فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 31

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 31

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

درسـا_DorSa
دونه دونه شيشه هارو از دستم دراوردم و نگاهى اشك آلود به دست خونيم كردم.
از جام بلند شدم؛درو بستم وقفلش كردم.
پشت در نشستم.
سرمو رو زانوم گذاشتم و بى صدا اشك ريختم.
از ترس اينكه كه باز بياد از جام بلند شدم و نگاهى به سر تا پام انداختم.
رفتم سمت حموم و دوش مختصرى گرفتم.
بعد از خشك كردن تنم،لباس هاى نو پوشيدم.
موهاى بورمو شونه كردم و انداختم دورم.
آرايش ملايمى كردم واز اتاق خارج شدم.
از پله ها بالا رفتم و راه اتاقشو پيش گرفتم.
تقه اى به در زدم كه گفت:
-بيا تو.
به آرومى دستگيره درو به سمت پايين كشيدم و داخل شدم.
پشت ميز اتاقش نشسته بود و با دقت به برگه اى نگاه مى كرد.
نگاهش رو سمت من سوق داد و گفت:
-به چى نگاه مى كنى؟
كارتو بكن.
با حرص و ناراحتى گفتم:
-چشم.
نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم.
اتاقى كه كفِش با سراميك هاى سبز و سفيد تزئين شده بود.
ديوار اتاق با عكس هاى ساميار پر شده بود.
تخت دونفره ى قشنگی وسط اتاق بود كه چوباش به رنگ سياه بود و رو تختى، تخت به رنگ سفيد.
ميزه كارش درست سمت راست اتاق بود.
با صداش به خودم اومدم.
-اگه بررسيت تموم شد به كارت برس.
-چشم.
الان دقيقاً چه كارى بايد انجام بدم؟
چشم غره اى بهم رفت كه سرمو انداختم پايين.
سنگينى نگاهش به شدت آزارم مى داد.
از جاش بلند شد.
صداى قدم هاى عصبيش به وضوح شنيده مى شد.
روبه روم ايستاد و من از ترس نتونستم نگاهش كنم.
مچ دستمو گرفت كه سوزش بدى احساس كردم.
چشامو باز و بسته كردم كه ديدم به دستم خيره شده.
محو نيم رخ صورتش شدم كه گفت:
-برو دستتو ببند بعد بيا.
-نيازى نيست.
بگيد چى كار كنم همون كارو انجام بدم.
با چنان خشم و جديتى نگام كرد كه نگاهم از چشم هاى خاكستريش به سمت زمين سر خورد.
يك قدم اومد جلو و يك قدم رفتم عقب....Arad_آراد
دوباره سر جام نشستم.
چرا برم دنبالش؟
مگه غير از اينِ كه بهم دروغ گفت و بازيم داد؟
نه.
نشستم رو صندلى و سيگار ديگه اى روشن كردم.
پك عميقى بهش زدم كه بازم دلشوره افتاد به جونم.
پس چرا خجالت كشيد؟
چرا اشك ريخت؟
اين حس كوفتى چيه كه منو ترغيب مى كنه که برم دنبالش؟
كلافه از جام بلند شدم و دنبالش رفتم.
با ديدن صحنه ى رو به روم كه آرش پشت كمرش نشسته بود و موهاشو كشيده بود تو دلم بهش لعنت فرستادم.
با ديدن چاقويى كه روى گلوش كشيد از پشت بهش نزديك شدم و ضربه اى به سرش زدم.
چند ثانيه بعد جيغى زد كه گفتم:
-زهر؛ فقط بى هوشه.
نگاهى به بهم انداخت و با چشم هاش ازم تشكر كرد.
روبه نگهبانى كه كنارم بود گفتم:
-اينو بندازيد رو تخت تو ماشين منتظرم.
-چشم.
بدون اينكه نگاهى بهش بندازم راه رفتن رو پيش گرفتم.
با صدايى كه لرز توش موج مى زد صدام زد:
-آراد.
بى توجه بهش و بدون حتى نيم نگاهى و با تأسف گفتم:
-مى دونى،متأسفم برات كه حرفاتو باور كردم.
با بغض گفت:
-من هرزه و خود فروش نيستم.
مجبورم.
با تندى گفتم:
-تمومش كن.
حوصله شنيدن حرف هاى مزخرفتو ندارم.
به قدم زدنم ادامه دادم.
داد زد:
-نيستم بفهم؛من هرزه نيستم؛اجاره اى نيستم.
گفت مامانمو مى كشه.
ديدم؛عكس هاى مامانمو ديدم.
ديدم اون عوضى به ستون بسته بودتش.
ديدم ديگه جون نداره.
با غيض برگشتم و با داد گفتم:
-باشه راست مى گى ديديش؛كه چى؟
فكر كردى مادرت راضيه كه خودفروشى و تن فروشى كنى؟
فكر كردى راضيه كه دخترش براى نجات جونش اجاره اى باشه؟
متأسفم.
متأسفم براى طرزفكرت و عقايد پوچت.
با گريه گفت:
-دِآخه لعنتى اگه قبول نمى كردم كه نه من زنده بودم نه مامانم.
-اگه راضى بودم كه فرار نمى كردم.
من هيچكسو ندارم.
دردمو به كى بگم؟
بگو ديگه.
چرا ساكتى؟
به كى بگم ها؟
رو زمين نشست و سرشو رو زانوهاش گذاشت.
به هق هق افتاد و انگار اشكاش امونشو بريده.
خيره به دخترى بودم كه تو اين سن درداى زيادى رو به دوش مى كشه.
دخترى كه بى هدف اين راه تاريك رو طى مى كنه.
دخترى كه پر از درد و درد امانش رو بريده.
دخترى كه ديگه شبا آروم و بى ترس نمى خوابه.
دخترى كه جلوى مشكلات كمر خم كرده ولى هنوز نشكسته و ايستاده.
مى جنگه؛براى آزاديش مى جنگه.
دخترى كه پر از درد.
درداش رو به من ميگه.
اين برام ارزش داره.
كتمو رو دوشش انداختم.
چشماشو باز و بسته كردم و آروم نجوا كرد:
-مرسى.
سكوت كردم و سرى تكون دادم.
بلندش كردم و اونو باهام،هم قدم كردم.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 31 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 31 ، قسمت سی و یکم ، قسمت سی و یک ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا