فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 34

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 34

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

samiar_سامیار

با اینکه خیلی دوست داشتم باهاش شرط ببندم ولی
مگه اون کُلفَتم نبود ؟
مگه قرار نبود زجرش بدم؟
چرا باهاش صميمى شم؟
با حرفی که زد میخواست نظر منو عوض کنه،
که اگه قبول مى کردم به خواستش مى رسيد.
به دستش نگاه کردم .
حالم داشت بهم مى خورد.
-حرف اضافی نزن چون حوصله شنیدن حرف هاتو ندارم؛
حالا هم راه بیوفت.
بلاخره رسیدیم به ماشین، ريموت و زدمو درباز شد.

درسا درو باز کرد و نشست.
اما من حرکتی نزدم و وایسادم.
پرسشگرانه نگاهم كرد که با اخم به در اشاره کردم.
خم شد و در باز کرد .
درو محکم بستم و با داد گفتم:
-عین ادم میای پایین و درو براى رئیست باز میکنی.
با عصبانیت پیاده شد و در و باز کرد.
نشستم و پشت سرم درو کوبید،
خودشم اومد سوار شد.
دستش به شدت خونریزی داشت اومد دستمال کاغذی بزاره روش که گفتم:
-دستمال نمیخواد میچسبه به زخمت.
با اخم اول به دستش بعد به چشم هاش نگاه کردم و گفتم:
-البته فرقى هم نمیکنه چون تا الان چسبیده.
با اخم نگاهم کرد و گفت :
-میشه بگی من الان چیکار کنم؟
با دستم به داشبُرد اشاره کردم.
با گنگی در داشبرد و باز کرد.

باندو ک دید برش داشت و خواست باهاش دستشو ببنده که گفتم:
-اروم ببند که هم خونریزیش بدتر نشه هم دستمالا بیشتر به زخمت نچسبه.
وقتی حرفم تموم شد یه چشم غره بهش رفتم که اهمیت نداد و به کارش ادامه داد.MatiSa_ماتيسا

سوار ماشين شد و به فرمون خيره شد،به صندلى تكيه داد و دستاشو گذاشت زیر گردنش...

سكوت بينمون فریاد میزد .
شايد خيلى حرف داشتيم كه بزنيم ولى هيچ كدوم حاضر نبودیم سره بحثو باز کنیم.
حرف هاى من دردهام بود ولى حرف هاى اون نصيحت.
شايد بايد اين سكوت بیشتر فریاد بزنه...
سكوتى كه حتى فضاش هم برام سنگينه.
ماشين رو روشن كرد و سرعت گرفت...
بالاخره دهن باز كردم و آروم گفتم:
-كجا مى ريم؟
نيم نگاهى هم بهم ننداخت و همچنان لباش بهم دوخته شده بود.

با صداى آرومم كه كلافگى توش موج مى زد گفتم:
-چرا حرفی نمیزنی؟
چرا بهم نمى گى خودتو خالى كنى؟
اصلاً رفتارتو نمى تونم درك كنم.
-چى بگم؟
از كجا بگم؟
-هر چى تو دلت هست بگو.
بگو چه حسى راجبم دارى.
بگو دارم اشتباه مى كنم.
بگو متأسفى براى اين دخترى كه اينجا نشسته.
بگو هنوز به بلوغ فكرى نرسيده.
بگو از دستش دلخورى.
بگو خاك برسرت ماتيسا.
بگو يه هرزه ى خودفروشى كه فقط ادعا دارى...
بگو...

بغض لعنتيم گلومو فشرد و اشك هايى كه بى اختيار مى ريختن.
چشایه خیسم نمیذاشتن جایی رو ببینم،
درد هايى كه هر لحظه تو وجودم پررنگ تر مى شدن.
نگاه اشكبارم رو به آسمون دوختم.
بادى كه صورتمو نوازش مى كرد و احساس خنكى مى كردم.

ساكت نشسته بود و فقط گاز میداد.
دوتامون تو دنياى سردرگم خودمون غرق بوديم.
دنيايى كه پيدا كردن راه درست مشكل بود.
دنيايى كه مملو از دو راهى هاى مختلف بود.
من تو دوراهى رفتن يا نرفتن گير كرده بودم
و آراد تو دوراهى بودن يا نبودن...


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 34 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 34 ، قسمت سی و چهارم ، قسمت سی و چهار ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا