فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 35

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 35

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

Arad_آراد
سوار ماشين شدم.
ن من چیزی میگفتم ن اون.
سكوتى كه بینمون بود جَو رو در اختيار داشت.
سكوتى سنگين كه حرف هاى زيادى براى گفتن داشت.

ماشين رو روشن كردم.بلاخره سكوت رو شكست و آروم گفت:
-كجا مى ريم؟
جوابى ندادم چون خودمم نمى دونستم كجا مى خوام برم.
بى هدف مى روندم و به انتهای خيابون چشم دوخته بودم.
دوباره گفت:
-چرا حرفی نمیزنی؟
چرا بهم نمى گى خودتو خالى كنى؟
اصلاً رفتارتو نمى تونم درك كنم.

-چى بگم؟
از كجا بگم؟
-هر چى تو دلت هست بگو.
بگو چه حسى راجبم دارى.
بگو دارم اشتباه مى كنم.
بگو متأسفى براى اين دخترى كه اينجا نشسته.
بگو هنوز به بلوغ فكرى نرسيده.
بگو از دستش دلخورى.
بگو خاك برسرت ماتيسا.
بگو يه هرزه ى خودفروشى كه فقط ادعا دارى.
بگو...
صداش بغض داشت.

صدای هق هقش دلمو لرزوند،
با خونسردى ولى پر تحكم گفتم:
-خودتم حرف هايى رو كه زدى قبول ندارى،ببين ماتيسا.
برات زوده اين كارا.
به خدا زوده.
زوده براى مردن.
زوده براى كثافت كارى.
چى رو مى خواى ثابت كنى؟
فكر مى كردم عاقل تر از اين باشى.
واقعاً نمى فهممت.
واقعاً فكر كردى مادرت راضيه؟
اصلاً با چه رويى مى خواى به مامانت بگى؟
اصلاً برى چى بگى؟
برى بگى مامان من براى نجات جونت رفتم اجاره اى شدم؟
رفتم شبا...

نگاهى به چشم هاى اشكبارش انداختم كه سرشو انداخت پايين.
نفسم رو پر صدا دادم بيرون و ماشين رو كنار خيابون پارك كردم.
سرش هم چنان پايين بود.
لحنم و ملایم تر کردم و ادامه دادم:
_ببین،
با حالت دستورى گفتم:
-به من نگاه كن.
خيره شد تو چشم هام.
ادامه دادم:
-براى منم سخته.
باور كن زدن اين حرف ها برام سخته.
مى دونم برات سخته كه كسى اين حرف هارو بهت بزنه.
ماتيسا برام سخته ببينم دخترى تو اين سن بخواد چنين كار زشت و كثيفى رو انجام بده.
برام سخته شاهد اين كار باشم.
وقتى مى دونم مى خواد خودشو به تباهى بكشونه و من كارى براش نكردم،عذاب وجدان مى گيرم.

مى فهمى؟
مى فهمى چه قدر سخته؟
من عذاب وجدان گرفتم كه كمكت نكردم.
عذاب وجدان داشتم كه فروزان فر بردتت...

من...
من نمى خوام شاهد نابوديت باشم.
مى خوام...
پريد وسط حرفم و داد زد:
-مى خواى چى؟
چرا نمى خواى قبول كنى مهر اين كار رو پيشونى من زده شده؟
من بايد اين كارو انجام بدم.

با داد گفت:
-مى فهمى؟Arad_آراد

محكم دستمو کوبیدم رو فرمون و داد زدم:

-دِ آخه لعنتى یکم ب عقلت رجوع کن.
واقعاً حاضرى تن به اين خوارى و خفت بدى؟
حاضرى برى هم خواب هزارتا کثافت بشى كه چى رو ثابت كنى؟

مى خواى بگى خيلى بزرگى؟
واقعاً بزرگ بودن رو تو اين چيزا مى بينى؟

داد زد و با گريه گفت:
-خفه شو.
خفه شو آشغال.
تو كه مشكل منو مى دونى چرا اين حرف رو مى زنى؟
فكر كردى اين كار جز حقارت و پستى چيز ديگه اى به همراه داره؟
فكر كردى با ميل خودم رفتم اونجا؟
نه آقاى محترم به زور به اجبار به تهدید...
اگه خودم مى خواستم كه از دست اون آرش عوضى فرار نمى كردم.

به خاطر جون عزيز ترين كسم اينجام.
به خاطر تنها فردى كه تو زندگيم مونده اينجام.
به خاطر مامانم مى فهمى؟
مى خوام داشته باشمش.
مى خوام بغلم كنه بگه دخترم.
مى خوام مثه قبلنا دستشو تو موهام ببره و پیشونیمو ببوسه.

نمى خوام درد بكشه.
نمى خوام بميره.
مى خوام بازم با هم بخنديم.
باهاش حرف بزنم.
به هق هق افتاد و از گريه ی زياد مى لرزيد.

با یه لحنه پر از مهربونی گفتم:
-آروم باش ماتیسا
آروم باش.
همه چی درس میشه،بهت قول میدم..
ا
ز ماشين پياده شدم و در سمت ماتيسارو باز كردم.
به دخترى نگاه كردم كه كوله بار درد بود.
دخترى كه بين مادرش و دخترانه هاش بايد يكى رو انتخاب مى كرد.
دستمو سمتش بردم كه بغلش كنم اما خودشو كشيد عقب.
نمى دونم چرا از آغوشم فرارى بود؟
نمیدونم چرا میترسید.....
نمیدونم چرا بی اعتماد بود...


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 35 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 37 ، قسمت سی و پنجم ، قسمت سی و پنج ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا