فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 30

رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 30

ویرایش: 1395/11/3
نویسنده: chaampol

درسـا_DorSa

برگشتم تو اتاقم و رو تختم دراز كشيدم...
داشتم فکر می کردم ک نفهميدم كى خوابم برد.
غرق در خواب بودم كه با صداى جيغى از خواب پاشدم.
-واى خدا، تو اينجا خوابيدى؟

گيج به خانوم نقوى نگاه كردم.
با بهت پرسیدم:
-مگه چيزى شده؟
-چیزی نشده؟
الان آقا مياد و هنوز شامشون آماده نيست.
اتاقشون رو تميز كردى؟

-وا همچين جيغ زديد كه گفتم چى شده.
پول كه داره زنگ بزنه براش شام بيارن.
دستم كه داره خودش اتاقشو تميز كنه.
نمیتونه؟
خدمتكار داره ماشالله خدا زيادترشون كنه؛بده اونا تميز كنن.

رومو ازش گرفتم و دوباره رو تخت دراز كشيدم.
-دختر پاشو آقا بياد اين وضعيتو ببينه برات بد مى شه ها!.
-غلط كرده، خستم مى خوام بخوابم.

هينى كرد و با عصبانيت داد زد:
-پاشو دختره ى بى همه چيز.
مثل اينكه كارتو جدى نگرفتى واون روى آقارو نديدى.
خيلى بهم برخورد از رو تخت پاشدمو وايستادم جلوش.
هرچی نفرت بود ریختم تو چشامو گفتم:
-جرئت دارى يه بار ديگه بگو منو چى صدا كردى؟

-همون كه شِنُفتى ب*ى*ه*م*ه*چ*ى*ز....

از عصبانیت داغ کردم،دستمو شل کردمو كشيده ى محكمى نثارش كردم.

محكم زد تو گوشم و درو بهم كوبيد.
كه صداى قفل شدن در اومد.

بى اهميت دوباره رفتم رو تختم و خوابيدم.درسـا_DorSa
هنوز چشمام گرم نشده بود كه كليد توى قفل چرخيد.
با خيال اينكه خانوم نقويه حتى زحمت چرخيدن روى تخت هم به خودم ندادم.
روم به ديوار بود و چشمام بسته.
يه آن پتوى زيرم كشيده شد و محكم خودم رو زمين.
درد بدى توى قفسه ى سينم پيچيد كه حس كردم نفسم بالا نمياد.
به سرفه افتادم.
دستمو رو قفسه ى سينم گذاشتم كه صداى دادش آنچنان بلند بود كه تنم به لرزه درومد.
در حالى كه دستم رو قفسه سينم بود؛با بهت بهش نگاه كردم.
-هرزه ى آشغال با چه جرئتى كاراتو انجام ندادى؟
به چه حقى دست رو سر خدمتكارت بلند كردى؟
فكر كردى كى هستى ها؟
دستشو لاى موهام حلقه كرد و بلندم كرد.
داد زد:
-جواب بده.
محكم پرتم كرد رو ميز توالت كه خوردم به آينه و شكست.
بعد افتادم رو زمين.
در بدى تو تمام بدنم پيچيد.
مچ دستم پاره شد.
گريم شدت گرفت و بازم سرفه كردم.
حرفى نزدم و سكوت كردم.
دستمو مشت كردم و شيشه هارو تو دستم فشار دادم.
جيغ زدم و گفتم:
-ازت متنفرم نامرد آشغال.
به هق هق افتادم.
-نه مثل اينكه آدم نمى شى.
با ترس دستشو دنبال كردم كه سمت كمربندش رفت.
بازش كرد و محكم زد پشت كمرم.
از درد جيغ زدم كه ضربه ى بعدى رو زد.
رو شيشه ها بودم ولى با اين حال خودم چرخوندم سمت ديوار و نشستم گوشه ى اتاق.
سمتم قدم برداشت.
موهاى خوش حالت قهوه ايش چشم هاى خاكستريش رو پوشونده بود.
از عصبانيت قرمز شده بود.
دوباره دستش رو بالا برد كه با گريه به التماس افتادم.
-تمومش كن ببخشيد.
ببخشيد ديگه كارامو انجام مى دم.
نفس هاى عصبيشو بيرون داد و قاطع گفت:
-بار آخرت بود.
سرمو تند تكون دادم كه از اتاق خارج شد.
دلم به حال خودم سوخت و باسوز گريه مى كردم.
صداى تق تق كفش هاى پاشنه بلندش باعث شد به رو به روم نگاه كنم.
پوزخندى زد كه من با نفرت نگاهش كردم.
با تمسخر گفت:
-كم كم آماده شو و برو اتاق آقا.
اجازه ى خواب دادن مى خوابى و ساعت پنج هم پا مى شى.
پاشو.
نشنيدم بگى چشم.
با حرص گفتم:
-چشم.
از اتاق خارج شد.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان آرزوهای محال ماتیسا - پارت 30 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان آرزوهای محال ماتیسا ، پارت 30 ، قسمت سی ام ، قسمت سی ، قسمت یکم ، کانال تلگرام رمانکده ، کانال تلگرام ، رمانکده ، کانال ، تلگرام ، رمان ، آرزوهای محال ماتیسا ، آرزوهای محال ، ماتیسا