوش بگيره.

با اينكه احتياج داشتم رو شونه هاى يكى گريه كنم.
با اينكه مى خواستم يكى منو در آغوش بگيره تا احساس امنيت كنم

ولى خودمو كشيدم عقب...
با چشم هاى اشكبارم به آسمان چشم هاش كه بارونى بود چشم دوختم.
چه چيزى تو عمق چشم هاش بود كه منو از رفتن منصرف مى كرد؟
چه حرفى داره كه نمى زنه؟
چرا باورم زير و رو شد؟
چرا الان با نگاه به چشماش آروم شدم؟
لبخندى بهش زدم.
اومد و فصل ديوانگى منو به ويرانى كشيد.
اومد و دستمو تو تاريكى گرفت.
كنارم ايستاد و بهش تكيه دادم.

-كمكم مى كنى؟
چشم هاشوباز و بسته كرد.
-مى مونى؟
-مى مونم،تو نمى رى؟
-نمى رم.
-مياد دنبالم.
-مى دونم،نمى ذارم ببرتت.
-خودتو تو خطر ميندازى.
-حداقلش اينه وجدانم راحته،
وقتى ازم كمك مى خواى مگه ميشه رد كنم؟
-نمى خوام ببينم تو رو هم اذيت مى كنه،
نمى خوام مقصر باشم،
اونوقت عذاب وجدان مى گيرم.
-هيچ اتفاقى برام نمیوفته.
-كجا برم؟
-يه جاى امن.
-كجا؟
-خونه ما.
-نمى شه،نمى يام.
-چرا؟
-دوست ندارم مزاحم باشم.
-اين چه حرفيه؟
-نمى خوام سر بار باشم.
-سر بار چيه؟
-تو خونتون خدمتكارى چيزى
نمى خواين؟
با حالت كشدارى اسمم رو صدا کرد،
-ماتيساااااا.
-جدى مى گم.
-نه خدمه كامله.
-پس هيچى.
كسى رو نمى شناسى كارگر خياطى چيزى بخواد؟
من شب اونجا بمونم در ازاى اونجا موندنم كار كنم؟
-ميشه تمومش كنى؟
-نه.
-بيا پرستار مامان بزرگم شو.
-واى جدى مى گى؟
-آره من اكثر اوقات خونه مامان بزرگمم تا خونه خودمون.
-واى چه خوب،قبوله.
-باشه ، پس سوار شو بريم اونجا.
-اين وقت شب؟
-خوب اين خنگ بازيا چيه در ميارى؟پس شب كجا مى خواى بمونى؟
-آخه الان ديره،تو ماشين مى خوابم.
-بيداره الان.
-باشه هر طور صلاح مى دونى...


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 36 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 36 ، قسمت سی و ششم ، قسمت سی و شش ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا